کتاب آنارشیسم وارد کامل

از آنارشیسم
پرش به: ناوبری، جستجو

درباره ی نویسنده


کالین وارد۱ متولد ۱۹۲۴ در شهر وانستید۲ واقع در استان اسکس ۳ بریتانیاست.او بین سال‌های۱۹۴۷ تا ۱۹۶۰، سردبیری روزنامه‌ی آنارشیستی فریدم۴ را به عهده داشت. در ۱۹۶۱، ماهنامه‌ای آنارشیستی با نام آنارشی۵ پایه گذاری کرد و تا سال ۱۹۷۰ سردبیر آن مجله بود. کالین وارد زمانی که در ارتش بریتانیا در زمان جنگ جهانی دوم خدمت می‌کرد به آنارشیسم روی آورد. او که مشترک نشریه‌ی آنارشیستی گزارش جنگ ۶بود، در ۱۹۴۵،از محل خدمت خود به لندن فراخوانده شد تا در دادگاه سردبیران این نشریه شهادت دهد؛ آن‌ها متهم بودند با چاپ مقاله‌ای سربازان را به ترک انجام وظیفه تشویق کرده‌اند. کالین وارد به شدت علیه این اتهام صحبت کرد، گرچه، سرانجام، نویسندگان به حبس محکوم شدند. او، در سال‌های دهه ی ۱۹۵۰، با جدیت در فعالیت‌های آنارشیستی پرداخت. در۱۹۷۱، به مقام کارشناس آموزشی انجمن برنامه‌ریزی های شهری -استانی بریتانیا برگزیده شد. کالین وارد آثار بسیاری در حوزه ی آموزشی، معماری و برنامه‌ریزی شهری تألیف کرده است . مهمترین اثر او به نام کودکان در شهر۷(۱۹۷۸)در باره ی کپدکان خیابانی است. از دیگر آثار او می‌توان به آنارشی در عمل۸ (۱۹۷۳) ومسکن رویکردی آنارشیستی۹ (۱۹۷۶) اشاره کرد. عقاید آنارشیستی کالین وارد مبنی بر این نظریه است: تمامی اشکال سازمان‌های اجتماعی سلطه جو وقدرت گرا باید از میان بروند و جای آن‌ها را سازمانهایی خودگردان و غیرسلسله مراتبی بگیرند. در ۲۰۰۱، دانشگاه انجلیا راسکین۱۰ به آقای وارد نشان دکترای افتخاری اعطا کرد.

م.ر.ع


  • 1-colin ward
  • 2-wanstead
  • 3-Essex
  • 4-Freedom
  • 5-Anarchy
  • 6-War Commentary
  • 10-Anglia Ruskin University





پیش گفتار نویسنده


آنارشیسم ایدئولوژی‌ای سیاسی و اجتماعی است که با وجود شکست تاریخی،همواره در ظاهری نو یا در کشوری جدید دوباره سر برآورده است، به گونه‌ای که مدام باید در رویدادنگاری آن فصلی تازه گشود، یا به گستره ی آن جنبه‌ای دیگر افزود.
در ۱۹۶۲، جورج وودکاک۱ کتابی ۴۷۰ صفحه‌ای به نام آنارشیسم نوشت که انتشارات پنگوئن۲ آن را پیوسته چاپ و منتشر کرده است؛ این کتاب به زبان‌های زیادی ترجمه شده است وشاید پرخواننده ترین کتاب در این موضوع در جهان باشد. وودکاک تا زمان مرگش در ۱۹۹۵ چندین پی‌نوشت برای روز آمد کردن کتاب به آن افزود.
در ۱۹۹۲، پیترمارشال۳ کتابی در بیش از ۷۰۰ صفحه به نام مطالبه‌ی امر نا ممکن: تاریخ انارشیسم۴ (انتشارات هارپرکالینز۵) نگاشت که به نظر می‌رسد در فروش جهانی از کتاب قبلی پیشی گرفته است. چاپ این کتاب وودکاک را آسوده خاطر کرد:او نوشت، «حالا کتابی هست که، وقتی از من می‌پرسند چه موقع می‌خواهم کتاب آنارشیسم خود را روز آمد سازم، خوانندگان را به آن ارجاع می‌دهیم. » من هم، همانند دیگر خوانندگان، از توانایی پیتر مارشال در ساده سازی مفاهیم پیچیده و کندوکاوش در زوایای ناشناخته‌ی تاریخ آنارشیسم بسیار سپاسگزارم.
برای دهه ها، وقتی در جست‌و‌جوی عقیده یا واقعیتی بودم، به نیکلاس والتر۶ تلفن می‌زدم؛ او در سال ۲۰۰۰ در گذشت. جزوه ی کوچک و پاکیزه‌ی او به نام درباره‌ی آنارشیسم۷ بخشی از گنجینه ی جهانی آثار آنارشیستی محسوب می‌شود؛این اثر هنوز در مخازن کتاب فروشی انتشارات فریدم۸ موجود است. کاری که من انجام داده‌ام گلچین کردن بوده است: صرفاً کوششی برای آشنایی خواننده با عقاید آنارشیستی با تعداد محدودی از کلمات و ارجاع او به منابع بیشتر. در این گستره‌ی عظیم، همه ی تأکید ها مسلماً از من است.
کی دبلیو
فوریه ۲۰۰۴


  • 1-George woodcook
  • 2-penguin book
  • 3-peter marshall
  • 4-Demanding the Impossible:A History Of Anarchism
  • 7-About Anarchism
  • 8-freedom press




فصل یکم؛ تعاریف و بنیان گذاران


کلمه « آنارشی » ریشه ی یونانی دارد و از کلمه ی آنارکیا۱ به معنای مخالف با قدرت یا بدون حاکم می‌آید و تا پیش از ۱۸۴۰، که پیر ژوزف پرودن۲ آن را برای نام گذاری ایدئولوژی اجتماعی و سیاسی خود برگزید، در معنای تحقیرآمیز به کار می‌رفت. بحث پرودن این بود که سازمان یافتگی بدون وجود حکومت هم مطلوب است و هم ممکن. در سیر اندیشه‌های سیاسی، آنارشیسم را می‌شود خواست نهایی هر دو مکتب لیبرالیسم و سوسیالیسم دید، وجریان های متفاوت در اندیشه‌ی آنارشیسم را به تأکید بیشتر آن‌ها بر یکی از این دو مکتب مربوط دانست.
از نظر تاریخی، آنارشیسم نه تنها برآمده از شکاف عمیق میان تهی دستان و ثروتمندان در همه ی جوامع، و علت مبارزه‌ی تهی دستان برای دستیابی به سهم خود از دارایی مشترک بود، بلکه پاسخ به پرسش اساسی « اشتباه چه بود؟»۳ به حساب می‌آمد که پس از پیامد های انقلاب فرانسه مطرح شد. انقلاب تنها به حکومت وحشت و ظهور طبقه ی حاکم ثروتمند جدید منجر نشد، بلکه فرمانروایی ستوده همچون ناپلئون بناپارت۴ را با خود آورد که در سرزمین های تازه فتح کرده خویش یکه تازی می‌کرد.
آنارشیست ها و پیشگامان آن‌ها در میان چپ سیاسی از این نظر یگانه بودند که تصریح می‌کردند طبقه جدید سیاستمداران، که اولویتشان همانا بر پایی دوباره حکومت مقتدر و متمرکز بود، قطعاً به کارگران و دهقانان خیانت کردند؛ کارگران و دهقانانی که پس از قرن‌ها این فرصت را یافته بودند که بهره کشی و خودکامگی را پایان دهند. پس از پیروزی هر قیام انقلابی، که معمولاً مردم عادی جورش را می‌کشیدند، حاکمان جدید در به کارگیری خشونت و وحشت، پلیس مخفی، و ارتش دائم و حرفه‌ای، به منظور حفظ سیطره ی خود، لحظه‌ای درنگ نمی‌کردند.

در نظر آنارشیست ها حکومت خود دشمن به حساب می‌آید، وآنها همه ی انقلاب‌های قرن‌های نوزدهم و بیستم را چنین تفسیر کرده‌اند. این فقط به این علت نیست که همه ی حکومت ها مخالفان خود را زیر نظر می‌گیرند یا بعضا مجازات می‌کنند، بلکه به این علت است که همه ی حکومت ها از امتیازها ی طبقاتی قدرتمندان نگهبانی می‌کنند.
گرایش عمده ی مکتب آنارشیسم در طول بیش از یک قرن آنارکو کومونیسم بوده است؛ این جریان معتقد است اجتماعات محلی، که دیگر انجمن‌ها حول اهداف مشترک متعددی متحد شده‌اند، باید مالکیت زمین، منابع طبیعی و وسایل تولید را مشترکا در دست گیرند. این گرایش با سوسیالیسم دولتی متفاوت و با ایجاد هر گونه قدرت مرکزی در تضاد است. برخی آنارشیست ها ترجیح می‌دهند بین آنارکو کومونیسم و آنارکو کلکتیویسم تمایز قائل شوند تا بر آزادی مالکیت بر منابع ضروری زندگی، که مسلماً مطلوب فرد یا خانواده است، تأکید کنند، در حالی که این به معنای دفاع از حق مالکیت بر منابعی که دیگران به آن نیازمندند نیست.

تأکید آنارکوسندیکالیسم بر کارگران صنعتی تشکل یافته است که می توانند، از طریق « اعتصاب عمومی اجتماعی ۵»، از سرمایه داران سلب مالکیت کنند و بدین ترتیب صنایع و اداره امور آن را در دست بگیرند .

تعجبی ندارد اگر از چندین نحله‌ی آنارشیسم فردگرایانه نام ببریم؛ یکی از آن‌ها ریشه در « خودمداری آگاهانه۶» ماکس استرنر۷ (۱۸۵۶-۱۸۰۶) نویسنده ی آلمانی دارد. دیگری برآمده از آرای تعدادی از شخصیتهای برجسته‌ی آمریکایی قرن نوزدهم است که معتقدند برای حفاظت از آزادی و استقلال خود و همکاری با دیگران برای بهره مندی مشترک همه به هم یاری می‌رسانیم. تفاوت این متفکران با لیبرال های طرفدار بازار آزاد در بی اعتمادی مطلقشان به نظام سرمایه‌داری آمریکا، و در اهمیتی که به اشتراک گرایی می‌دهند میباشد. در اواخر قرن بیستم، گروه جدیدی از متفکران، که در فصل هفتم به آن‌ها می‌پردازیم، واژه ی آزادی خواه۸ را بر خود نهادند؛ این واژه را کسانی که چنین دیدگاهی داشتند پیش از آن به جای آنارشیست به کار برده بودند.
آنارشیسم صلح طلب، هم، گرایش به ضد نظامی گری دارد که حکومت و اتکای اساسی آن را به ارتش مردود می شمارد و هم بدین باور است که جامعه‌ای انسانی که از نظر اخلاق پذیرفتنی است به حسن نیت فرد فرد اعضای آن جامعه اتکا دارد.
این جریانات و سایر جریان های تفکر آنارشیستی بر نکات متفاوتی تأکید دارند. آنچه که همه ی آن‌ها را به یکدیگر مربوط می‌سازند نفی قدرت بیرونی است، خواه حکومت باشد یا کارفرما، خواه مقامات و سلسله مراتب باشند و یا نهاد های رسمی مانند مدرسه یا کلیسا. این در مورد مشرب های آنارشیستی گوناگونی که به تازگی ظهورکرده اند، مانند آنارکوفمینیسم و آنارشیسم سبز، نیز صدق می‌کند. مثلاً، کسانی که معتقدند آزادی حیوانات جنبه‌ای از آزادی انسان هاست ادعا می‌کنند آنارشیسم تنها ایدئولوژی‌ای است که با هدفشان همخوانی دارد.

معمولاً، سنت آنارشیسم را با چهار متفکر و نویسنده‌ی بزرگ می‌شناسد. اولین آن‌ها ویلیام گادوین۹ (۱۷۵۶-۱۸۳۶) بود که در کتاب خود با عنوان پرسش‌هایی راجع به عدالت سیاسی۱۰، چاپ۱۷۹۳، موضع آنارشیسم را در برابر دولت، قانون، مالکیت، و نهادهای حکومتی شرح داد. گادوین همسر مری وولستنکرافت۱۱ و پدر مری شلی۱۲ بود؛ او هم وارث سنت مخالف با کلیسای انگلستان و هم میراث دار فیلسوفان فرانسوی۱۳ به حساب می‌آمد. این کتاب او را به شدت مشهور ساخت، ولی اندکی بعد در فضای سیاسی اوایل قرن نوزدهم با خصومت و بی اعتنایی مواجه شد، و با اینکه مخفیانه در محافل رادیکال خوانده می‌شد، در دهه ۱۸۹۰ بود که جنبش آنارشیستی دوباره به آن اهمیت داد.

Anarchism-ward-1-1.jpg


دومین این پیشاهنگان پیر ژوزف پرودن (۱۸۰۹-۱۸۶۵) نام داشت. پرودن، که مبلغ سیاسی بود، اولین کسی است که خود را آنارشیسم نامید. او در سال ۱۸۴۰ با نوشتن مقاله‌ای به نام « مالکیت دزدی است» مشهور گردید. اما او همچنان معتقد بود که « مالکیت آزادی است». پرودون هیچ تناقضی میان این دو شعار نمی‌دید، زیرا به گمان او واضح بود که اولی درباره‌ی زمین‌داران و سرمایه‌دارنی است که مالکیت آن‌ها حاصل غصب و استثمار است، و حکومت، قوانین مالکیت، پلیس وارتش آن را برایشان حفظ می‌کند؛ حال آنکه شعار دومی درباره ی خانواده‌ی دهقان یا پیشه‌ور است که داشتن مسکن، زمین برای کشاورزی، و وسایل حرفه‌ی خود حقی مسلم و طبیعی میباشد. اما این به معنی اجازه‌ی حق مالکیت یا تسلط بر خانه، زمین، و وسایل امرار معاش دیگران نیست. به پرودرون انتقاد می‌شد که بازمانده‌ی دنیای دهقانان و پیشه وران ساده در اجتماع‌های کوچک است، اما او همیشه آماده بود با برشمردن اصول اتحادیه‌ای موفق به این انتقاد پاسخ دهد.

‌قاب

سومین چهره‌ی برجسته‌ی آنارشیسم کلاسیک انقلابی روس میخائیل باکونین۱۶ (۱۸۱۴-۱۸۷۶) است، که به حق به سبب مشاجراتش با مارکس در بین‌الملل اول۱۷ در دهه‌ی ۱۸۷۰ مشهور شد. در آنجا بود که برای جانشینانش با دقت بی‌نظیری نتیجه‌ی دیکتاتوری‌های مارکسیستی قرن بیستم را پیش‌ بینی کرد. باکونین می‌گفت: «آزادی بدون سوسیالیسم بی‌عدالتی و امتیاز انحصاری است، اما سوسیالیسم بدون آزادی برده‌داری و وحشی گری است». توضیحاتش درباره‌ی این برداشت در کتاب‌های بی شماری، که پس از فروپاشی اتحاد شوروی و رژیم‌های اقماری‌اش درآمده، نقل شده است. نمونه‌ای از این ملاحظات نامه‌ای است در سال ۱۸۷۲ که در آن اشاره می کند:

Anarchism-ward-1-3.jpg

به اعتقاد من آقای مارکس، گرچه خیلی صادق نیست، انقلابی‌ای جدی به حساب می آید، و نیز بسیار طرفدار قیام توده هاست، و من تعجب می‌کنم که او چگونه می‌تواند این واقعیت را نادیده بگیرد که برقراری دیکتاتوری جهانی، فردی یا جمعی، دیکتاتوری ای که برای خود مقام هدایت انقلاب جهانی را قائل می‌شود -مثل کنترل کردن ماشین- بر قیام توده ها در همه‌ی کشورها تسلط یابد. برقراری چنین دیکتاتوری‌ای برای نابود کردن انقلاب و منحرف کردن و از کار انداختن همه‌ی جنبش های مردمی کافی است.

آخرین این متفکران مهم اشراف زاده‌ای به نام پیتر کروپوتکین۱۸ (۱۸۴۲-۱۹۲۱) باز هم اهل روسیه بود. شهرت اصلی او به سبب کارهایش در مقام جغرافیدان و مجموعه کتاب‌ها و جزواتی بود که در آن‌ها می کوشید پایه‌های علمی آنارشیسم را روشن سازد. «غلبه بر نان۱۹»(۱۸۹۲)کتابچه ای درباره‌ی خودسازماندهی در جامعه‌ی پس از انقلاب بود و «یاری به یکدیگر۲۰ » (۱۹۰۲)را برای مقابله با برداشتهای غلط از داروینیسم نوشت که سرمایه داری رقابتی را توجیه می‌کرد. کروپوتکین در کتاب خود، بر اساس مشاهده‌ی علمی جمع‌های حیوانی و اجتماعات انسانی، ثابت می‌کند که رقابت درون گونه‌ای اهمیت بسیار کمتری از همکاری به مثابه‌ پیش شرطی برای بقا دارد.

«مزرعه، کارخانه و کارگاه۲۱»(۱۸۹۹) رساله‌ی کروپوتکین درباره‌ی انسانی ساختن کار و محیط آن، از راه یکی سازی کشاورزی و صنعت، کار فکری و بدنی، وآموزش ذهنی و عملی بود. آثار او، که بیش ازدیگر نویسندگان آنارشیست در سراسر جهان خوانده می‌شد، آنارشیسم را با عقاید جدید بوم شناسی اجتماعی و تجربه‌های روزمره پیوند می‌داد.

Anarchism-ward-1-4.jpg

بعضی از آنارشیست ها خوش ندارند هویت آنارشیسم را با نویسندگان مشهور این مکتب یکی بگیریم. آن‌ها می‌گویند هر کجای جهان که عقاید آنارشیستی مطرح می‌شود، فعالی پیدا می‌شود که می‌کوشد دستگاه چاپی بدست آورد، از جریان‌های آنارشیستی در طول تاریخ قیام های مردم ستم‌دیده آگاهی یابد، و به ایده‌هایی دست یابد تا بتواند راه حل‌های آنارشیستی را در تنگناها ودشواری ها به کار ببندد. آن‌ها منشاء آرمان‌های آنارشیستی را در قیام‌های بردگان در دوران باستان، شورش‌های دهقانی در اروپای قرون وسطی، اهداف جنبش «دیگرها۲۲» در انقلاب دهه‌ی ۱۶۴۰ انگلستان، انقلاب‌های ۱۸۷۹و۱۸۴۸ فرانسه، و کمون پاریس ۲۳در ۱۸۷۱ جست وجو می‌کردند. در قرن بیستم، آنارشیسم در انقلاب ۱۹۱۱ مکزیک، انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، واز همه برجسته‌تر در انقلاب اسپانیا، که در پی اش شورشی نظامی ای پدید آمد که جنگ داخلی ۱۹۳۹-۱۹۳۶ را تسریع کرد، نقش داشت. نقشی را که آنارشیست‌ها در این انقلاب بازی کردند در فصل های پیش رو شرح می‌دهیم.

در همه‌ی این انقلابات، تقدیر آنارشیست ها شکستی قهرمانانه بود. اما آنارشیست ها الزاماً به کلیشه‌ی انقلاب نهایی، که بر خلاف بقیه‌ی انقلاب‌ها پیروز می‌شود و آرمانشهر پدید می‌آورد، باور نداشتند. گوستاولانداور۲۴، آنارشیست آلمانی، این‌گونه تصریح می‌کرد که:

«حکومت چیزی نیست که انقلاب آن را از میان ببرد، بلکه وضعیت یا رابطه‌ای بین انسان‌ها و شیوه ای از رفتار آدمی است؛ با ایجاد روابطی جدید و با رفتاری دیگر می‌توان آن را از میان برد.»

افزون بر این اگر آنارشیست ها نتوانستند جامعه را آنگونه که امید داشتند تغییر دهند، طرفداران سایر ایدئولوژی‌های اجتماعی در قرن گذشته، چه‌ سوسیالیستی و چه کاپیتالیستی، نیز نتوانستند چنین کنند. اما، چنان که در فصل هشتم نشان خواهیم داد، آنارشیست ها در بسیاری از جنبش های رهایی بخش کوچک، که بار بزرگی از مصیبت انسانی را کم کردند، مؤثر بوده اند.

در واقع، آنارشیسم برگشت پذیری طولانی دارد. هیچ جامعه‌ای در اروپا، آمریکای لاتین و آسیا نیست که نشریه، تبلیغ گر، جرگه ی پیروان، فعال زندانی و شهید آنارشیست نداشته باشد. هر زمان که رژیم سیاسی‌ای قدرت مدار و سرکوب گر سرنگون می‌شود، آنارشیست‌ها، در نقش اقلیتی ظاهر می‌شوند که از هموطنان خود می‌خواهند وحشت آفرینی و بی مسئولیتی دولت را هرگز فراموش نکنند. انتشارات آنارشیست ها در آلمان پس از هیتلر، در ایتالیا پس از موسولینی، در اسپانیا پیش از فرانکو، در پرتقال پس از سالازار، در آرژانتین پس از ژنرال ها، ودر روسیه پس از هفتاد سال سرکوب وحشیانه دوباره پدیدار شد. برای آنارشیست ها این نشانه ی آن بود که آرمان جامعه‌ای خودسامان، بر پایه‌ی همکاری داوطلبانه و نه اعمال زور، سرکوب ناپذیر است. این به ادعای آن‌ها آرمانی انسانی در سراسر جهان است. مثال آن مردم فرهنگ‌های غیر اروپایی اند که باورها و مفاهیم آنارشیست غربی را با سنتها و اندیشمندان کشورهای خود پیوند می‌دهند.

عقاید آنارشیستی را کوتوکو شوسویی۲۵ در سالهای اولیه قرن بیستم به ژاپن آورد. او در دوران جنگ‌های ژاپن و روسیه(۱۹۰۴-۱۹۰۵) در زندان آثار کروپوتکین را خوانده بود. او بعد از آزادی به کالیفرنیا رفت و با مبارزان آنارکوسندیکالیست کارگران صنعتی جهان۲۶ آشنا شد و پس از بازگشت به ژاپن نشریه ضد نظامی گری به نام هی من۲۷ را منتشر ساخت. کوتوکو معتقد بود واره گرایشی آنارشیستی، ملهم از بودیسم۲۸ و دائوئیسم۲۹، در شیوه‌ی زندگی ژاپن وجود داشته است. او یکی از دوازده آنارشیستی بود که در ۱۹۱۱، با اتهام توطئه بر ضد امپراتور میجی۳۰ اعدام شدند. در طول نیمه ی اول قرن، تعدادی از پیروان این جریان فعالیت کارگری و ضد نظامی گری را ادامه دادند و دولت آن‌ها را سرکوب می‌کرد، ولی با تغییر اوضاع، پس از دوران وحشت جنگ دوم جهانی، دوباره ظاهر شدند.

آنارشیسم چینی، از طریق دانشجویان مشغول تحصیل در توکیو و پاریس، تقریباً در همان زمان شکل گرفت. آنهایی که در توکیو درس می‌خواندند متاثر از کوتوکوشوسویی بودند، و بر پیوندهایی که با جریان دیرپای شیوه‌ی زندگی چینی داشت تأکید می‌کردند. چنان که پیتر مارشال توضیح می‌دهد:

آنارشیسم جدید نه تنها از بهشت روستایی دائویستی جانبداری می کند، بلکه بازتاب خواست دهقانی جای گرفته در فرهنگ چینی نیز هست که به صورت قیام های دهقانی در طول تاریخ چین خود را نمایانده است. همچنین، دو مفهوم سنتی در فرهنگ چینی آنارشیسم را آشنا به نظر می‌آورند: تاتونگ۳۱، دوران طلایی افسانه‌ای سازگاری و برابری اجتماعی، و چینگ تی ان‌۳۲ نظام تملک همگانی زمین.

آن دسته از دانشجویان چینی که در پاریس تحصیل می‌کردند مجذوب نوشته‌های باکونین و کروپوتکین، و نیز نظریه تکامل داروین بودند. آنها ارتباط آنارشیسم با دائوئیسم لائوتسه۳۳ وتاریخ دهقانی را رد می‌کردند. با سقوط سلسله‌ی مانچو۳۴ در ۱۹۱۱، هر دو گروه گمان می‌کردند که زمان مناسب فرارسیده است.اما، در واقع ایدئولوژی انقلابی‌ای که در تاریخ پر آشوب چین پیروز شد مارکسیسم لنینیسم بود. و چنان که در فصل دوم خواهیم دید، برنامه‌هایی که با اجبار به مردم چین تحمیل شد تقلید آمرانه‌ی آرمان‌های آنارشیستی بود.


در کره نیز سنتی آنارشیستی در پیوند با آرمان‌های کمونیسم دهقانی قرن نوزدهم وجود داشت، اما به سبب اینکه آنارشیست‌ها، همراه دیگر دسته های سیاسی، سی و پنج سال در برابر اشغالگری ژاپن به سختی ایستادند، در این سرزمین، که اینک در شمال آن دیکتاتوری مارکسیستی و در جنوب آن مدلی از کاپیتالیسم آمریکایی برقرار است، بیشتر به نام میهن پرست شهرت یافتند.
در هند، تاریخ نیمه ی اول قرن و مبارزه برای پایان دادن به سلطه ی بریتانیا با نام موهانداس کی گاندی۳۵ عجین شده است؛ کسی که ایدئولوژی بی همتای مقاومت غیر خشونت آمیز را با استفاده از تعدادی منابع نیمه آنارشیستی پایه گذاری کرد و آن‌ها را با سنت‌های هندی پیوند داد. گاندی از تولستوی۳۶ سیاست مقاومت غیر خشونت آمیز و از ثارو۳۷ فلسفه ی نافرمانی مدنی را وام گرفت، و با خواندن دقیق آثار کروپاتکین، برنامه‌ ی کمون های روستایی خودگردان و تمرکززدا که کشاورزی را با صنایع محلی پیوند می‌داد اخذ کرد. پس از دستیابی به استقلال، جانشینان سیاسی‌اش یادش را گرامی داشتند اما اندیشه‌هایش را نادیده گرفتند. بعدها جنبش سارودایا۳۸ به رهبری وینوبا باوی۳۹ در صدد انقلاب ارضی‌ای غیر خشونت آمیز برآمد که مخالف تفکر سیاسی مبتنی بر دولت مرکزی بود.
در آفریقا، ام‌با۴۰ و ایگاروی۴۱، نویسندگان تحقیقی درباره ی شکست سوسیالیسم تحمیلی دولت ها، توجه خواننده را به این نکات جلب می‌کنند:

مشکل رایج ستیزه‌های قومی در سراسر قاره آفریقا، نادیده انگاری این قاره از نظر سیاسی و اقتصادی در سطح جهان، رنج و درماندگی دهشتناک در حدود نود درصد از جمعیت آفریقا، و البته فروپاشی در حال جریان دولت-ملت در بسیاری از بخش‌های آفریقا.

به اعتقاد این نویسندگان:

باتوجه به این مشکلات، بازگشت به مبانی آنارشیسم در آفریقای جماعت گرا از هر نظر گریز ناپذیر است. آرمان جامعه‌ای خودگردان که نتیجه‌ی خواست آزاد مردم آن و عاری از خودکامگی و محدودیت باشد همان‌قدر که جذاب است در دراز مدت امکان‌پذیر هم خواهد بود.

خواننده شاید تعجب کند که اگر اندیشه‌ها و آرمان‌های آنارشیسم این چنین در بسیاری از فرهنگ‌های جهان ریشه دارد، چرا این مفهوم غالباً بد فهمیده و نشان داده شده است. پاسخ به این پرسش را در رویکردی کوچک در تاریخ آنارشیسم می یابیم.


در دوره‌ای، یک قرن پیش، اقلیتی از آنارشیست‌ها، مانند اقلیت‌های دیگری از چندین جنبش سیاسی دیگر، باور داشتند که ترور پادشاهان، شاهزادگان، و رئیس جمهورها به انقلاب‌های مردمی سرعت می‌بخشد. متاسفانه، آن‌هایی چون موسولینی، فرانکو، هیتلر، یا استالین که سزاوار بود از میان بروند به شدت محافظت می‌شدند، و آنارشیست‌ها در تغییر تاریخ و رها ساختن جهان از شر دیکتاتوری ها موفق نشدند، همچنان که دیگر ترورهای سیاسی ناکام ماند. اما میراث آنان کلیشه ای شد که کاریکاتوریست‌ها ترسیم می‌کردند: آنارشیستی شنل پوش و سبیلو در حال حمل بمبی گوی مانند با فیتیله ای روشن، و این خود مانعی می‌شد بر سر هر بحث جدی درباره‌ی رویکردهای آنارشیستی. در این میان، تروریسم جدید سیاسی به میزان بسیار زیادی منحصر به دولت ها و هدف آن مردم غیر نظامی است، و یا سلاحی است که جدایی طلبان مذهبی یا ناسیونالیست را تداعی می‌کند که البته هیچکدام با خواست های آنارشیسم ربطی ندارند.
مدخل آنارشیسم که کروپاتکین در ۱۹۰۵ برای یازدهمین ویرایش دانشنامه‌ی بریتانیکا۴۲ نوشت با این توضیح آغاز می‌شود که

آنارشیسم نامی است که به مسلک یا عقیده‌ای درباره‌ی زندگی یا شیوه ی اداره‌ی امور می‌دهیم که مطابق آن جامعه بدون دولت تصور می‌شود؛ در چنین جامعه‌ای سازگاری از راه تسلیم شدن به قانون یا فرمانبرداری از قدرت حاکم به دست نمی آید، بلکه از طریق توافق آزادی حاصل می‌شود که گروه‌های مختلف با یکدیگر منعقد می‌کنند. این گروه‌ها،‌از مناطق و مشاغل گوناگون، آزادانه برای تولید و مصرف و نیز رفع نیاز ها و برآورده شدن خواست های متعدد زندگی متمدنانه پدید می‌آیند.

در این تعریف تلویحا توافق اجتناب‌ ناپذیر تلقی شده است؛ این جنبه از سیاست را آنارشیست ها دشوار می‌دانند، دقیقاً به این سبب که ایدئولوژی آنان راه‌های معمول تأثیر سیاسی را کنار می‌گذارد.


  • 1-anarkhia
  • 2-Pierre-Joseph Pproudhon
  • 3-What went Wrong
  • 4-Napoleon bonaparte
  • 5-social general strike
  • 6-conscious egoism
  • 7-max stirner
  • 8-William Godwin
  • 9-Enquiry Concerning Political Justice
  • 10-MaryWollstonecraft،نویسنده و فمنیست انگلیسی
  • 11-Mary Shelley:رمان نویس مشهور انگلیسی
  • 12-French philosophes ، از متفکران و روشنفکران مجبوب قرن ۱۸ نظیر دیدرو،ولتر، وروسو(مترجم(
  • 13-James northcote
  • 14-Gustave Courbet
  • 15-Mikhael Bakunin
  • 16-First International
  • 17-Peter Kropotkin
  • 18-the conquest of bread
  • 19-Mutual Aid
  • 20-Field,Factory and workshops
  • 31-ching-t'ien
  • 32-Manchu
  • 33-thoreau
  • 34-Sarvodaya
  • 35-Vinoba Bhave
  • 36-Mbah
  • 37-Igarewey
  • 39- Encyclopaedia Britannica


















فصل دوم؛ دوران انقلاب


می گویند، در جریان بروز انقلابی که در ۱۸۴۸ سراسر اروپا را در بر گرفت، پلیس نمونه‌ی پاریس در باره‌ی میخائیل باکونین آنارشیست معروف گفته است: «عجب آدمی! در اولین روز انقلاب جواهری است بی‌نظیر؛ ولی روز بعد باید او را کشت.» اظهار نظر او بهترین بیان درباره ی نقش و فرجام آنارشیست‌ها و پیشگامانشان در تعداد بسیاری از قیام‌های مردمی اروپاست.
رویدادنگاران همه‌ی جنبش‌های سیاسی همواره پیشینه‌ای برای آن‌ها کشف می کنند، و آنارشیست‌ها نیز پیشینه‌ی خود را در شورش های بردگان و همه‌ی جنبش‌های ستم دیدگان پس از آن یافته‌اند. آن‌ها به همین ترتیب پیشینیان خویش را در قیام هایی همچون شورش دهقانان در انگلستان(۱۳۹۱) طغیان تیبرایت‌ها۱ در منطقه‌ی بوهمیا۲(۱۴۹۳) و جنبش آناباپتیست‌ها۳ یک قرن پس از آن باز شناخته اند.
در انقلاب انگلستان در دوره‌ی جنگ‌های داخلی که تا ۱۶۴۹ ادامه یافت، دیگِرها، رنترها۴ ،و لوالر ها۵ ، ویژگی‌های آنارشیسم را می نمایاندند؛ رساله نویسی آن‌ها، که به موفقیت کرا۶مول یاری رساندند، «آنارشیست‌های سوئیس‌ساز۷» خواند؛ همه‌ی آن‌ها، وقتی پروتکتر پایه‌های قدرت خود را، درست پیش از بازگشت دوباره‌ی پادشاهی، محکم کرد، به سرعت از میان برداشته شدند. اما مردمی که جرأت کردند پادشاهی را سرنگون کنند راه را برای اندیشه‌های رادیکال‌تری در باب رابطه میان فرد و اجتماع و میان جامعه و حکومت باز کرده بودند. انقلاب‌های آمریکا و فرانسه در قرن بعدی پیامی با خود آوردند که تاماس پین به زیبایی در جزوه‌ی خود دریافت در ۱۷۷۶ بیان کرده است:

جامعه همه جا موهبتی ست، اما دولت حتی در بهترین حالت خود چیزی جز بلایی ضروری نیست؛ در بدترین حالت خود تحمل ناپذیر است؛ زیرا وقتی در عذابیم، یا دولت ما را گرفتار همان مصیبت‌هایی می‌کند که در کشور بدون دولت هم ممکن است گریبان‌گیر ما باشد، با اندیشیدن به این نکته که خود ما وسیله‌ی عذاب خویش شده‌ایم ، رنجی که می‌بریم افزون می‌شود. دولت، همانند لباس، نشان پاکی تباه شده است: کاخ پادشاهان بر روی خرابه‌ی کلبه‌های بهشتی بنا می‌شود.

عقاید سیاسی به همین سرعت که در قرن بیست ویکم اقیانوس را می پیماید در قرن هجدهم آن را می پیمود، و انقلاب آمریکا انقلاب فرانسه را گریز نا پذیر می‌ساخت. جفرسون، پین، و فرانکلین در هر دو این انقلاب‌ها نقش داشتند و در همین حال، ویلیام گادوین در اثر خود، پرسش‌هایی راحع به عدالت سیاسی، موضوع آنارشیسم را در مبانی آن مطرح می‌کرد. در این حین، تعدادی از مخالفان حکومت جدید فرانسه، که به آنراژها معروف بودند و در اطراف ژاک رو و ژان وارلت گرد آمده بودند، به ضدیت با حاکمان جدید می پرداختند. وارلت، که در حقیقت از دوره‌ی وحشت جان به در برد، چنین اظهار داشت که

خودکامگی از کاخ پادشاهان به محفل اعضای کمیته منتقل شده است. آنچه پادشاهان را منفور می‌سازد قبای سلطانی، عصای سلطنتی، یا تاج شاهی نیست، بلکه جاه‌طلبی و استبداد آنان است. در کشور من تنها جامه ها عوض شده است.

آنارشیسم در انقلاب‌های اروپای ۱۸۴۸ دوباره ظهور کرد. درسال بعد، پس از ناکامی انقلاب در درسدن، باکونین زندانی و محکوم به مرگ شد، و یک سال بعد به اتریشی‌ها تحویلش دادند، دوباره محکوم شد، و یک سال پس از آن،اینبار، به روس ها تحویل داده شد. شش سال را در دز پتر و پل در سنت پترزبورگ گذراند و بعد به سیبری تبعید شد، که از آنجا سرانجام گریخت و از راه ژاپن به لندن، سان فرانسیسکو و نیویورک سفر کرد. پس از جنگ فرانسه-پروس در ۱۸۷۰ ، عقاید فدرالیستی پرودون در شکلگیری کمون زود گذر پاریس و « مانیفست خطاب به مردم فرانسه » در آوریل ۱۸۸۱ مؤثر بود. این مانیفست تأکید می‌کرد :‌

خود گردانی کامل این کمون به همه‌ی محله‌های پاریس گسترش یافته است و همه از حقوق کامل برخوردار شده‌اند و هر مرد فرانسوی، شهروند عادی یا کارگر، از قابلیت‌های خود بهره کاملی گرفته است. تنها عاملی که کمون خود گردان را محدود می‌کند خود گردانی همسان سایر کمونته‌هایی است که به این پیمان پایبندند؛ پیوند آن‌ها آزادی فرانسه را تضمین می‌کند.

(نیاز به گفتن نیست که با وجود آنارشیست ستایش شده و قهرمانی به نام لوییزه میشل در کمون ، مانیفست کمون این حقوق را به زنها تعمیم نداده بود.)
در انقلاب‌های مهم قرن بیستم، ویژگی‌های آنارشیستی دیده می‌شد، اما در همه‌ی این انقلاب‌ها، آنارشیست ها قربنی حاکمان جدید شدند. در مکزیک، ریکاردو فلورس ماگون و برادرانش در ۱۹۰۰ چاپ روزنامه‌ای آنارکوسندیکالیستی با نام رجنراسیون را آغاز کردند و به مخالفت با دیکتاتوری پورفیریو دیاز پرداختند؛ این روز نامه به آن سوی مرز یعنی کالیفرنیا هم، در زمانی که چاپ چنین آثاری بسیار دشوار بود، راه پیدا کرد. با سقوط دیاز، ماگون با دهقان انقلابی املیانو زاپاتا در ایالت مورالس در جنوب ارتباط برقرار کرد و با تلاش زمین داران بزرگ برای تسخیر زمین‌های کشاورزان فرودست به مبارزه پرداخت. می‌گویند ماگون با خواندن و بحث کردن درباره‌ی غلبه بر نان اثر کروپاتکین به زاپاتا سواد آموخت. زاپاتا را در ۱۹۱۹ به دام انداختند و او را از پای در آوردند ، در حالی که ماگون در ایالت متحده زندانی شد و در سال ۱۹۲۳ در زندان لیون ورث به قتل رسید. عجیب آنکه،‌ از هردوی این‌ها در موزه ‌ی مردان مشهور مکزیکوسیتی تجلیل می‌شود. در دوران ما، EZLN (ارتش آزادی بخش ملی زاپاتیستا) در مکزیک و MST (جنبش روستائیان بدون زمین) در برزیل تجسم امروزی مبارزه‌ی زاپاتا به حساب می‌آیند. در هر دوی این جنبش‌ها، دهقانان سلب مالکیت شده برای کنترل اشتراکی زمین‌هایی که الیگارشی مزرعه داران بزرگ تصاحب کرده‌اند مبارزه می‌کنند.

در چیاپاس، جنوبی ترین و فقیر ترین ایالت مکزیک، زنی از سرخ‌پوستان تسوتسیل از کنار اطلاعیه ای می گذرد که می گوید: «شما در قلمروی زاپاتیستا قرار دارید. اینجا، مردم حکومت می کنند و دولت فرمانبردار مردم است.»
امیلیانو زاپاتا و پانچو ویلا، در ۱۹۱۴، پس از بیرون راندن ژنرال ورتا سواربراسب به مکزیکوسیتی وارد می شوند. زاپاتا خود در ۱۹۱۹ به دام افتاد و کشته شد.

خاکسپاری کروپاتکین در ۱۹۲۱ در مسکو، می گویند آنارشیست‌ها را برای یک روز از زندان آزاد کردند تا در این مراسم حضور یابند. سخنران در این تصویر اماگلدمن است و الکساندر برکمن در پایین دیده می شود.

در انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، شعارهای آنارشیستی نظیر «نان و آزادی» و «قدرت از آن شوراها» در قدرت گیری بلشویک ها نقش داشت، ولی واقعیت روزمره در رژیم جدید با آن شعار ها تفاوت بسیاری پیدا کرد. قهرمان آنارشیست این انقلاب، دهقان اکراینی به نام نستور ماخنو، برنامه‌ی مصادره‌ی زمین برای دهقانان و دفاع از آنان در برابر بلشویک ها و روس‌های سفید را سازماندهی می‌کرد. اما گلدمن و الکساندر برکمن، که از ایالات متحده اخراج شده بودند، و کروپاتکین،‌ که مجبور شده بود چهل سال در خارج از روسیه زندگی کند، از جمله تبعیدیانی بودند که به روسیه برگشتند. کروپاتکین دو نامه‌ی انقلابی خطاب به لنین نوشت ودر نامه‌ای خطاب به کارگران اروپای غربی درس‌های انقلاب روسیه را شرح داد. مراسم خاکسپاری او در ۱۹۲۱ آخرین دفعه‌ای شد که آنارشیست‌ها آزاد بودند؛ بعد از آن و تا سال ۱۹۵۶ که آرام‌آرام از بند آزاد شدند، در اردوگاه‌های استالینی زندانی بودند.

گلد من و برکمن کوشیدند پس از ترک روسیه، واقعیت را در روسیه‌ی لنینی آشکار کنند، اما، دریافتند چپ سیاسی در غرب پیام آن‌ها را «ضد انقلابی » تلقی می‌کند و مردود می شمارد. چپ سیاسی مشابه چنین برنامه‌ای را درباره‌ی آنارشیست‌هایی در پیش گرفت که برای افشای حقایق اتحاد شوری کوششی مستمر می‌کردند؛ این در حالی بود که نفو‌ذی‌های استالینیستی یکپارچگی تعداد بسیار زیادی از سازمان‌های کارگری در غرب را بهم زده بودند.
سنت آنارشیستی ایتالیا با اقامت باکونین در آن‌جا آغاز شد، تا جانشین دیگر چون گاریبالدی و ماتسینی شود که ناسیونالیسم‌شان را باکونین به سبب اعتقاد به فدرالیسم و خود گردانی اشتراکی در مخالفت با خود می‌دید. این دوره از زندگی باکونین صرف مجادله با مارکس شد که در آن، دقیق و بی مانند، رشد دیکتاتوری مارکسیستی قرن بیستم را پیش‌بینی می‌کرد. مرید او اریکو مالاتسلا، که در دوره‌ی موسولینی در بازداشت خانگی در گذشت، جریاناتی از آموزه‌های آنارشیستی در ایتالیا و آمریکای لاتین به راه انداخت که تا به امروز به شکل مبارزه، و چاپ کتاب و نشریه نمود چشمگیری دارد.
در شرق دور، عادت فرستادن جوانان خانواده‌های متمکن به اروپا برای تکمیل تحصیلات زنجیره‌ای از دانشجویان انقلابی به دنبال آورد که با خود پیام‌های آنارشیستی کروپاتکین در کتاب‌های عقیدتی اش چون غلبه بر نان، یاری به یکدیگر، و به ویژه مزرعه، کارخانه و کارگاه از پاریس به چین می آوردند. بسیاری ازچرخش‌ها و دگرگونی ها در سیاست حزب کمونیست چین در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ ارتباطی آشکار با برنامه‌های کروپاتکین داشت، گرچه البته، نهایت بی‌اعتنایی به رنج انسان‌ها به این برنامه‌های سیاسی تحمیل شده بود. رمان‌نویس مشهور پاچین (لی پای کان)اما گلدمن را مادر معنوی خود می‌دانست و نام مستعار خویش را با وام گرفتن بخش‌های از اسم باکونین و کروپاتکین ساخته بود. نیازی به یادآوری نیست که اوبارها مجبور به گذراندن دوره‌های «بازآموزی» شد، و در ۱۹۸۹، اورا به علت حمایت از تظاهرکنندگان میدان تیان آن من در سن ۸۴ سالگی بازداشت کردند.
اما کشوری که آنارشیسم درآن ریشه‌های عمیق داشت اسپانیا بود که در دهه‌ی ۱۹۳۰ هم اتحادیه کارگری آنارکوسندیکالیست فراگیری به نام CNT (کنفدراسیون ملی کارگران) در آن وجود داشت و هم گروه آنارشیستی با نام FAI (فدراسیون آنارشیستی ایبریا) در آن فعال بود که متناوب از زندگی زیرزمینی در می آمدند و حضوری علنی می یافتند. انقلاب یازده جولای ۱۹۳۶ در اسپانیا اختلاف عمیق دیگری را نمایان می‌سازد که بین روایت آنارشیست‌ها از اوضاع و دریافت و توصیف دیگر جریان‌های مؤثر در این رویدادها وجود دارد.
در ۱۸ جولای ۱۹۳۶، دولت جبهه‌ی خلق سه بار در طول روز جلسه تشکیل داد تا در باره‌ی چگونگی مقابله با شورش ژنرال‌ها در مراکش بحث کند؛ این شورش به سمت سرزمین‌های اصلی اسپانیا در حال پیشروی بود و غالباً نتیجه‌ی این جلسات این بود که مقاومت بیهوده است. در این حین در بسیاری از شهرها و مناطق، نه تنها اسلحه پادگان ها مصادره و نگهبانان بازداشت شده بودند، بلکه اعضای CNT کنترل کارخانه‌ها، حمل و نقل، و زمین را در دست گرفته بودند. روز بعد، نه تنها جنگ ضد شورش فرانکو شروع شد، بلکه انقلاب مردمی آغاز گشت.

در۱۹۳۶، کارگران CNT و FAI سیستم‌های حمل و نقل بارسلونا را در اختیار گرفتند و خدمات ان را به مردم گسترش دادند.

شورش فرانکو با کمک تسلیحاتی، نیروی نظامی، هواپیماهای بمب افکن ایتالیای موسولینی و آلمان نازی همراه بود، اما پیمان عدم مداخله، که دولت‌های بریتانیا و فرانسه آن را تأیید کرده بودند، کمک نظامی اتحاد شوروی به نیروهای ضد فاشیست را – که به قیمت ذخایر طلای اسپانیا تمام شده بود – محدود می‌کرد. آن‌ها جریمه ی سنگین تری را به سبب کمک شوری می پرداختند. سیاست خارجی استالین خواستار طرد انقلاب اسپانیا به سود ایده «جبهه خلق» بود. مبارزان آنارشیست، در تلاش برای مقاومت در برابر نفوذ رو به رشد شوروی ، در دولت کاتالان و بارسلونا و در دولت مرکزی در مادرید به منصب وزارت رسیدند.
در آوریل ۱۹۳۹، جنگ در اسپانیا، با به جای گذاشتن تعداد بسیار زیادی کشته، به پایانی غم انگیز رسید. در اوت همان سال، استالین وهیتلر پیمان عدم تخاصم امضا کردند و در سپتامبر جنگ جهانی دوم آغاز شد. رژیم فرانکو تا پایان مرگ این دیکتاتور در ۱۹۷۵ ادامه یافت. شکست مخالفان منجر به انتقام گیری وسیع از کسانی شد که جرأت کرده بودند با فرانکو مخالفت کنند. اعدام ها بیشمار و بازداشتگاه ها مملو از زندانی بود. میلیون‌ها اسپانیایی در تبعید روزگار سپری می‌کردند. از دیدگاه آنارشیست‌ها، اسپانیا محل رویدادهای شگفت بود. از نظر اشتراکی کردن کشاورزی و صنعت، اسپانیا مثالی زنده و شوق برانگیز از نظریه‌های کروپاتکین درباره‌ی مصادره و کنترل بدست کارگران بود. در قسمت‌هایی از کشور که واحدهای نظامی طرفدار فرانکو اشغال نکرده بودند، کارگران زمین‌های گسترده‌ای را مصادره کردند. اسپانیا عمدتا سرزمین کشاورزی بود که در آن ۶۷٪ زمین‌ها در تملک ۲٪ زمین داران قرار داشت. در همان زمان بسیاری از ملک های کوچک نمی توانستند نان حتی یک خانواده را تأمین کنند. جرالد برنان، در کتاب کلاسیک خود هزارتوی اسپانیا، توضیح داده بود که « تنها راه حل منطقی برای نواحی وسیع اسپانیا اشتراکی کردن آن است.»

خرمن کوبی غلات در مزرعه‌ای در آراگون که کشاورزان خود، در ۱۹۳۶، اداره ی آن را برعهده گرفته اند.

در ۱۹۳۶ ، تخمین زده می‌شد در مناطقی که در اشغال نیروهای فرانکو قرار نداشت، حدود سه میلون مرد و زن و کودک در کمون های اشتراکی زندگی می‌کردند. ناظران از اشتراکی کردن کارخانه ها در کاتالونیا و ار نو سامان خدمات عمومی مانند حمل و نقل ، تلفن، گاز، برق در بارسلپنا گزارش‌های یکسان ارائه دادند.

زبان شناس آمریکایی نوام چامسکی به یاد می آورد که در زمان نوجوانی اش در نیویورک مطالبی راجع به این دست آورد ها در نشریه انارشیستی به زبان یدیش با نام فریهآربترشتیم می‌خوانده است. گزارشی در ذهن او مانده است درباره ‌ی دهکده ای گرفتار فقر در اسپانیا به نام ممبریلا که هشت هزار نفر در کلبه‌های فقیرانه این روستا «بدون روزنامه، سینما، کافه یا کتابخانه» زندگی می‌کردند. اما روستاییان در غذا، پوشاک و ابزار با هم شریک بودند. « این گرچه، نه اجتماعی ساختن ثروت که اجتماعی ساختن فقر بود... ممبریلا شاید فقیرترین دهکده‌ی اسپانیا باشد اما عادلانه ترین آن‌ها هم هست» چامسکی شرح می‌دهد:

روایت‌هایی از این دست، با نگرانی‌هایی که راجع به روابط انسانی و آرمان جامعه عادلانه دارد،در نظر روشن فکران امروزی عجیب جلوه می‌کند، و بنابراین آن را مایه تمسخر قرار می‌دهند، و یا ساده لوحانه و ابتدایی می‌خوانند یا به گونه‌ای دیگر غیر عقلانی می‌دانند. فقط هنگامی که چنین قضاوت‌های نسنجیده ای کنار گذاشته شود تاریخ نگاران خواهند توانست به مطالعه جدی این جنبش مردمی بپردازند که جمهوری اسپانیا را در یکی از مهمترین انقلاب‌های اجتماعی که تاریخ به خود دیده دگرگون ساخته است .

شعار «زمین متعلق به توست. روی آن کار کن» روی قطاری در کاتالونیا، در ۱۹۳۶.

اما اکنون پژوهش‌های مهمی صورت گرفته است و چامسکی بر اهمیت آن‌ها و درس‌های آن برای آینده تأکید می‌کند ، زیرا چنان که که او می‌گوید:

چیزهایی که به شخصه مرا جذب آنارشیسم می‌کند گرایش‌هایی در آن است که می‌کوشد مشکلات جامعه‌های صنعتی با سازماندهی پیچیده را در چهارچوب سازمان‌ها و ساختارهای آزاد حل کند.

تجربه اسپانیا با معیارهای او دیگر اتفاق نیفتاد، اما رویداد ۱۹۳۶ نظراتش را کاملاً تأیید می‌کند. به این دستاورد ها در رسانه‌های خبری اروپای غربی، بجز نشریات آنارشیستی و چپ افراط گرای غیر کمونیستی، توجه چندانی نشد، و زمانی که جورج اورول، پس از بازگشت از اسپانیا، کوشید با کتاب خود ادای احترام به کاتالونیا در ۱۹۳۷ توطئه سکوت در این باره را بشکند تنها سیصد نسخه از این کتاب فروش رفت و بقیه تا سال ۱۹۴۰ در کتاب فروشی های آنارشیستی خاک خورد. دهه‌ها بعد، فیلم زمین و آزادی کن لوچ با استقبال پرشوری در اسپانیا مواجه شد، چون بخش مهم از جنگ داخلی را، که تاکنون در خود اسپانیا هم ناشناخته مانده بود ، به نمایش در آورد.
نیازی نیست بگوییم، در سال‌های تبعیدآنارشیست‌هایی که هم از جنگ و هم از انتقام فرانکو جان سالم بدر برده بودند وقت زیادی صرف بحث دائمی کردند؛ این بحث درباره ی تصمیم فاجعه بار رهبرای CNT در پیوستن به دولت در تلاش برای مبارزه با استیلای شوروی بود. از آنجایی که همه ی جریان های آنارشیسم مخالف ساختار سیاست و مخالف نظام سیاسی بودند، این تصمیم سازشی تلقی شد که هیچ فایده‌ای نداشت، بی‌اعتباری هم همراره آورد. آن دسته از آنارشیست‌هایی که این موضوع را بررسی کرده‌اند با نظر آنارشیست فرانسوی سباستین فور موافق‌اند: « از این نکته آگاهم که همیشه نمی‌توان آن کرد که باید اما می‌دانم کارهایی است که به هیچ وجه نباید کرد.»
در این میان دهه بعد، رشته‌ی جدیدی از قیام‌های مردمی در اعتراض به امپراتوری ظاهراً یکپارچه استالین شعارهای آنارشیستی را کشف دوباره کرد. آزمان‌های سرکوب شده در خیابان‌های مجارستان و لهستان در ۱۹۵۶ ودر چکسلواکی ۱۹۶۸ ظاهر شدند. آن‌ها پیام‌آور سقوط بدون خونریزی بعدی اتحاد شوروی برای کسانی بودند که پس از چند دهه تحمل رنجی وحشتناک، ناخواسته، حاکمان خویش را از خود ناخشنود ساختند.
آنارشیست‌های باقی‌مانده، در حالی که رژیم هایی که آن‌ها را زندانی کرده بودند، جلوی چشمشان سقوط می‌کردند، می توانستند کمی نفس راحت بکشند؛ اینان با پرچم‌های سیاه در دست، برضد سرمایه‌داری جدیدی اعتراض می‌کردند که ایجاد و هدایت آن با همان حاکمان ستمگر سابق بود.این آنارشیست‌ها درست مثل قبل بودند و اولیت‌هایشان هیچ تغییری نکرده بود.


  • 1-Tabrites،گروهی که در قرن پانزدهم ضد کلیسای کاتولیک رم قیام کردند-مترجم
  • 2-bohemia،منطقه ای تاریخی در شرق جمهوری چک-مترجم
  • 3-anabaptists،جنبش پروتستان‌ها در قرن شانزدهم.-مترجم
  • 4-ranters،گروهی آزادی خواه که بین سال های ۱۶۴۹ تا ۱۶۶۰ در انگلستان رونق داشتند-مترجم
  • 5-levellers،گروهی رادیکال در قرن هفده انگلستان که طرفدار برابری،مدارای مذهبی و برچیده شدن نظام سلطنتی بودند-مترجم
  • 6-Cromwell
  • 7-Swizerising anarchists
  • 8-protector،لقب کرامول
  • 9-Thomas Paine
  • 10-Common Sense
  • 11-Jefferson
  • 12-Franklin
  • 13-Enragés
  • 14-Jacques Roux
  • 15-Jean Varlet
  • 16-Terror
  • 17-Dresden
  • 18-Peter-and—Paul
  • 19-franco-prussian War
  • 20-manifesto to the French People
  • 21-Louise Michel
  • 22-Ricardo Flores Magon
  • 23-Regeneracién
  • 24-Porfirio Diaz
  • 25-Emiliano Zapata
  • 26-Morales
  • 27-Leavenworth Penitentiary
  • 43-Popular Front
  • 44-Non—InterVention Agreement
  • 45-Catalan
  • 46-Gerald Brenan
  • 47-The Spanish Labyrinth
  • 48-Catalonia
  • 49-Noam Chomsky
  • 50-Yiddish،زبان یهودیان شرق و مرکز اروپا.-مترجم
  • 51-Fraye Arbeter Shtime
  • 52-Membrilla
  • 53-George Orwell
  • 54-Homage to Catalonia
  • 55-Land and Freedom
  • 56-Ken Loach
  • 57-Sébastien Faure





















فصل سوم؛ حکومت، جامعه، و سقوط سوسیالیسم

آنارشیست‌ها تأکید می‌کنند که تفاوت اساسی میان جامعه و حکومت وجود دارد. این تفاوت قرن‌ها مشخص بوده است، و گرچه بسیاری از متفکران سیاسی آن را نادیده گرفته‌اند، برای آکادمیسین‌های قرن بیستمی چون ایزایا برلین یا جی دی اچ کول همان قدر آشکار بوده است که ، چنانچه در فصل قبل توضیح دادیم ، برای کسی مثل تاماس پین در قرن هجدهم . با وجود این ، همراه با سقوط امپراتوری شوروی ، پرسش درباره‌ی «جامعه مدنی» دوباره مطرح شده است.
مارتین بوبر ، فیلسوف یهودی ، دوست و وصی آنارشیست آلمانی گوستاولانداور بود ( در باب عقیده‌ی لانداور درباره‌ی ماهیت حکوکت به مثابه ‌ی شیوه‌ای از رفتار انسان در فصل یکم بحث کردیم). بوبر ، که استاد جامعه‌شناسی بود، دو جنبه از رفتار انسان را در تضاد جدی می‌دید : اصول سیاسی و اصول اجتماعی ، ویژگی‌های اصول سیاسی از نظر او قدرت ، مرجعیت، سلسله مراتب، و سلطه بودند، حال آنکه اصول اجتماعی را پیوند های انسانی خودانگیخته‌ای می‌دید که حول نیاز یا سود معمولی تشکیلشده است. مسئله‌ای که وجود داشت شناخت علت ادامه‌ی غلبه‌ی اصول سیاسی بود . بوبر این‌گونه پاسخ می‌داد:

این واقعیتی است که هر ملتی که از جانب دیگران احساس خطر کند قدرت مسلم و یک‌دست خود را به حکومت واگذار می‌کند ؛ این به غریزه‌ی صیانت نفس جامعه بستگی دارد ؛ بحران نهفته‌ی بیرونی به دولت امکان می‌دهد که در بحران‌های درونی دست بالا را بگیرد... حکومت‌ها در هر شکلی در چنین ویژگی‌ای مشترک‌اند؛ در‌واقع ، این زیاده روی در ظرفیت اختیارات آن چیزی است که ما قدرت سیاسی می‌دانیم. اندازه‌ی این زیاده روی ... تفاوت ظریفی را میان حکومت کردن و اداراه کردن نشان می‌دهد.

بوبر این زیاده روی را ، که معتقد بود نمی‌توان به دقت حساب کرد ، «افزوده‌ی سیاسی» نامید، و معتقد بود:

توجیه آن ریشه در تزلزل درونی و بیرونی دارد، و از وضعیت بحرانی نهفته میان ملت‌ها و دذون خودملت‌ها ناشی می‌شود. اصول سیاسی همواره به نسبت اصول اجتماعی در شرایط معین ظهور بارزتری دارند. نتیجه‌ی آن کاهش پیوسته‌ی خودانگیختگی اجتماعی است.
آنارشست‌ها خودانگیختگی اجتماعی را بسیار با‌ارزش می‌دانند اما این در برنامه ی کار سیاستمدارانی که درگیر برچیدن دولت رفاه پس از جنگ بریتانیا بودند ، و محسنات کار و کسب پر سود خصوصی را معرفی می‌کردند ، جایی نداشت.. غالباً به آنارشیست‌ها می‌گویند که دشمنی آنان با حکومت امری کهنه است ، زیرا مهمترین نقش دولت مدرن فراهم سازی تأمین اجتماعی است. آنارشست‌ها در پاسخ تأکید می‌کنند که در بریتانیا تأمین اجتماعی را نه دولت پدید آورد و ننه قوانین بیمه‌های اجتماعی پس از جنگ، و نیز با شروع بیمه‌ی خدمات درمانی در ۱۹۴۸ به وجود نیامده است. بلکه شبکه‌ی بزرگی از انجمن‌ها ی دوستانه و سازمان‌های «یاری به یکدیگر» آن را پروراندند که خود محصول « یاری به خود» طبقه‌ی کارگر در قرن نوزدهم محسوب می‌شدند.

پایه گذار بیمه‌ی خدمات در مانی ، انایرن بوان ، نماینده‌ی آن روز پارلمان از تریدیگر در ساوث ولز و وزیر بهداشت بعدی از حزب کارگر بود. حوزه‌ی انتخابی او محل تشکیل انجمن درمانی تریدیگر بود که در سال ۱۸۷۰ پایه‌گذاری شد وتا سال ۱۹۹۵ برجا بود . این انجمن نه تنها برای کارگران محلی، که بیشتر کارگران معدن و فولاد سازی بودند ، مراقبت پزشکی فراهم می کرد، بلکه (برخلاف بیمه خدمات درمانی پیش از ۱۹۴۸)پاسخ‌گوی نیازهای وابستگان کارگران ، سالخوردگان، کودکان،افراد بدون شغل، یعنی هرکسی که در آن ناحیه زندگی می کرد، بود. این انجمن با کمک‌های داوطلبانه‌ی برابر یه پنی قدیم از هر پوند حقوق کارگران معدن و فولاد سازی در طول سال‌ها سر پا مانده بودند ... زمانی انجمن ، چهار پزشک، یک دندان‌پزشک ، یک متخصص پا ، و یک فیزیوتراپیست برای مراقبت از سلامت بست و پنج هزار نفر استخدام کرده بود.

کارگر معدن بازنشسته‌ای به پیتر هنسی گفته بود زمانی که بوان بیمه‌ی خدمات درمانی را آغاز کرد ، « گمان می‌کردیم که همه‌ی کشور را به یک تریدیگر بزرگی مبدل می سازد»در عمل، بیمه‌ی خدمات درمانی از زمان تاسیس مدام در حال تجدید سازماندهی بوده اما هرگز رویکردی منطقه‌ای یا فدرال به‌به مسأله ی مراقبت و درمان نداشته است. قضیه‌ی تریدیگر جنبه‌ی دیگری داشت؛ زمانی که همه‌ کارگران مشغول به کار در آن شهر مالیات داوطلبانه می پرداختند تا خدمات درمانی در منطقه‌ی خود شامل همه‌ی ساکنان شود، حتی درآمد کارگران بسیار ماهر صنعتی مشمول مالیات بر درآمد نمی شد. اما از وقتی که استخدام کامل و سیستم مالیات بلافصل بر درآمد (وظیفه‌ی کارفرما در کسر بلافاصله‌ی مالیات)در جنگ جهانی دوم معمول شد ، دولت مرکزی پولی را که زمانی صرف کارهای منطثه‌ای می‌شد خود بالا می‌کشید. اگر الگوی خود مالیات دهی به شیوه‌ی تریدیگر الگوی عمومی برای تأمین بهداشت و سلامت می‌شد ، این نیاز روزانه‌ی همیشگی ، بازیچه‌ی سیاست مالی دولت مرکزی نمی بود.

آنارشیست ها این مثال کوچک محلی را همچون رویکردی آلترناتیو برای خدمات مراقبت بهداشت و سلامت نقل می‌کنند تا نشان دهند شیوه‌ای متفاوت در سازماندهی اجتماعی امکان نشو و نما داشت . در تجارب بریتانیا ، نمونه‌ی دیگری در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۵۰ پیدا شد که به تجربه‌ی وکام در جنوب لندن شهرت یافت ؛ این در اصل نوعی کانون سلامت خانواده بود که مراقبت درمانی بخشی از خدمات این انجمن اجتماعی محسوب می‌شد که امکانات ورزشی و شنا ارائه می‌کرد.این ها و کوشش های متعدد دیگری که برای تغییر روابط به منظور برآورده کردن نیازهای اجتماعی همگانی صورت می‌گیرد نشانگر ضرورت یافتن آلترناتیوهایی برای قطب بندی ملال آور بروکراسی دولتی از یک سو و منفعت‌طلبی شخصی از سوی دیگر است. خودم از زبان سَرآرشیکت سابق وزارت بهداشت شنیدم که اذعان می‌داشت نظراتی را که سال‌ها درباره‌ی طراحی طراحی بیمارستان می‌داده اشتباه بوده است، و اعترافاتی از این دست را از مشاوران هیئت مدیره، که با حقوق بالا استخدام شده‌اند تا مشکلات بیمه‌ی خدمات درمانی را حل کنند ، بسیار شنیده‌ام.

یک قرن پیش ، کروپاتکین به انواع بیشماری از « انجمن‌های دوستی ، انجمن‌های نیکوکاری، انجمن‌هایی در شهر ها و روستاها برای کمک به پرداخت هزینه‌های پزشکی » اشاره می کند؛ این انجمن‌ها را کارگران به منظور یاری به یکدیگر پدید آورده بودند . کروپاتکین وقتی در کتاب خود یاری به یک دیگر:عامل تکامل ودر کتاب بعدیش ، آنارشیسم و دانش مدرن شاهد می آورد ، می‌گوید « با آزادی اقتصادی و سیاسی انسان ، شکل‌های بیان جدیدی در زندگی ، به جای آن‌ها یی که قبلاً حکومت ایجاد کرده ، پایه گذاری خواهد شد . زیرا او اینرا بدیهی میدانست که « شکل‌های جدید همگانی تر، نا مترکزتر ، و به خودگردانی انجمن‌های مردمی شبیه تر خواهد بود تا آنچه دولت انتخابی می‌تواند باشد .» او تصریح می‌کند که ما ناچاریم شکل‌های جدیدی از سازماندهی را برای وظایف اجتماعی که حکومت از راه بروکراسی انجام می‌دهد بیابیم و « تا زمانی که این امر محقق نشود کاری صورت نگرفته است.»

اغلب گفته می‌شود که در نتیجه‌ی امکان جابجایی فردی و ارتباطات فوری، همه‌ی ما در یک سری دهکده‌های جهانی زندگی می‌کنیم و اینکه ، در نتیجه، مفهوم کنترل منطقه‌ای و خدمات منطقه‌ای منسوخ شده است. اما اینجا بین مفهوم جامعه همجوار و مفهوم جامعه همسود خلط مبحث شده است . ما ممکن است با مردم آن سوی جهان مشترکاتی داشته باشیم اما همسایگانمان را حتی نشناسیم . اما این تصور در بسیاری از مراحل زندگی شخصی ویا خانوادگی ما ، وقتی بادیگر استفاده کنندگان از مدرسه ، مرکز بهداشتی ، مغازه ، یا اداره پست محل خود منافع مشترکی داریم، دگرگون شده است . اینجا ، همانطور که هر پدر و مادری تصدیق می‌کند ، به مسائل منطقه‌ی خود شدیداً توجه می‌کنیم .
ایجاد الگوهای آلترناتیو برای کنترل اجتماعی امکانات محلی امکان‌پذیر بود، اما دولت مرکزی یکپارچگی ملی را تحمیل می کرد، در زمانی که دلسردی مردم از بروکراسی دولت رفاه با پیدایش مدریت سرمایه داری تمام حزبی هم‌زمان شد. آنارشیستها مدعی اند پس از این سر‌خوردگی اجتناب‌ناپذیر ، اندیشه‌ی جانشین، یعنی سوسیالیسم ، دوباره کشف خواهد شد . آن‌ها استدلال می‌کنند که یکی دانستن رفاه اجتماعی با مدریت گرایی بروکراتیک یکی از عواملی است که جست‌و‌جوی رویکردهای دیگر را نیم قرن به عقب انداخته است . بخش خصوصی ، چنانکه از نامش بر می‌آید ، مایل است تا خدمات بهداشت و سلامت آن دسته از شهر وندان را که قادر به پرداخت هزینه‌های خود هستند در دست بگیرد . دیگر شهروندان یا باید با این حداقل خدماتی که برایشان باقی‌مانده عذاب بکشند، یاانجمن هایی را که در قرن نوزدهم ساخته بودند احیا کنند. انارشیست‌ها روش‌های خود را بیش از هر زمان مناسب می‌بینند ، و منتظرند تا آن‌ها دوباره مطرح شوند ، دقیقاً به این علت که جوامع مدرن به محدودیت الگو های سوسیالیستی و کاپیتالیستی پی برده‌اند.
کتاب انقلاب مدیریتی جیمز برنم ، که زمانی بسیار مشهور بود، جابجایی قدرت را در شرکت‌ها از سهام‌داران به مدیران شرح داده است.اما اخیراً ، تغییر دیگری در ساختار قدرت ، مثلاً در کل نظام آموزشی ، دیده شده است . این سبب سیطره‌ی مدیرانی حرفه‌ای شده که صاحبان بلا منازع مؤسسات ،‌از هر نوعی به حساب می‌آیند. متتخصصان طبقه متوسط در بهداشت عمومی ، برنامه ریزان محیط زیست ، مدرسه و دانشگاه ، و خدمات اجتماعی از همان زبان رسمی مدریتی استفاده می‌کنند که در گذشته خشم اتحادیه‌های کارگری طبقه‌ی زحمتکش را برمی انگیخت. مهارت در این زبان مخصوص و عجیب و غریب شرط لازم برای استخدام و ارتقاء در بازار کار است، در غیر اینصورت ، در سیستم اقتصادی غرق کارهایی دشوار و تکراری می‌شوید ، جایی که شرایط قدیمی ناامنی شغلی، ساعات طولانی کار، و پرداخت پایین همچنان باقی است.
مدریت گرایی جدید چنان ریشه دوانده و چنان خشمی میان آدم هایی که یه مهارت‌های حرفه‌ای خود می‌بالند برانگیخته است (چنین احساسی در کارگران ماهری که جهانی سازی شغلشان را از‌ آن‌ها گرفته هم وجود دارد)که نسل جدید طرفداران «دموکراسی در محل کار» با آن به مبارزه برخواسته اند . اکنون بسیاری از نویسندگان کتاب‌های درسی آلترناتیو در زمینه مدریت، از زبان آنارشیست ها ، اگر نه برای همان اهداف ، وام می گیرند، مثلاً یک کتابچه‌ی اداره کردن بدون مدریت نام گرفته است و دیگری عنوان کنش و هستی:آنارشیسم برای مدریت بازرگانی دارد.

این به نظر اجتناب‌ناپذیر است که مفاهیم آنارشیستی ، در حوزه‌هایی که تبلیغگران آنارشیست هیچ‌گاه تصورش راهم نمی‌کردند ، پیوسته بازشناسی و بازآفرینی می‌شود ، چون مردم در بسیاری از زمینه‌های فعالیت انسانی خود به دنبال آلترناتیوهایی به جای بی‌عدالتی‌ها وسختی های دو نظام سرمایه داری بازار آزاد و سوسیالیست با مدریت بروکراتیک می‌گردند. چهار اصل را می‌توان در نظریه‌ی آنارشیستی راجع به سازمان تشخیص داد: سازمان باید ۱.داوطلبانه ۲.کاکردی ۳.موقت و ۴.کوچک باشد.
داوطلبانه و کارکردی بودنشان دلایل روشنی دارد . اگر سازمان‌هایی ایجاد کنیم که عضویت در آن اجباری باشد، ویا آن سازمان‌ها هدفمند نباشند، در راه آزادی فردی و مسئولیت پذیری گام برنداشته ایم. گروه‌ها این گرایش را دارند که پس از اتمام وظیفه‌ی خود کماکان له حیات خویش ادامه دهند . آن‌ها باید کاملاً موقتی باشند زیرا ماندگاری یکی از آن عواملی است که هر سازمانی را به رکود وا می‌دارد ، بقای آن برای افرادی منافع شخصی خواهد داشت ، و به جای ایفای نقش واقعی خود به خدمت منافع صاحب منصبان در می‌آید . سرانجام سازمان‌ها باید کوچک باشند ، زیرا در گروه‌های کوچک و رودر رو گرایش به سلسله مراتبی و بروکراتیزه شدن ، که ذاتی همه‌ی سازمان‌هاست ، کمتر مجال خودنمایی می‌یابد.
قرن بیستم شاهد و تجربه گرانواع گوناگونی از سوسیالیسم دولتی بود، و آموخت که اگر حاکمانی ستمگر پیدا شوند ، می توانند، برای مدتی هم که شده عجیب و غریبترین حکومت‌ها را به مردم تحمیل کنند، و نام آن را سوسیالیسم بگذارند. همان اندازه که سوسیالیسم غلط جلوه داده شده است ، آنارشیسم از برداشت گسترده ای لطمه می‌خورد که گمان می‌کند این مکتب صورت دیگری از هزاره باوری است ، باور به ظهور نهایی « بعد از انقلاب » دوره‌ی شادی نهایی وقتی همه‌ مشکلاتی که انسانیت را فراگرافته، برای همیشه ، حل می‌شود.

تبلیغات آنارشیستی در قرن نوزدهم ، همراه با دیگر انواع تبلیغات سوسیالیستی ، غالباً چنین برداشتی را می رساند، اما من به ندرت دیده‌ام انارشیست‌های قرن بیستم به چنین اعتقاد خامی اذعان کرده باشند. درباره‌ی تراژدی بزرگ اتحاد شوری ، که بهشتی زمینی برای نسل های آینده را با زیر پا گذاشتن امروز وعده می‌داد ، سال‌ها پیش ، در ۱۸۴۷، الکساندر هرزن، مردم گرای روس و دوست باکونین ، چنین پیش‌بینی بود:

اگر هدف پیش رفت باشد ، پس برای چه کسانی تلاش کنیم؟این چه مَلِکی است که چون مردم رنج دیده به او نزدیک می‌شوند ، به جای پاداش، عقب می کشد، و برای تسلی به انبوه خستگانی که بانگ برآوردند « ما که مقرر است بمیریم، به تو سلام می‌گوییم!» فقط پاسخ طعنه آمیز دارد که پس از مرگ همه چیز روی زمین زیبا خواهد شد . آیا واقعاً می‌خواهید انسان‌های زنده‌ی امروز را محکوم کنید صرفاً نقش ناگوار ستون‌های را بازی کنند که زمین رقص دیگران در آینده بر آن استوار می‌شود ؟ یا بردگان پاروزن بیچاره‌ای باشند که، در حالی که تا زانو توی گل فرو رفته‌اند ، قایق فرماندهی ‌ای را که روی پرچم آن با کلنات معمولی نوشته‌اند «پیشرفت آینده » با خود بکشند.
هدفی که بینهایت دور است اصلاً نباید هدف، که فریب ، به حساب آورد. هدف باید خیلی نزدیکتر باشد -حداقل راجع به حقوق کارگر یا رضایت او از کاری که انجام می‌دهد ، باشد. هر دوره‌ی زمانی ، هر نسل، هر زندگی ، تجربیات خود را دارد ، ودر راه است که خواسته‌ها و روش‌های جدید به وجود می‌آیند.

سوسیالیسم در قرن بیستم آن‌چنان مرتبا وعده‌های سر خرمن می‌داد ، و این وعده‌ها آن‌چنان تحقق نایافته باقی می‌مانند ، که ، همان‌طور که هرزن سخت عقیده داشت ، نسل های جدید می باید هدف‌های فوری تر خودشان را پیش می بردند؛ آنارشیست‌ها امید داشتند این هدف‌ها حول مدل سازمان های اجتماعی ونه نظام حکومتی شکل بگیرند .
اما بدان سبب که معمولاً می‌گویند آنارشسم مناسب عرصه‌ی جامعه‌ی مدرن نیست، مفهوم فدرالیسم در هر کوششی که برای طرح ریزی نظریه آنارشیستی سازماندهی انجام می‌دهیم بسیاربا اهمیت است . درباره‌ی رویکردهای آنارشیستی به فدرالیسم در فصل نهم کامل بحث خواهیم کرد.

فصل چهارم ؛ در رقابت با ناسیونالیست و بنیاد گرایی


آنارشیست ها مدعی اند خودسازماندهی مردمی قادر است شکل‌های جدیدی از سازمان اجتماعی به وجود آورد که، چنانکه کروپاتکین بیان کرده است و من پیشتر آن را نقل کردم ، بتواند « آن وظایف اجتماعی را که دولت از طریق بروکراسی انجام می دهد» بر عهده بگیرد. با وجود این ، این‌ها تنها موضوعاتی نیستند که آدم‌های شکاک پیش می‌کشند تا آنارشیسم را به مثابه‌ی ایدئولوژی ای ساده و ابتدایی که به جهان مدرن مربپط نیست کنار بگذارند. آن‌ها دلیل دیگری دارتد ، چون دولت-ملت های مدرن را می‌بینند و رقابت ها و دشمنی های شدیدی که بین آن‌ها پیش می‌آید. یا ، البته، نفرت‌های مرگبار میان گروه‌های مختلف درون سرزمینی که کشوری واحد به حساب می‌آید ، و ستیزهایی هولناک که بین پیروان ادیان مختلف رخ می‌دهد. آن‌ها شاید ، به خصوص، به میراث شوم امپریالیسم اروپا در سرزمین هایی توجه دارند که قدرت‌های امپراتوری ساز تصاحب و مستعمره خویش کرده‌اند.

شاید هنوز مهم باشد به بریتانیایی ها ، فرانسوی‌ها ، بلژیکی ها، آلمانی ها، اسپانیایی ها ، پرتغالی ها ، ایتالیایی ها ، هلندی ها ، اتریشی ها ، یونانی ها ، ترک ها ، روس ها ، آمریکایی ها ، و دیگران یادآوری کنیم حل ناشدنی ترین مناقشاتی که امروز در سراسر کره خاکی دیده می‌شود نتیجه مستقیم سیاست‌های امپریالیستی حاکمان پیشین آن‌ها ، علاقه ی بی پایان آن حاکمان به تصرف دیگر بخش‌های جهان ، و کاربرد نفع طلبانه‌ی شعار «تفرقه بینداز و حکومت کن » بوده است . مردم سراسر دنیا ، امروزه، به سبب اعمال سازنده‌گان آن امپراتوری ها دچار مشکلات سخت‌اند، و برخوردهای سر سختانه شرایط را بدتر می‌کند زیرا جنبش های ناسیونالیستس ، چنانکه آوی شلایم بیان کرده است، درای گرایش هایی درونی به افراط‌گرایی و بیگانه ستیزی ، خود بر حق بینی از یک سو واهریمن‌سازی از دشمن از سوی دیگر است. تاریخ را اغلب تحریف یا جعل می‌کنند ودر راه برنامه‌ی سیاسی ناسیونالیستی به کار می‌گیرند.


دشوار است ببینیم چگونه آنارشیست ها ، با مخالفت کامل با رقابت‌های مذهبی و سیاست‌های میهن پرستانه، و فراتر از از محکوم کردن امپریالیسم، بتواند در این مناقشات درگیر شوند ، مگر اینکه آرزو کنند که ای کاش این ها مربوط به گذشته بود. امتناع کردن ممکن است شیوه‌ای مخاطره آمیز ، گرچه لازم ، به نظر برسد، و همگی در طراف جهان شاهد نمونه‌هایی بوده‌ایم وقتی متعصبان نگاه شرارت‌آمیز خود را متوجه آن‌ها یی کرده‌اند که جرأت نشان داده و کوشیده اند تا با آدم‌های «آن سو» صلح کنند . مارتین بوبر ، کسی که نیم قرن پیش در شناخت و سنجش آنارشیسم کمک‌های ارزنده ای کرده بود، سال‌ها پیش در ۱۹۲۱ ، به همپالکی‌های صهیونیستش هشدار داد که اگر یهودیان نخواهند در فلسطین با عرب‌ها و در جوار آنان زندگی کنند، ناچارند با احساس دشمنی و نفرت به آنان به حیات خویش ادامه دهند . ۴۴ سال پس از مرگ بوبر ، سوگنامه نویسانش خاطر نشان می‌کنند طرفداری او از دو ملت‌گرایی سبب شد سخت کیشان او را « دشمن مردم » بخوانند و طرد کنند.

این واکنش‌های قرن بیستمی را آنارشیست های قرن نوزدهمی پیش‌بینی نکرده بودند. بیان کلاسیک آن‌ها در باره ‌ی دین به مثابه پدیده‌ی اجتماعی از اثر بسیار منتشر شده‌ی روس میخائیل باکونین به نام خدا و دولت نشئت ی گرفت. باکونین در این اثر، که در ۱۸۷۱ نوشت، از این مسأله اضهار تأسف می‌کند که باور به خدا هنوز بین مردم دیده می‌شود ، به ویژه به بیان او « در میان مردم مناطق روستایی که بسیار بیش از کارگران شهری رواج دارد» به گمان او این باور مندی به دین بسیار طبیعی بود زیرا همه‌ی دولت ها ناآگاهی مردم را یکی از شرایط ظروری برای حفظ قدرت خود می‌دانستند و از آن سود می بردند؛ مردم در حالی که سختی کار پشتشان را خم کرده است و از هرگونه اوقات فراغت یا مراوده‌ی روشنفکرانه بی نصیب اند ، به دنبال مفری می‌گردند. باکونین ادعا می‌کرد سه راه برای گریز از بدبختی وجوددارد که دوتای آن‌ها واهی و یکی واقعی است. دوتای اولی مشروب و کلیسااند ، « عشرت طلبی جسم و کامجویی روح» ؛« سومی انقلاب اجتماعی است». او اصرار دارد انقلاب اجتماعی بسیارنیرومند تر از همه‌ی آموزه های کلامی آزاد اندیشانی خواهد بود که می‌خواهند آخرین باور هایی که بیش از آنچه عموما تصور می‌شد به هم مربوط اند.

باکونین آنگاه به طبقات قدرتمند و مسلط جامعه اشاره می‌کند که آن‌قدر نگرش دنیایی دارند که بعید است خودشان آدمهایی معتقد باشند ، اما باید حداقل ظاهر را حفظ کنند ، زیرا اعتقاد ساده‌ی مردم عامل مفیدی برای زیر سلطه نگاه داشتن آنان است . در آخر ، در این بیان به‌خصوص از دیدگاه‌هایش، باکونین به آن دسته از تبلیغ گران دینی اشاره می‌کند که وقتی شما درباره‌ی عقیده‌ی جزمی آنان درباب معجزات، زایش عذرایی، ویا رستاخیز عیسی مسیح نوضیح می خواهید، با نخوت پاسخ می دهند آن‌ها را باید به صورت اسطوره‌هایی زیبا و نه حقیقت محض تعبیر کرد ، و اینکه ما برای پرسش های ملال آور خویش باید متاسف باشیم و نه آن‌ها برای تبلیغ افسانه به جای حقیقت.

عقاید باکونین در باره ی این موضوع بسیار شبیه عقاید رقیبش کارل مارکس بود که دین را در یکی از معروفترین عبارت هایش « افیون توده ها » توصیف کرده بود. نویسندگان تاریخ اندیشه لیبرالیسم، سوسیالیسم، کمونیسم ، وآنارشیسم را همگی محصول دوره ی روشنگری و نتیجه‌ی عصر خرد دسته بندی می کنند، زمانه‌ی غلیان عقاید و آراء و شهامت پرسشگری ، از انقلاب انگلستان در دهه‌ی ۱۶۴۰ تا انقلاب‌های فرانسه و آمریکا در دهه‌های ۱۷۷۰ و ۱۷۸۰.
ساده بگوییم، یکی از نتایج عصر روشنگری که آهسته و با اکراه پذیرفته شد مدارای دینی بود. شاید ما فراموش کردیم که انگلستان کلیسایی حکومتی دارد که به سبب دعوای هنری هشتم با پاپ بر سر یکی از طلاق هایش پایه گذاری شد. این دعوا قربانیانی گرفت ، همان طور که تاریخ طولانی سرکوب مخالفان به یادمان می‌آورد ، و همان‌گونه که نبرد برای آزادی مذهبی کماکان ادامه دارد . تازه سال ۱۸۵۸ بود که عدم صلاحیت حقوقی یهودیان لغو شد و تا سال ۱۸۷۱ کسانی که موافق ۳۹ مواد قانونی کلیسای انگلستان نبودند اجاره ورود به دانشگاه‌های قدیمی را نداشتند . کلیسای انگلستان شاید با مردم انگلستان بی ارتباط باشد ، اما یادآور واقعیت سیاسی و اجتماعی مهمی است. یکی از نتایج عصر روشنگری این بود که نویسندگان قانون اساسی بسیاری از کشورها از تاریخ و جنگ‌های مذهبی درس گرفتند وبر جدایی کامل اعمال مذهبی از زندگی عمومی تأکید کردند . دین امری خصوصی تلاقی شد.

این درباره‌ی بنیان گذاران ایالات متحده‌ی آمریکا هم صدق می‌کند که اجدادشان از آزار مذهبی در اروپا گریخته بودند؛ درباره‌ی جمهوری فرانسه، ودر نتیجه همه‌ی کشورهایی که با تلفات سنگین خود را امپریالیسم فرانسه ، آزاد کزدند، هم درست است. ودر باره ی بسیاری از جمهوری هایی که به همین صورت در نتیجه زوال امپریالیسم در قرن بیستم برپا شدند هم صدق می‌کند. بعضی نمونه‌های مهم آن جمهوری‌های هند، ترکیه‌، مصر و الجزایرند.اول جهانی برخاسته است که بر این باور پای می فشارد که حقسقت محض درباره‌ی هرچیز در کتاب مقدس آمده است .

کاربرد این اصطلاح برای توصیف گرایش هایی در دین‌های یهود ، مسیحی ، هندو، سیک، شینتو، که از دید ناظر خارجی ویژگی‌های مشابه هم دارند ، صدق می‌کند. آن‌ها نه تنها تهدیدی برای مفهوم به سختی به دست آمده‌ی حکومت سکولار به حساب می‌آیند -چیزی که به آنارشیست ها مهم نمی‌پندارد، بلکه آزادی شهروندی را هم که با دشواری حاصل آمده ، به خطر می‌اندازد. نیکلاس والتر ، تبلیغ گر آنارشیست سکولار، مصرانه می‌ خواهد که این تهدید را جدی بگیریم ،‌و تأکید می‌کند که بنیادگرایان مسیحی می کوشند مطالعه‌ی نظریه تکامل ، اجرای سقط جنین ، و جلوگیری از بارداری را در غرب و جهان سوم مانع شوند. بنیادگرایان یهودی می کوشیدند همه -فلسطین را ضمیمه‌ی اسرائیل کنند و هالوخا-قانون سنت یهودیت- را تحمیل کنند . بنیادگرایان همه‌ی آیین‌ها از ترور و قتل در سراسر جهان به منظور ممانعت از آزادی و بحث راجع به موضوعاتی از این دست استفاده می‌کنند.
سرکوب مذهبی دولتی هیچ‌گاه موفق نخواهد بود . اتحاد شوروی شاهد ۷۰ سال دشمنی حکومتی، گاه خشونت آمیز و گاهی ملایم ، با مذهب بود . زمانی که آن رژیم فروپاشید ، مذهب ارتودوکس اشاعه‌ی مجدد یافت و مبلغان مسیحی پروتستان محل تبیغ ایده‌آلی برای خود پیدا کردند. مالیس روثون اشاره می‌کند که در قسمت آسیای میانه‌ی شوروی نخبگان محلی که به سنت‌های اسلام پای‌بند بودند وبین ارزش‌های اسلامی و اجتماعی قرابتی قائل می‌شدند ، همانگونه که با جدیت ارقام مربوط به تولید پنبه را سرهم می‌کردند ، از اقدام‌ها ی ضد مذهبی دوری می جستند . آن‌ها ( در گذارش خود به متعصبان انجمن آتئیسم علمی)، جمع شدن پیرمردان برای قرائت قرآن را گردهم‌آیی کهنه سربازان جنگ بزرگ میهنی توصیف می‌کردند .

در ترکیه ، کمتل اتاتورک، که دیدگاه هایی مشابه باکونین درباره‌ی مذهب داشت ۷ به سیاستی مستبدانه، آنچه که اسلام‌زدایی می‌نامیم ، دست زد. جانشینان امروز او حتی از ایجاد دموکراسی ظاهری هم منع می‌شوند، دقیقاً به این علت که خطر بازگشت مذهب وجوددارد . در مقطع زمانی دیگری ، حکومت مذهبی که هیچ‌کس پیش‌بینی اش را نمی‌کرد جانشین حکومت شاه ایران شدکه غرب‌گرایی سر سخت به حساب می‌آمد. نخبگان رقیب سکولار و مذهبی مصر و الجزایر را به دو بخش مختلف تقسیمم کردهاند. در ایلات متحده ، قدرتمند ترین گروه اعمال نفوذ متعلق به ائتلاف مسیحیان است که نفوذشان در حزب جمهوری خواه بیشتر و بیشتر می‌شود. این گروه مسئولیت قتل آخرین پزشکی را که در جنوب آمریکا عمل سقط جنین انجام میداد ، نمی‌پذیرد.
این برای آنارشیست های سکولار، که گمان می کردند دعواهای مذهبی متعلق به گذشته بوده، نامنتظره و مایوس کننده است که در حالی که می کوشند به موضوعاتی بپردازند که متحد کممده باد و نه تفرقه انگیز ، اکنون باید با چنین موضوعاتی که موید اختلافات است رویارویی کنند. می توانند رویکردی را اتخاذ کنند که رودلف راکر ، تبلیغ گر آنارشیست، یک قرن پیش در میان جمعیت یهودی محله ی وایت چپل در شرق لندن در پیش گرفته بود. بعضی از هم پیمانان سکولار تبلیغات تحریک کننده‌ی خویش را صبح‌های سبت بیرون کنیسه ای در بریک لین انجام می‌دادند . از راکر راجع به این تظاهرات پرسیدند، و او پاسخ داد که این محل می‌تواند برای معتقدان عبادتگاه باشد و برای بی اعتقادها مکان گردهم‌آیی سیاسی رادیکال. اما صحنه تغییر کرده است . زیرا در جایی که شاهد آمدو شد بسیاری از مذهب ها بوده است ، مثلاً زمانی کلیسای هیوگنات بوده ، زمانی محل گردهم‌آیی مخالفان ، و زمانی کنیسه بوده، امروز مسجدی قرار دارد. آن‌ها که اکنون عبادت کنندگانی را که به این محل می‌آیند اذیت می‌کنند و آزار می‌دهند ، نه سکولار های بنگلادشی ، بلکه نژاد پرستان انگلیسی اند که با سرسختی و تهدید دردسر می‌سازند و رعب و وحشت ایجاد می‌کنند.


مثلا،حزب بهاریتیا جاناتا ( حزب مردم هند که اختصارا بی جی پی نامیده می‌شود) خشونت فرقه‌ای را در بخش‌های پنجاب گسترش داده است ، جایی که ، قبلاً ، اقلیت‌های گوناگون در سازگاری با یکدیگر زندگی می‌کردند ؛ گفته می‌شود که این معضل نه بنیاد گرای که ناسیونالیسم قومی است . این مسأله در دیگر بخش‌های جهان نیز دیده می‌شود ، و در این موارد ، که بسیاری از مناطق جهان اسلام را شامل می‌شود ، علت اصلی امپریالیسم غرب است که فرهنگ‌های محلی را تحقیر کرده و کوچک شمرده است.
بازشناسی دشوار ادوارد سعید واقغیات مهمی را در برمی گیرد:

ترس و وحشتی که تصاویر بسیار بزرگ «تروریسم» و «بنیادگرایی» ایجاد کرده است - و آن ها را باید نگاره هایی از تصویری بین المللی و فراملیتی نامید که از اهریمنان خارجی ساخته اند- تبعیت افراد را از هنجارهای غالب زمانه تسریع می کنند. این مسئله همانقدر در جوامع پسااستعماری درست است که عموما در غرب و به خصوص در ایالات متحده صدق می کند. بنابراین، برای رویارویی با نابهنجاری و افراط گرایی جای گرفته در تروریسم و بنیاد گرایی -مثال من تنها نقیضه ای ناچیز است -باید از میانه‌روی ، خردمندی، و اهمیت به کارگیری آنچه کمابیش ویژگی های(قومی ، محلی،یا وطن دوستانه‌ی ) غربی نامیده می‌شود پشتیبانی کرد. نکته‌ی طنز آمیز اینجاست که سوای برخورداری فرهنگ غرب از اطمینان به خود و احساس «بهنجاری» تام که ما به برتری و درستی آن ربط می‌دهیم ، این وضعیت ما را در حالتی سرشار از خشم و در موضعی تدافعی و حق به جانب قرار می‌دهد که درآن «دیگران» دشمنانی به حساب می‌آیند که درصددند تمدن مارا از میان بردارند و شیوه‌ی زندگی ما را نابود کنند.


ادوارد دابیلو سعید، فرهنگ و امپریالیسم

(لندن:چاتو اند ویندس، ۱۹۹۳)

کشورهای خاورمیانه و خاورنزدیک قرن های بسیاری در معرض این یا آن امپریالیسم بوده اند، فرهنگ‌هایشان مایه ی استهزاء قرارگرفته و کوچک شمرده شده است، و حتی مرزهایشان را خطوطی معین کرده است که دولت ها و جریان های غربی روی نقشه ترسیم کرده اند. امروز نیز بر طبق منابع نفتی یا بازارهای بالقوه‌ای که دارند ارزش گذاری می شوند، در حالی که انباشته از سلاح‌هایی اند که از رشوه‌های پرداخت شده در زمان جنگ سرد بر جای مانده است. حکمرانان خاورمیانه مذهب غرب سکولار را که همانا مصرف چشمگیر است مشتاقانه برگزیدند ، اما به اکثریت فقیر اتباع خود چیزی جز امیدهای بی حاصل عرضه نکردند.
موضوع مهم دیگر را فاطمه مرنیسی ، نویسنده و پژوهشگر مراکشی، مطرح کرد، رمانی که از او خواستند پیش گفتاری برترجمه انگلیسی کتاب خود به نام زن و اسلام بنویسد.

وقتی نوشتن این کتاب را تمام کردم ، به نتیجه‌ای رسیدم؛ اگر حقوق زنان برای یرخی مردان مسلمان مدرن مشکلی به حساب می آید نه به علت قرآن است ، نه دستورات پیامبر، و نه سنت اسلامی ، بلکه صرفابه این علت است که این حقوق با منافع نخبگان مرددر تضاد قرار می‌گیرد . این گروه نخبگان می‌کوشند مارا متقاعد سازند که دیدگاه خودخواهانه ، بسیار ذهن‌گرایانه، و میان مایه‌ی فرهنگ و جامعه مبنایی مقدس دارد.

آنارشیست‌هاهمانند دیگر گروه‌های چپ گرای اوایل قرن نوزدهم و اواخر قرن بیستم ، جدایی‌های مذهبی و سرزمینی را دلمشغولی‌هایی نامربوط می‌دانست که در جامعه‌ی انسانی رشد کرده بود. تنها پیامی که توانستند بدهند امید بود به اینکه تعصبات زمانی رنگ می بازند که رهبران دریابند دنباله رو ندارند ، وقتی مردم موضوعاتی جالب‌تر و لذت بخش‌تر ، یا حداقل کمتر خطرناک، برای برای گفتگو با همسایگانشان پیدا می‌کنند.


  • 1-Avi Shlaim
  • 2-God and the State
  • 3-Enlightement
  • 4-Age of Reason
  • 5-Henry VIII
  • 6-Alexis de Tocqueville
  • 7-John Stuart mill
  • 8-Sikh
  • 9-Shinto
  • 10-Nicolas Walter
  • 11-halachah
  • 12-Malise Ruthven
  • 19-Punjab
  • 20-Edward, Said
  • 21-Culture and Imperialism
  • 22-chatto and Windus
  • 23-Fatima Mernissi
  • 24-Women and Islam














فصل پنجم؛ جلوگیری از نابهنجاری و آزاد سازی کار


از زمان سقوط باستیل در ۱۷۸۹ ، که در‌واقع منجر با آزادی هفت زندانی شپ ، تا مرگ استالین که به تدریج میلیون‌ها نفررا آزاد ساخت، آنارشیست ها با تجربه ی شخصی خویش آثار چشمگیری درباره ی عیب های نظام جزایی را منتشر کردند . اولین کتاب کروپاتکین روایت تجربه‌های او در زندان‌های روسیه و فرانسه بود (۱۸۸۷) بود و اولین اثر الکساندر برکمن خاطرات زندان یک آنارشیست نام داشت.

این کروپاتکین بود که برای اولین بار از عبارت « زندان ها دانشگاه جرم و جنایت‌اند » استفاده کرد، و اظهار نظر او درست است به این علت که اولین زندان هر مجرمی ، همانند سایر هم سلولی هایش ، تضمینی است بر اینکه او در زندان تعداد بیشتری از شیوه‌های بزهکاری را می‌آموزد که از دله دزدی‌ای که او به سبب آن زندانی شده پیشرفته‌تر است . کروپاتکین در ۱۸۸۶ می‌گفت که جامعه‌ای که حول همکاری ، ونه رقابت ، بنا شده باشد ، به همین علت ، از اقدام‌ها خلاف اجتماع کمتر زیان می‌بیند . او معتقد بود که :

خلق های بدون سازمان سیاسی، و بنابراین کمتر تباه شده ، کاملاً درک کرده‌اند که انسانی که « مجرم » نا میده می‌شود صرفاً آدم بداقبالی است ؛ و اینکه چاره ، تازیانه زدن به او ، به زنجیر کشیدن ، یا کشتن او در سکوی اعدام یا درون زندان نیست ، بلکه یاری رساندن به او با مراقبتی برادرانه ، رفتاری برپایه‌ی برابری ، ایجاد شور زندگی در میان انسان‌های شرافتمند است.

شاید بتوان ادعا کرد که بهترین خدمتی که دولت های بریتایا و آمریکا در دو جنگ جهانی قرن بیستم به اصلاحات جزایی کردند زندانی کردن مخالفان جنگ بود . معترضان زندانی ، گذشته از مصائبی که بر سر آن‌ها در جنگ اول جهانی آمد ، چندین ویژگی مهم داشتند . آن‌ها افراد تحصیل کرده بودند و با تیز بینی محیط اطراف خود و دیگر زندانی ها را زیر نظر می‌گرفتند. آن‌ها همچنین در برابر زندانی کنندگانشان اخلاقاً احساس برتری می‌کردند ، تحقیری را که تحمل می‌کردند و زندانی می‌شدند ، نه نتیجه‌ی شرایط ، بلکه نتیجه‌ی خواست خود در جایگاه آدم‌های شریف می‌دیدند.

این مشاهدات آنچه را که تعدادی انگشت شمار از اصلاح گران قرن نوزدهم ویشتر تشخیص داده و تبلیغ کرده بودند یاد آور می‌شد: که بسیاری از هم سلولی هایشان ، که دوران محکومیت زندان را به سبب جرم های چون دزدی و خشونت های ناچیز ، فروش مواد مخدر، یا بد مستی می گذراندند، به علت پیشینه ای که داشتند بی‌اختیار به جرم و جنایت و حبس کشیده می‌شدند . بسیاری از ما ، با دانستن هزینه‌ای که نگهداری افراد در زندان به شهروندان جامعه تحمیل می کند، و با درک این موضوع که این هزینه‌ها بسیار بیشتر از در‌آمدهای ماست ، چه بسا آرزو می‌کنیم ای کاش به هشدارهغای اصلاح طلبان نظام جزایی ، که می کوشیدند توجه مارا به مسائل جاری زندان جلب کنند، اعتنا کرده بودیم. مثلاً ، اغلب زندانیان کودک پرورشگاهی ، دچار بی ثباتی ذهنی ، یا در تحصیلات ناموفق بوده‌اند . آن‌ها همچنین عمدتا از جنس مذکرند.

شناخت این عوامل در اواخر قرت نوزدهم منجر به برقراری مجازات تعلیقی به جای زندان هم در بریتانیا و هم در آمریکا شد و در آن مأموری عهده دار وظیفه‌ی دوست شدن و مشاوره دادن به مجرم می‌شد ، و به او کمک می‌کرد به کار و زندگی خانوادگی طبیعی بازگردد. در طول قرن بیستم ، شاهد انسانی شدن آهسته نظام جزایی بودیم، تا آنجا که ممکن بود ، اصلاح گرانی که خود زندانی و شاهد اوظاع در سال‌های جنگ بودند، الهام بخش این کار شدند ، با وجود آنکه مسئولان نهاد های جزایی اغلب مخالفت نشان می دادند.

پزشکان با تخصص های گوناگون درمانی ، هر از گاهی، به کمک مدیران زندان ها، به نظام جزایی دسترسی می یافتند و به نتایج مهمی می‌رسیدند. آن‌ها به کارکنان زندان اصرار می‌کردند در صورتی که کار آنان بیشتر درمانگری باشد تا زندان بانی ، جایگاه و رضایتشان از کار افزایش می‌یابد . بسیاری از آنارشیست ها شک داشتند این کوشش ها بتواند نظام جزایی را متمدن‌تر کند و البته ، رسانه‌های عمومی نیز چنین تفکری داشتند و مرتبا زندان های آزاد را اردوی تعطیلاتی می نامیدند ( و نشان می‌دادند که از هر دوی این‌ها بی اطلاع‌اند ) . در دهه‌های پساز جنگ دوم جهانی ، در بسیاری از کشور ها تعداد زندانیان منظما کاهش یافت (استثناء های برجسته اتحاد شوروی و کشورهایی بودند که دولت هایشان زیر نفوذ شوروی قرار داشت ). دیوید کی لی توضیح می‌داد:

هلند میزان مطلوبی برجای گذاشت و تعداد ۹۰ زنداانی در هر ۱۰۰ هزار نفر را به عدد استثنایی ۱۷ در هر ۱۰۰ هزارنفر در سال ۱۹۷۵ رسید... عامل کاهش تعداد زندانیان آن چیزی بود که جرم شناس هلندی ویلم دی هان زمانی « سیاست وجدان آزرده » نامیده بود.

اما از ۱۹۷۰ به بعد، سیاست وجدان آزرده جای خود را به رویکردی متضاد داد که جرم شناس دیگری به نام اندرو روترفورد آن را «سیاست وجدان آسوده در برابر زندانی» توصیف می‌کرد .
آمار جنایی را به سختی می‌توان تفسیر کرد ، زیرا آن‌ها تنها نمایانگر تعداد بازداشت ها در حوزه‌ای از جرایم اند که انتظار می‌رود هر نیروی پلیسی کند. اما آمار جزایی همیشه در دسترس است و قصه ی پرغصه ای را حکایت می کتد. دیوید کی لی در ۱۹۹۸ گزارش داد:

برای جادادن یک و میلیون آمریکایی که اکنون زندانی اند ، فقط بین سال های ۱۹۹۰ و ۱۹۹۵ ، ۱۶۸ زندان ایالتی جدید و ۴۵ زندان فدرال ساخته شد، اما این‌ها هنوز برای جا دادن تعداد بسیار زندانیان جدید ناکافی بود... ایالات متحده تا کنون بسیاری از شهروندانش-به خصوص شهروندان سیاه و اسپانیایی زبان – را آن‌چنان در معرض پیامد های رفتار وحشیانه‌ی زندان ها قرار داده است که گویی آنچه از آن می‌ترسیدیم دارد اتفاق می‌افتد. هرچه تعدا آمریکایی هایی که نظام دادگستری جنایی با آن‌ها به خشونت رفتار می‌کند بیشتر شود، تعداد کسانی بیشتر می‌شود که با رفتار خود چنین برخوردهایی را اقتضا و توجیه می‌کنند.

تا سال ۲۰۰۰، زندان های آمریکا تعداد دومیلون زندانی را در خود جا داده بود . جامعه شناسی به نام دیوید داونز در کنفرانسی راجع به جرم در دانشگاه نیویورک خاطر نشان کرد که هرگز هیچ کشور دیگری در تاریخ چنین نسبت بزرگی از شهروندانش را به زندان نیانداخته است . نظام قضایی همچنین اعلام می‌دارد که از هر چهار مرد آمریکایی آفریقایی تبار یکی احتمال دارد در طول عمر خویش یه زندان بیافتد ، در صورتی که برای مردان سفید پوست این احتمال یک در بیست و سه است .از پروفسور داونز پرسیدند آیا نمونه ی آمریکا بر اروپا اثر می‌گذارد. پاسخ او این بود « مولفه های افزایش پرشتاب زندان ها در اروپا اکنون هم وجود دارد» پاسخ او درست بود ، و بریتانیا در نسبت زندانی ها به جمعیت شهروندان در اروپا پیشتاز است. سیاستمداران و دولت های متبوعشان با به رویکردهای الترناتیو ، که هم آنارشیست ها و هم اصلاح گران نظام جزایی درباره ی آن نظر مشترکی دارند ، بی‌اعتنا بوده‌اند. این امر باعث نشده اصلاح گران دیدگاه‌ها یشان را تغییر دهند ، بلکه آن‌ها صرفاً تغییری احتمالی در نگرش عمومی را انتظار می‌کشند.

تنها در یک حوزه از قانون شکنی و اجرای قانون است که در آن سیاست‌ مجازات زدایی طرفدار پیدا می‌کند ، و خواهان کاهش تعداد زندانیان می‌شود و آن به زندانی کردن مصرف کنندگان و فروشندگان مواد مخدر مربوط می‌شود . همه موافقند که این سیاست ناکامی عظیمی بوده است که ، چنانکه دیوید کی لی می‌گوید، «زیان هایی به بار آورده که بسیار بد تر از آن‌ها یی است که قرار بوده ریشه‌کن کند .» این مسأله کنایه آمیز دیگری دارد ؛ بسیاری از مصرف کنندگان موادمخدر به این مواد درون زندان آسان‌تر دسترسی دارند تا خارج از زندان . اینجا چه خوب است نظرات آنارشیستی به نام اریکومالاتستا را ذکر کنیم که به سال ۱۹۲۲ بر می گردد، سال‌ها پیش از زمانی که والدین یا پدربزگان ما ممکن بود تصور کنند ما با مشکل مواد مخدر مواجه شویم.

این اشتباه قدیمی قانون گذاران است ، با وجود اینکه تجربه همواره نشان داده که قوانین، هرچقدر هم که سخت باشند ، نتوانسته اند رذیلت ها را سرکوب کنند و یا بزهکاری را مانع شوند. هرچه مصرف کنندگان و قاچاقچیان کوکائین سخت تر مجازات شوند ، جاذبه‌ی این میوه ی ممنوعه و گرایش خطر پذیری مصرفکنندگان بیشتر می‌شود ، و سودی که سوداگران حریص آن می‌برند بیشتر خواهد شد.

بنابراین چشم امیدداشتن به قانون بیهوده خواهدبود. باید راه حل دیگری پیشنهاد کنیم . محدودیت فروش و استفاده ی کوکائین را آزاد کنیم ، و دکه هایی برای فروش آن به قیمت تمام شده یا حتی کمتر از آن بازکنیم. و آن گاه کارزار تبلبیغاتی راه بیاندازیم تا به مردم توضیح دهیم ، و بگذاریم خودشان از زیان های کوکائین آگاهی یابند ؛ هیچ‌کس به مقابله با این تبلیغات برنخواهد خواست ، زیرا هیچ‌کس نخواهد توانست از مصییبت های معتادان بهره برداری کند.

مطمئناً مصرف زیان‌بار کوکائین کاملاً از میان نخواهد رفت ، زیرا عوامل اجتماعی که موجب می‌شود آن آدم‌های بدبخت به مصرف مواد مخدر تشویق شوند همچنان وجود خواهد داشت . اما در هر صورت ، زیان کاهش می یباد ، چون کسی از فروش آن سودی نمی برد، و کسی نیزدنبال سوداگران آن نمی‌رود . وبدین سبب پیشنهاد ما یا با بی توجهی روبرو خواهد شد یا آن را اجرا نشدنی و نا معقول خواهند دانست . با وجود این ، آدم‌های هوشمند و بی‌طرف ممکن است به خود بگویند : حالا که معلوم شده قوانین جزایی ناکارا هستند ، آیا خوب نیست ، برای تجربه هم که شده ، روش آنارشستی را آزمایش کنیم ؟
اریکومالاتستا در اومانیته نوا،۲ سپتامبر ۱۹۲۰
بازچاپ در وی ،ریچاردز(ویراستار)،اریکومالاتستا،زندگی و اندیشه‌ها
(لندن ، فریدم پرس،۱۹۶۵)

در دو شهر اروپا ، زوریخ و آمستردام، مقامات محلی شجاعانه تلاش کردند چنین سیاستی را عملی کنند، ودر بریتانیا، در آغاز قرن بیست و یکم، حداقل دو رئیس شهربانی دیدگاه مشابه بیان کردند، که گرچه از آن استقبال شد اما حمایت عملی صورت نگرفت.

سیاست مداران حزب های عمده ی بریتانیا به سبب سخنانشان درباره‌ی واردکردن «شوک کوتاه و سریع» به مجرمان یا فرستادن آن‌ها به «اردوهای آموزشی » ، و محدود کردن کارهای مربوط به مجازات تعلیقی که مجرمان آزاد شده را بیرون از زندان نگاه می‌داشت بسیار تشویق شدند. حتی زبان مقطّع و تک بخشی این برنامه‌ها نشان می‌دهد که مقصود حل مشکل جرم نبوده بلکه قانع کردن تیترنویس های رسانه‌های عمومی، تعیین کنندگان واقعی سیاست‌های کیفری، بوده است. در ایالات متحده ، موفقیت حزب جمهوری خواه را به این امر مربوط می‌دانند که این حزب توانسته موضع مخالفان خود را « ملایمت با جنایت» تصویر کند.

در این حال ، خودکشی میان زندانیان جوانی که به سبب جرم هایی زندانی شدند که برای جامعه بیشتر دردسر بودند تا تهدید افزایش یافته است. علاوه بر آن ، این امر کاملاً آشکار است که زندان موفق نشده میزان جنایت را کاهش دهد . چنانچه لرد وادینگتون ، وزیر کشور مارگارت تاچر، گفته است « زندان روش پرهزینه ای است که آدم‌های ناجور را بدتر می‌کند.» حتی سیاست مداران دیگر به سیاست هایی که خود اعمال می‌کنند اعتقادی ندارند . این امر وقتی خود به آمار نگاه می‌کنید دیگر خیلی تعجب برانگیز نیست . درسال ۲۰۰۳ اعلام شد ۸۴ درصد جوانانی که محکومیت زندانشان تمام و آزاد شده بودند به سرعت دوباره مرتکب جرم شدند. آمار ایالات متحده از این هم فراتر می‌رود.

اما مسائلی که آنارشیست ها ، در کنار دیگر اصلاح گران نظام جزایی مطرح می‌کنند ، از بین نمی‌رود . تلقی جامعه ، که رسانه‌های عمومی آن را هدایت می‌کنند ، این مسائل را حل ناشدنی تر می‌سازد.
مسأله‌ی مهم دیگر ، که خیلی زود در تاریخ آنارشیسم مطرح شد ، مربوط به کاربردآنارشیسم در دنیای کار بود ، به ویژه به این علت که پیشاهنگان آنارشیسم با جنبش در حال ظهور اتحادیه های کارگری در پیوند بودند. آن‌ها با هدف‌های رادیکالی که در حوزه‌ی اتحادیه ها بیان می‌کردند شناخته می شدند، و آنارکوسندیکالیسم را (کلمه ی فرانسوی به معنی اتحادیه است) تبلیغ می‌کردند که هر مبارزه‌ای را در کاخانه‌های محلی قدمی در راه اعتصاب سراسری به حساب می‌آورد ، و آن زمان است که سقوط سرمایه داری منجر به زمامداری کارگران خواهد شد.

در فرانسه، کنفدراسیون سراسری کارگری (CGT) .در اسپانیا کنفدراسیون ملی کارگران (CNT) به جنبش هایی عظیم و گسترده تبدیل شدند ، چنانکه، در دوره ای ، کارگران صنعتی جهان (iww)در ایالت متحده جنبشی عظیم و گسترده شد. البته ، دعواهای درونی در اتحادیه های سندیکالیست رخ داد، بین آن دسته از که مایل بودند مبارزه کنند و در مسايل کوچک محلی پیروزی های کوچک بدست آورند، و مبارزانی که امیدواربودند هر مناقشه ی کوچکی را به مبارزه نهایی برای بدست گرفتن وسایل تولید بدل کنند و به این طریق از «سلب مالکیت کنندگان سلب مالکیت کنند» ، و به تولید تحت کنترل کارگران ادامه دهند.

اما کمرنگ شدن هدف آرادسازی کار به شکاف موجود بین اصلاح طلبان و انقلابی ها در سازمان های کارگری ربط چندانی ندارد . این امر بیشتر به سلاح جدیدی مربوط است که کارفرمایان در دست دارند و در برابر خواسته‌های کارگران به کار می‌گیرند : « شرایط ما را به پذیرید و گرنه ما فعالیتمان و شغل‌های شما را به آسیای جنوب شرقی می‌بریم ، جایی که کارگران از کارکردن با شرایط ما راضی خواهند بود .» مالکین سرمایه در جهان ثروتمند باقی می‌مانند ، اما فراهم کنندگان نیروی کار در کشور های در حال توسعه قرار دارند ، و اگر آن‌ها خواستار سهم بیشتری از محصول کار خویش باشند ، کارفرمایان به سادگی به کشور دیگری با کارگران ارزانتر نقل مکان می‌کنند.

در این بین ، جهان ثروتمند نیروی کاری پنهان در خود دارد . کار کشاورزی شامل چیدن و بسته بندی میوه و سبزی ها را صاحبان باندهای تبهکاری با استفاده از گروه‌هایی از جمله مهاجران غیرقانونی ، کارگران و کارمندان اروپای شرقی که در کشورهای خود حقوقی دریافت نمی کنند، دانشجویان ، و کارگران فصلی در دست دارند . دیگر افراد طبقه ی فرودست به خدمات اطلاعاتی تلفنی و اینترنتی مشغول اند ، و در مراکز تماس ، از شهرستانهای بریتانیا تا بنگاور در هند ، کار می‌کنند.

آزادسازی کار : کارگاه اشتراکی، آن‌گونه که کلیفورد هارپر تجسم کرده است.


یک قرن پیش ، «سندیکالیسم جدید»در بریتانیا و IWW در آمریکا شروع به معرفی و سازماندهی کارگران غیر ماهری کردند که در حاشیه اقتصاد رسمی قرار داشتند ، و در این کار موفق شدند. در همان زمان ، کروپاتکین آنارشیست برای مخاطبانی در بریتانیا سخنرانی می‌کرد که می پنداشتند بریتانیا کارگاه جهان است ، و اینکه همه‌ی جهان بیش از هر زمان به پارچه های لنکاشر ، زغال سنگ نیوکاسل ، و کشتی‌های کلید وابسته است. در ۱۸۹۹، زمانی که او مزرعه، کارخانه و کارگاه را نوشت ، یکی از هدف هایش نشان دادن این بود که در حالی که سیاستمداران و اقتصاددانان از کارخانه های بزرگ صحبت می‌کنند ، بخش‌های بزرگ تولید صنعتی در‌واقع بر عهده ی کارگاههای کوچک و کسب کارهای کوچک محلی است . برق و حمل و نقل پیشرفته تولید را نا متمرکز ساخته است ، و کروپاتکین تأکید داشت که این امر نه تنها محل کار که انتخاب شغل را نیز برای افراد آزاد ساخته است. حالا کار فکری و کار یدی توأم هده است، چیزی که ایده‌آل صنعتی او بود.

آنارشیست ها به ندرت در محیط بی‌ارزش شغل‌های استخدامی در صنایع رسمی و دیوان سالاری دیده می‌شوند . آن‌ها تمایل دارند تا جایی در اقتصاد غیر رسمی یا کوچک بیابند. این امر تعجب‌آور نیست، زیرا روان شناسان صنعتی غالباً می‌گویند رضایت شغلی مستقیماً به «میزان استقلالی » بستگی دارد که آن شغل از آن برخوردار است ، این یعنی مقدار کار روزانه یا هفتگی که کارگران در آن آزادند خود تصمیم گیری کنند. در این دنیا پساصنعتی کار ، تنها بررسی جدی کسب و کار های کوچک نشان می‌دهد که کارگر نه قهرمانی از نوع طرفدار تاچر ، بلکه شورش گری خلاق است که می‌خواهد نه کارفرما باشد نه کارگر. پل تامسون می‌گوید:

نتیجه این شد که به جای اینکه گونه‌ای با اراده ، مثل قهرمانان ساموئل اسمایلز یک‌صد سال بعد ، به وجود بیایند، بسیاری از کاسب های خرده پا تقریباً دیگر وجود ندارند . آن‌ها از کل نظام اخلاقی سرمایه داری مدرن متنفرند ، و به‌خصوص از اینکه به استخدام دیگران درآیند نفرت دارند ؛ در عوض ، آن‌ها ترجیح می‌دهند با ارائه‌ی « خدمت» و «خوب انجام دادن کار» احساس رضایت کنند. بسیار خوش‌شانس‌اند که فعلاً کاری دارند . به علاوه ، برای انقلاب صنعتی بعدی مبنایی قرار نداده‌ایم ، زیرا کارفرمایان خواستار گسترش دادن نیستند؛ بهه این معنی که اینکه آن‌ها می‌خواهند افراد را استخدام کنند و افراد روابط شخصی با هم برقرار نسازند ، آن‌ها دوست دارند تعداد کمتری کارگر استخدام کنند.

یافته های نظیر این آن چیزی نیست که آنارکوسندیکالیست ها انتظار داشتند ؛ آن‌ها پیش‌بینی می‌کردند کاگران پیروزمندانه کار خانه‌ها را تصاحب کنند، با این وجود، آرمان‌های آنارشیست ها به رویای تعداد زیادی ازشهروندانی نزدیک است که خود را اسیر نظام استخدامی احساس می‌کنند.

فصل ششم؛ آزادی در آموزش


ویراستاران کتاب معروفی از گزیده‌ی آثار آنارشیستی خاطر نشان می‌کنند که از زمانی که ویلیام گادوین چشم انداز های مدرسه ۱را در ۱۷۸۳ انتشار داد تا کتاب پل گودمن ۲در ۱۹۶۴ درباره‌ی آموزش نامناسب اجباری ۳، «جنبش دیگری را نمی‌توان یافت که در مبانی ، مفاهیم ، تجربیات ، و اجرای آموزش جایگاه مهمتری در مقایسه با نوشته‌ها و عمل‌کرد آنارشیسم داشته باشد. » رساله ی گادوین با عنوان گزارش مدرسه ای که دوشنبه چهارم آگوست در اپسوم سری برای آموزش دوازده دانش آموز گشایش خواهد یافت۴ منتشر شد. این رساله نتوانست والدین بسیاری را متقاعد کند و آن مدرسه هرگز باز نشد. گادوین در این جزوه می‌گوید :

آموزش مدرن نه تنها شور و احساس جوانان را ، با کار سخت و طاقت فرسایی که محکوم به انجام دادن آن اند ، تباه می‌کند، بلکه نخست با زبان نامفهومی که آنهارا مقهور خویش می‌سازد و نیز با توجه اندکی که به پرورش استعدادهای آن‌ها می شود، قدرت استدلالشان تحلیل می رود.

و ادامه می دهد:

هیچ چیز در جهان تأسف بار تر از کودکی نیست که در هر نگاه او را وحشت زده می یابی؛ درحالی که بدون اعتماد به نفس و نگران به نظر می‌رسد ، بداخلاقی های معلمی مقرراتی را مشاهده می کند.

کتاب دیگر گادوین ، پرسشگر۵ (۱۷۹۷)، چنانکه زندگینامه نویس او به درستی خاطر نشان می‌کند ، « برخی از درخشانترین و پیشرفته ترین عقایدی را که درباره ی آموزش تاکنون نوشته شده است» در برمی گیرد. کلمات آغازین آن این بیان بینظیر است که «مقصود واقعی آموزش، مثل هر عمل اخلاقی دیگر، ایجاد شادی است» و در ادامه از حقوق کودکان دربرابر اقتدر مسلم فرض شده ی دنیای بزرگسالان دفاع می‌کند . مثلاً ، جایی اظهار می‌دارد:

می‌گویند کودکان از دغدغه ها و نگرانی‌های دنیا به دورند. آیا آن‌ها دغدغه های خود را ندارند؟ از همه ی دغدغه ها، آنچه بیش از بقیه مایه تسلی است دغدغه ی استقلال است . هیچ چیز شادی بخش تر از این نیست که بدانیم در این جهان مهم هستیم. کودکان معمولاً گمان می‌کنند در این جهان محلی از اعراب ندارند . والدین، با آینده نگری بسیار، وظیفه ی تلقین این باور تلخ را به آن‌ها برعهده می‌گیرند . چگونه کودکی به ناگاه به آن اندازه دلخواه از شادی برسد و دریابد بزرگترهایش به او اعتماد دارند و طرف گفتگو قرارش می دهند؟

معروف ترین کتاب گادوین به نام پرسش هایی راجع به عدالت سیاسی (۱۷۹۳) بین این دو مانیفست درخشان در آمد. در جریان این کتاب ، او از عقاید پیشرو در بریتانیا و فیلسوفان روشنگری-روسو۶،الوسیوس۷،دیدرو۸، و کوندورسه۹-فاصله گرفت؛

همه آنها برنامه هایى براى نظام ملى آموزش پیشنهاد مى کردند که مستلزم ایجاد حکومتى ایده آل بود و این در نظر گادوین تناقنض گویى به حساب مى آمد٠ سه علت مخالفت عمده ى خود را این کونه بیان مى دارد:

صدماتى که از نظام ملى آموزش به بار مى آید، در وهله ى اول، این است که همه ى نهادهاى دولتى متضمن اصل ماندگارى اند... آموزش دولتى همواره همه ى توان خود را صرف حمایث از تبعیض کرده است... این ویژگى در هر نوع نهاد دولتى وجود دارد، و حتى در مؤسسه اى کوچک مانند مدرسه هاى یکشنبه۱۰ دیده مى شود، جایی که درسهاى اصلى اش تقدس خرافى کلیساى انکلستان، و احترام گذاشتن به مردانى است که لباس فاخر برتن دارند... دوم، فکر آموزش ملى با بى توجهى به سرشث ذهن پایه گذارى شده است هرچه آدم براى خود مى کند خوب است، و هر انچه همسایگانش یا کشورش براى او انجام دهد زیانبار خواهد بود. عقل آدمى است که او را وا مى دارد براى خویش تلاش کند، و خود را در وضعیت شاگردى دائم نگاه ندارد... سوم پروژه ى آموزش ملى به سبب پیوندى که با حکومت دارد تماما مایه ى ناامیدى خواهد شد این پیوند ماهیت هولناکترى از پیوند قدیمی و بحث برانگیز کلیسا و دولت دارد٠ پیش از اینکه ما هدایت چنین دستکاه قدرتمندى را به عاملى بسیار جاه طلب واگذار کنیم، واجب است خوب به آنچه مى کنیم بیاندیشیم٠ دولت هیچگاه از به کارکیرى آن براى تقویت و تداوم نهادهاى خود فروگذارى نخواهد کرد. .. دیدگاه هایشان در باب ایجاد نظام آموزشى شبیه نظراتشان دریاره ى ظرفیت هاى سیاسی خواهد بود. .. حتى در کشورهایى که ازادى حکمفرماست، منطقا مسلم است که خطاهاى مهمى وجود دارد، و نظامى دولتى این گرایش را دارد که آن خطاها را مرتکب شود و همه ى فکرها را به یک الگو معطوف کند.

بعضی دوستداران اندیشه ى گادوین از اینکه او عقیدهاى «پیشرو» را رد مى کند شرمنده اند٠ آنها به یاد مى آورند که براى دستیابى به آموزش‌های همگانى رایگان، اجبارى، و فراگیر در بریتانیا و ایالات متحده بس از ۱۸۷۰ جه میارزهى دشوارى انجام شده است. ( شباهت گییج کننده در زبان به کار رقته در اینجا بین انگلیسی بریتانیایى و امریکایى وجود دارد. در ایالات متحده، مدارس «عمومى» به مدارس ابتدایى و متوسطه اى مى گویند که با بودجه ى دولتى اداره مى شوند در بریتانیا، «عمومى» و «خصوصى» کلماتى‌اند که برای نامیدن دبستان و دبیرستان‌هایی به کار مى برند که هزینه هایشان را والدین متمول برای فزرندان مرفه خویش مى پردازند،٠ مدارسى که «دولتی» نامیده مى شوند مدارسى‌اند که مقامات دولت محلى آنها را اداره مى کنند٠) در بریتانیا نشریه اى، با سابقه ى صد سال، متعلق به اتحادیه‌ى ملى معلمان۱۱ در ۱۹۷۰ نوشته بود «به جز مدارس خیریه و مذهبی، مدرسه هاى همگانى یا مکتب خانه ها با سرمایه ى شخصى افرادی اداره می شوند که خود تقریا بى سواد بودند»، و دشمنی گسترده ى طبقه ى کارگر با مدارس هیئت امنایى قرن نوزدهم را با ذکر این نکته رد مى کرد که «والدین همیشه آن قدر هوشمند نبودند که مزیتهاى تحصیل تمام وقت را در برابر از دست دادن درامد اضافى درک کنند٠» اما به تازگى، تاریخ‌نگاران به این مقاومت در برابر آموزش دولتى از منظرى دیگر نگاه کرده اند استیون هامفریز۱۲ پى برده است که در دهه ى ۱۸۶۰ مدارس خصوص طبقه ى کارکر (ضد آنچه امروز از مدارس خصوص به ذهن مى‌‌آید) آموزش آلترناتیو در برابر اموزش مدارس مذهبی و خیریه «دولتی» یا «بریتانیایى» براى در حدود یک سوم همه‌ی فرزندان طیقه ى کارگر ارائه مى‌کرد، و در این زمینه مى‌گوید:

آموزش فرزندان خود در مدارس خصوصى افزودند٠ والدین این مدارس را به علل متعددى مى پسندیدندن: آن مدارس کوچک و در نتیجه اختصاصى‌تر و راحت تر از مدارس دولتى بودند،٠ آنها حالت غیررسمى داشتند و درباره ى حضور نامرتب و دیرامدن ها آسان گیر بودند،٠ حضور دانش اموزان ثبت نمى شد؛ دانش‌آموزان براساس سن و جنسیت تفکیک نمی شدند، این مدارس از روش‌هاى تعلیمى ویژه در برابر روش‌هاى مستبدانه سود مى جستند،٠ و مهمتر از همه اینها، این مدارس را مقامى که از بیرون به محل آنها تحمیل شده بود اداره نمى‌کرد بلکه آنها متعلق به اجتماعات محلى بودند و این اجتماعات خود آنها را اداره مى کردند.


نظر جالب توجه هامفریر را شواهد بیىشمارى که فیلیب کاردنر۱۳ ار کتاب خود با نام مدرسه‌ها ابتدایی از دست رفته در انگلستان دوره‌ی ویکتوریا۱۴ آورده است تایید مى‌کند این پژوهشگر نتیجه مى‌گیرد که این مدارس متعلق به طبقه ى کارگر:

به خواست مشتریان عمل مى‌کردند: نتایج سریع در کسب مهارت‌هاى پایه مثل خواندن، نوشتن، و حساب؛ وقت خود را با آموزش‌های مذهبی و اخلاقی تلف نمى‌کردند، و براى یاد‌گیری کودکان رویکردى حقیقتا آلترناتیو را در برابر آنچه کار‌شناسان آموزشی تجویز کرده بودند به نمایش مى‌گذاشتند.

به نظر تاریخ نگاری به نام پل تامسون۱۵، تاوان حذف چنین مدارسی از طریق تحمیل نظام آموزشی دولتی سرکوب اشتیاق فرزندان طبقه ى کارگر به تحصیل و ازبین رفتن توانایى آنها در یادگیرى مستقل بود،که چیزی که آموزش پیشروى دوران معاصر تلاش مى‌کند آن را احیا کند.
این روش ، که با تاریخ آموزشی که به دانشجویان رشته معلمی تدریس می کنند اساسا متفاوت است، به ما کمک مى‌کند جایگاه متفکرین آنارشیست را در گستره‌ى عقاید مربوط به آموزش پیدا کنیم٠ اینها شامل نظرات لئوتولستوى ۱۶و مدرسه‌اى که در یاسیانا پولیانا۱۷ باز کرد، و نظرات فرانسیسکو فرر ۱۸(1909-1859) ٠پایه گذار جنبش «مدارس مدرن» هم بود. فرر اولین مدرسه ى خود را در 1901 در بارسلونا با هدف ایجاد مدرسهاى سکولار و خردگرا باز کرد. عده اى در کشورهاى دیگر از او الهام گرفتند و نیز دشمنی کلیسا را برانگیخت٠ زمانی که دولت اسپانیا در کاتالونیا براى جنگ ۱۹۰۹ مراکش سربازگیرى می کرد، فرر را مسئول نبردهاى خیابانی اى دانستنذ که در ان 200 تظاهرکننده کشته شده بودند، گرچه او خود در آن ماجرا حضور نداشت٠ فرر را اعدام کردند، اما مبارزه ى او براى آموزش سکولار از میان نرفت٠ پس از انقلاب ٩ جولای ۱۹۳۶ حداقل شصت هزار کودک در کاتالونیا در مدارس فرر درس مى‌خواندند٠
جالب است ببینیم جکونه رویکرد آنان بسیارى از آنارشیستها را واداشت نظر خود را در باب آموزش ارائه کنند؛ چیزی که پبیش درآمدى بر تبلیغات بیشروى آنان در قرن بعذى بود. مثلا باکونین، در پانوشتی در حاشیه ى بحثی که راجح به موضوعات مختلف بود، مدرسه را نیازى مادام‌العمر براى همه‌ى ما تصور مى‌کند:

زمان غذا در یکی از مدارس فرر در کاتالونیا. پس از انقلاب۱۹۳۶، حداقل ۶۰۰۰۰ کودک در مدارس فرر حضور داشتند.

آنها دیگر مدرسه نخواهند بود، دانشگاههایى مردمى خواهند بود که در آنها دیگر شاگرد و استاد معنى نخواهد داشت، جایی خواهد بود که مردم رایگان و آزادانه، اگر نیاز داشته باشند، به ان وارد میشوند، و در آن، با استفاده از تجارب غنى خود، خیلی چیزها به استادانى می آموزند که قرار است به آنها در زمینه هایى که نیاز به آگاهى دارند کمک کنند بنابراین، آموزش متقابل خواهد بود، نوعى کار فکرى برادرانه٠

این نوشته ها مربوط به ۱۸۷۰ است، اگر بحث او به نظر آشنا می رسد بدان علت است که آرمان هاى مشابه آن را یک قرن بعد افرادی نظیر ایوان ایلیچ و پل گودمن در آمریکا، یا مایکل یانگ و پروفسور هرى رى۱۹ در بریتانیا بیان کردند٠ در ۱۹۷۲، رى به جمعیتى از آموزگاران جوان گفت:

گمان می کنم در عمر خود شاهد پایان کار مدارسی که امروز میشناسیم خواهیم بود. در عوض، مراکز اجتماعی را خواهیم دید که دوازده ساعت در روز و هفت روز در هفته باز خواهند بود تا هر کس خواست بتواند به کتابخانه، کارگاه آموزشی، مرکز ورزشی، مغازه هاى سلف سرویس، و کافه تریا رفت و آمد کند. صد سال دیگر، چه بسا قوانین حضور اجباری در مدارس از میان برود، همانگونه که قوانین حضور اجباری در کلیسا، سالهاست از میان رفته است.

پیش‌بینی او بعید است تحقق یابد، زیرا ده سال پس از سخنرانى او دولت جدید بریتانیا زوال صنایع تولیدی کشور را، از میان آن همه سپربلاهاى نامحتمل، به گردن مدارس انداخت٠ پس از آن، حکومت مرکزى با روش بی سابقه اى در مدیریت و برنامه ى درسى مدارس ابتدایى و متوسطه دخالت کرد (در بریتانیا مقامهاى محلى امکانات مدارس ابتدایى و متوسطه را فراهم می آورند)٠ این دخالتها، براى اولین بار تحمیل برنامه ى درسى سراسرى، امتحانات پیوسته ى دانش آموزان، و انبوهى از فرم پرکردنها براى معلمان را شامل می شد٠ این ارزشیابی هاى پایان نایذیر قاطعانه نشان داد دانش آموزان مدارس مناطق ثروتمند نمرات بالاترى از مدارس فقیر کسب می کنند؛ مناطقى که اکثر بچه های آن زبان مادریشان انگلیسی نیست. این واقعیتهاى اجتماعى را بیشتر مردم قبلا هم میدانستند) در ۱۹۹۵، مقام محترم بازرس کل مدارس اعلام کرد مانع اصلى بر سر پیشرفت نظام آموزشى بریتانیا «نعهد به عقایدى به خصوص در باب اهداف و اداره ى امر آموزش است،» و آنچه بدان نیاز داریم این است که «آموختن کمتر از راه انجام دادن و بیشتر از طریق صحبت کردن صورت بگیرد٠» این مقام تاثیرات

صد ساله ى عقاید پیشرو در نظام آموزشى اجبارى و رسمى را که هر از گاهى در رده هاى گوناگون سنى از کودکستان تا دبیرستان موجب حرکتى می شد بی اعتبار می خواند طنز روزگار درباره ى این امر که سیاستمداران راست گرا آموزشهاى «پیشرو» را رد می کنند آن است که آنان هدفهاى آموزشى بسیارى از آنارشیستها را کاملن هم می پذیرند مایکل اسمیث۲۰، تاریخ نگار و نویسنده ى آزادی خواهان و آموزش۲۱ اظهار می دارد که پرودون

همواره از این واقعیت اگاه بود که کودکانى که از آنان صحبت میکند کودکان کارگران اند. وقتى بزرگ میشدند کار زندگى آنان میشد٠ پرودون عیبی در این نمی دید. کارى که انسان میکند باعث افتخار است، این چیزی است که به زندگى علاقه، ارزش، و شرافت می بخشد. بنابراین، این درست است که مدرسه باید یچه ها را براى زندگى کار آماده سازد٠ آموزشى که آنها را از جهان کار جدا سازد، یعنى آموزشى که کاملا ملا نقطی یا در مفهوم مدرسه زده باشد از دیدگاه فرزندان طبقه ى کارگر بی ارزش تلقى می شود٠ البته، آن نوع آموزشى که از آن ور بام بیفتد و کودکان را پرورش دهد تا خوراک کارخانه ها شوند به همان اندازه ناپذیرفتنى است. آنچه نیازمند آنیم آموزشى است که کودکان را براى محیط کار آماده سازد، اما ضمنا به آنها در بازار کار استقلال ببخشد٠ این استقلال را با نه فقط آموختن اصول حرفه بلکه با یاد گرفتن انواع گوناگون مهارتهایى مناسب بازار به دست خواهد آورد؛ این امر اطمینان می دهد آنها اسیر نظام صنعتی ای نمی شوند که خواهان تخصصى شدن کارگران خویش است و وقتى دیگر این تخصص به درد کارخانه نخورد آنها را اخراج می کند٠ از این رو، پرودون به سوى این عقیده گرایش پیدا کرد که آموزش «چند مهارتى» شود.

خواننده درست حدس خواهد زد که پرودون تنها راجع به آموزش پسرها صحبت کرده است، اما این درباره ى جانشینانى همچون کروپاتکین که به یکى شدن کار فکرى و یدى، نه تنها در آموزش که در زندگى امید داشت، صدق نمی کند و نیز درباره ى قهرمانى چون فرانسیسکو فرر در اسپانیا که رویکردش همان رویکرد آموزش براى رهایی است، مخالف آن چیزی که او آموزش براى فرمانبرداری می دانست٠ جالبترین صفحات کتاب مایکل اسمیث براى خواننده ى انگلیسى توصیف «آموزشى کامل» در عمل است که در آن از تجربه های آنارشیست فرانسوى بل روبن١ و مدرسه اى که او از 1880 تا 1894 در سمپیوس اداره می کرد استفاده شده است. آن مدرسه بر پایه ی آموزش کارگاهى و کنار گذاشتن کلاس درس به نفع آنچه که ما اکنون مرکز ابتکارات می نامیم شکل گرفت. آشپزى، خیاطى، نجارى، و فلزکارى هم براى پسران و هم برای دختران در نظر گرفته شده بود، در حالى که «بچه هاى دختر و پسر سمپیوس جزء اولین کودکانى در فرانسه بودند که به ورزش دوچرخه سوارى پرداختند» آموزش مختلط، برابرى جنسیتى، و آتئیسم مدرسه روبن را به تعطیلی کشاند، اما دیگر آنارشیست مشهور فرانسوى، سباستین فور٣، مدرسه اى مشهور با نام لاروش (کندو) را اداره می کرد٠ مایکل اسمیث عقیده دارد که «فور درس بسیار مهمى از شکسث روبن آموخته بود: از سیستم دولتى کاملا جدا بماند و در نتیجه از استقلال کامل برخوردار شود٠» اما در بریتانیا تلاشى مدامى در جریان بود تا نگرشهاى آزادی خواهانه در آموزش به نظامهایى که همگی شهروندان در تامین بودجه آن سهیم اند راه یابد. تاریخ نگار دیگرى به نام جان شوتان 1 تاریخ این کوششها و تلاشهایى مشابه براى کمک به دانش آموزانى که نظام رسمى آنها را نادیده گرفته شرح داده است.

یک قرن تجربه هاى پیشروانه در همه ى مدارس، و آشکارتر از همه در دبستانها، اثرى عمیقى بر جاى گذاشته است. معلم از آدمى سختکیر و ترسناک به راهنمایى مهربان تغییر چهره داده و در همین حال تنبیه بدنى، که زمانى بخش اصلى نظام مدرسه بود، قانونا ممنوع شده است. با وجود این، باید بین آموزشى «پیشرو» و آموزش «آزادى خواه» تمایزى قائل شد که در عمل به حضور اجبارى یا اختیارى برسر کلاس درس مربوط می شود٠ برجسته ترین از میان آزادیخواهان اى اس نیل1 بود که دهه ها مدرسه ی سامرهیل٢ را در سافوک3 اداره می کرد که تا امروز باقى مانده است و اکنون دختر او زویی ردهد٢ آن را مدیریت می کند نیل پیشروهاى فریبکار واخلاق گرا را تحمل نمی کرد٠ در دهه ۱۹۳۰، او به دورا راسل5 در مدرسه ى بیکن هیل6 نوشت که آن دو تنها آموزگاران واقعی اند٠ چنانکه یکى از مشاورانش هومر لین٧، می نویسد:

آموزگاران جدید پیوسته شعار می دهند «به کودکان آزادى بدهید»، اما آنگاه، طرفداران آن نظریه معمولا «نظامى» طرحریزى می کنند که گرچه براساس مستدل ترین اصول پایه ریزى شده است، آزادى را محدود و آن اصول را نقض می کند٠

لین عقیده‌ی ویلیام گادوین را در پرسشگر بازگو می کرد؛ گادوین دریافت جهان مدیون «کوششهاى بی وقفه ى روسو در نوشتن و عظمت تفکراتش» است، گرچه او درمورد نحوه ى رفتار با کودکان دچار خطایی متداول شد:

مدرسه‌ی بیکن هیل که دورا راسل از ۱۹۲۷تا ۱۹۴۳ اداره می کرد.

کل نظام اموزشی او فریبکارى است، نمایش خیمه شب بازى است که در آن مربى ریسمان ها را در دست دارد، و محصل نمی داند چگونه آنها به حرکت در می آیند.

رویکردهای آنارشیستی در آموزش بیش از زمینه های دیگر زندگی اثر گذار بوده اند. مستبدان که حسرت گذشته ی مطلوب خویش را میخورند، با این مسئله مبارزه و آن را تقبیح می کنند. اما سخت است تصور کنیم جوانان در آینده شیوه ای آموزشی را تحمل کنند که پدربزرگ ها و مادربزرگ های حاکمان آنان مجبور به تحملش بودند. در برخی بخشهای جهان ، نبرد برای آزادی جوانان خاتمه یافته است. در مناطق دیگر، هنوز ادامه دارد٠ در بریتانیا بعضی کوششها برای ارائه ی شیوه ی آموزشى جدید به جوانانى که از نظام اموزشى رسمى کنار گذاشته می شوند وجود دارد که در فصل هشتم شرح داده می شود٠


  • 1-School Prospectus
  • 2-Paul Goodman
  • 3-Compulsory Miseducation
  • 4-An Account of the Seminary that will be Opened on Monday the Fourth Day of August. at Epsom in Surrey, for the Instruction of Twelve Pupils
  • 5-The Enquirer
  • 6-Rousseau
  • 7-Helvetius
  • 8-Diderot
  • 9- Condorcet
  • 10-Sunday schools
  • 11-National Union of Teacher:
  • 12-Stephen Humphries
  • 13-Philip Gardner
  • 14-The Lost Elementary Schools of Victoria): England
  • 22-A. S. Neill
  • 23-Summerhill School
  • 24-Suffolk
  • 25-Zoe Readhead
  • 26-Dora Russel
  • 27-Beacon Hill
  • 28-Homer Lane













فصل هفتم؛پاسخ فردگرایانه


در طول يك قرن، آنارشيستها كلمه ى «آزادى‌خواه» را، هم در نقش دستوري صفت و هم در نقش اسم معادل «آنارشيست» گرفته اند. نشريه‌ى آنارشيستى مشهور لا لیبرتر در سال ۱۸۹۵ تاسيس شد. گرچه، در سالهاى اخير بسيارى از فيلسوفان آمريكايى طرفدار بازار آزاد نظير ديويد فریدمن، رابرت نازيک، مارى راثبارد، رابرت پل وولف، اين واژه را از آن خود دانسته‌اند، لازم است از ديدگاه سنت آنارشيستی اين پاسخ فردگرايانه و «آزادى خواهانه»ى مدرن را بررسى کنیم.

يكى از موانعى كه برای نزديك شدن به اين مضمون بايد از آن گذشت ماكس استرنر، انديشمند آلمانى طرفدار نظريه ى «خودمدارى آگاهانه»، است. نام اصلى او يوهان كاسپر اشميت (۱۸۰۶−۱۸۵۶) بود و كتابش Der Einzige und sein Eigentum در سال ۱۸۵۴ چاپ شد و در سال ۱۹۰۷ با عنوان The Ego and Its Own1 به انگليسى ترجمه شد بارها كوشش كردم اين كتاب را بخوانم، اما كرارأ آن را درک ناشدنى يافتم٠ بهانه ام اين بود كه كيش «خودمدارى» همان گونه برايم ناخوشايند است كه «ابرمرد» نيچه، اما تحسين كنندگان آنارشيست استرنر به من اطمينان میدادند كه رويكرد او با نيچه كاملا متفاوت است. آنها میگفتند «خودمدارى آگاهانه»ى استرنر به هيچ روى منكر گرایش انسان به رفتارهاى نوع دوستانه نيست، دقيقا بدين سبب كه تصورى كه ما انسانها از خود داریم با درک اين نكته به دست می آيد كه ما موجوداتی اجتماعى هستيم٠ آنها همچنين توجه مرا جلب كردند به پیشبینی استرنر درباره ى مفهومي كه بعدأ رابرت ميشلز آن را «قانون سخت سلسله مراتب» ناميد؛ او پي برد كه همه ى نهادهاى انسانى داراى اين گرایش ذاتی اند كه به ساختارهايى سركوبكر و دشمن آزادى هاى فردى تبديل شوند٠

نمونه ى بارزترى از جريان آنارشيسم فردگرايانه ى استرنر هم وجود دارد: تعدادی از فعال و نوآوران آمريكايى پیشگام تاريخ پرشور تبليغات آنارشيستى در ميان گروههاى متعددى از مهاجران آلمانى، روس، يهودى، سوئدى، ايتاليايى، و اسپانيايى شدند. كتابهاى راهنمايى نظير انسان در برابر حکومت كه نخستين بار در ۱۹۵۳ در آمد) اثر جيمز جى مارتين و آمریکایی های آنارشیست: تاملاتی درباب رادیکالیسم بومی كه نخستين بار در ۱۹۷۸ در آمد) اثر ديويد دى لئون تاريخ مفصل و متنوعى از مباحث و تجربيات نوآورانه درباره ى آنارشيسم فردگرايانه و اجتماعى به دست میدهند٠

اين سنت مهاجر از فعاليتهای اجتماعى و اشتراكى به سرعت مبدل به سازمانهايى ريشه دار در زمينه هاى رفاهى و تفريحى شد. اينها شامل اتحادیه هاى كارگرى، مدارس، و تعاونی ها می‌شدند. سنت هاى بومى بسيار فردگرايانه تر

بود، اما پيشگامان آن تاثيرات چشمگيرى در حيات آمريكا بر جاى گذاشتند. تاریخ نگاران آن دوران بين ايدئولوژیهاى آزادى خواه چپ و راست تمايز مى گذارند. ديويد دى لئون آنها را این‌گونه از هم تفكيك مى‌كند: «در حالى كه آزادیخواهان راست از حكومت بدشان می آيد چون مانع آزادى مالكيت میشود، آزادیخواهان چپ حكومت را محكوم می كنند زيرا آن را دژ مستحكم مالكيت می دانند٠»

اولين اين چهره‌هاى برجسته جوسايا وارن ( ۱۷۹۸−۱۸۷۴) نام داشت، او كه از ناكامى كولونی اشتراكى نيو هارمونى كه رابرت اوون ايجاد كرده بود دلسرد شده بود، در سینسيناتى تايم استورد را راه انداخت كه مشتريانش كالا مى خريدند و در عوض «برگه‌ی كار» به فروشنده مى‌دادند كه در آن معادل آن محصولات يا خدمات قول داده مى‌شد٠ پس از آن دهكده ى تعاونى اكوئیتی در اهايو، دهكده ى «اشتراكى» يوتوپيا كه عمر زيادى كرد، اجتماع مادرن تايمز در لانگ آيلند كه آن هم ويژگى اشتراكى‌اش را حداقل بيست سال نگاه داشت. اعتقاد وارن به اهميت فرد او را به آنجا رساند كه طرفدار آشپزخانه هاى اشتراكى شد تا «زنان خانواده از كار شاق و زحمت طاقت فرسايى كه بدون چاره محكوم به آن اند رهایی يابند٠»


لوساندر اسپونر (۱۸۸۷-۱۸۰۸) خواستار آمريكايى متشكل از افرای بود كه براى خود كار كنند و در دسترسى به سرمایه ها شریک باشند٠ او همچنين معتقد بود كه:

اگر شخصى هرگز رضايت ندهد يا موافقت نكند كه از دولت حمايت كند با اين عمل پيمان شكنى نكرده است. و اگر با دولت به جنگ برخيزد، حكمش دشمنی آشكار است و نه خيانت.

استيون پرل اندروز (۱۸۱۲−۱۸۸۶) به همين ترتيب می پذيرد كه استقلال فردى شامل همه ی افراد است. بنابراين، چنانكه پيتر مارشال توضيح می دهد:

اندروز مصرانه مخالف برده دارى بود و كوشش می‌کرد با جمع آورى پول براى خريد همه ى برده گان، ايالت تگزاس را آزاد سازد، اما جنگ با مكزيک مانع آن شد او همچنين معتقد بود كه رفتارهاى جنسى و زندگى خانوادگی بايد مسائلى در حيطه ى مسئوليت اشخاص باشد و كليسا و حكومت بر آن نظارتي نداشته باشند٠

همانند وارن، فرد باورى اس پى اندروز او را به آنجا سوق داد كه مهدكودک هاى همگانى، مدارس كودكان، و غذاپزیهاى تعاونى را به هدف آزادسازى زنان پيشنهاد كند. بنجامين آر تاكر (۱۸۵۴−۱۹۳۹) در روزگار خويش، مشهورترين آنارشيست فرد باور به حساب مي آمد، زيرا نشريه ی او به نام لیبرتی تا زمانى كه چاپخانه ى بوستون در 1907 در آتش سوخت به مدت يك ربع قرن دوام يافت. او همچنين پيشگام ترجمه ى آثار پرودون و باكونين بود.

اما، ميان آزادیخواهان قرن نوزدهم آمريكا، فردگراترين و به يادماندنی ترين

شخص هنرى ديويد ثارو(۱۸۱۷−۱۸۶۲) بود. كتاب مشهور او والدن روايت دو سالى است كه او در تلاش براى اتكاء به خود در كلبه‌اى كه خود در كانكوردِ ماساجوست ساخنه بود سپری كرد. اين به معنى كناره گيرى از زندگى در آمريكا نبود، زيرا كسى كه اعلام مى كرد دشمن طبيعى سربازان همان دولتى است كه آنها را آموزش مى‌دهد ضد حكومتى صريح الالهجه بود. يكى از مقاله‌هاى او به نام «درباره‌ى وظيفه‌ى نافرمانى مدنی»، اگرچه اولين بار به نام «مقاومت دربرابر ‎دولت » چاپ شد ، توجهى را بر نيانگیخت، اما بعدا، هم در تولستوى و هم در گاندی (كه آن را در زندان آفريقاى جنوبى خوانده بود) تاثير گذاشت٠ مارتين لوتر کینگ زمانى كه دانش آموز بود آن را در آتلانتا خوانده بود و به ياد مى‌آورد كه:

فكر امتناع از همكارى با نظامى اهرمينى مرا مسحور خويش ساخته بود، آن چنان عميقا در من تاثير گذاشت كه چندين بار آن را خواندم. اين نخستين آشنایی فكرى من با نظريه‌ى مقاومت غيرخشونت بار بود.

منشا مقاله ثارو درباره‌ى نافرمانى مدنى خشمی بود كه او از دولت ايالات متحده به سبب جنگ در مكزيك و ادامه‌ی برده‌دارى سياهان احساس مى‌كرد؛ اين مقاله نخست سخنرانى‌اى بود كه او در تالار سخنرانى كانكورد در ۱۸۴۸ برای همشهریانش ايراد كرد. وقتى جان براون كه طرفدار الغاى برده‌دارى بود ضد ايالات متحده در ۱۸۵۹ قيام مسلحانه كرد، ثارو، با وجود مخالفت‌هايى، در ساختمان شهردارى، خطابه اى ايراد كرد به نام «درخواستى از فرمانده جان براون» دهه ها بعد هولاک اليس اظهار داشت تارو تنها فردی در امريكا بود كه به عظمت اين واقعه پى برد و علنأ به حمايت از موضع او برخاست٠» ديگر فردگراى برجسته ى آمريكايى، راندولف بورن (۱۹۱۸-۱۸۸۶)، در سال های جنگ اول، وقتى مى ديد دارند ماهرانه كشور را به شركت در آن جنگ هدايت می کنند، عبارت مشهورى ساخت٠ «جنگ مایه حیات حكومت است،» او مدعی بود و توضیح میداد که

حکومت تشکیلاتی است در دست یک چوپان که بر ضد تشکیلات مشابه دیگری که در دست چوپان دیگری قرار دارد از موضع هجومی و یا دفاعی وارد عمل می‌شود. اهداف و اعمال این جنگ به پایینترین سطوح این تشکیلات و دورترین بخشهای آن منتقل میشود. همه ی فعاليتهاى جامعه به سریعترین ترين راه ممكن براى رسيدن به اين هدف مهم كه دفاع يا حمله نظامى است به هم مرتبط می شوند و حكومت به چيزى مبدل می شود كه در زمان صلح بيهوده براى آن تلاش میکرد ... همه چيز را تحت كنترل می گيرند، جريانهاى مخالف ناپديد میشوند، و ملت پر سروصدا به حركت در می آيد، آهسته، اما، شتابش هر لحظه بيشتر می شود و با يكپارچگى به سوى هدف بزرگ، به سوى آن آسودگی در حال جنگ بودن ...


دريافت او از آنچه دولتهاى قرن بيستم قادر بودند ايجاد يا هدايت كنند به خوبى در حوادثى نمود پيدا می کند كه در اين نود سالى كه از زمان نوشتن اين مطالب می‌گذرد اتفاق افتاده است. آنارشيستهاى فردگراى آمريكايى از آن موقع تاكنون در خيابانها بر ضد سياستهاى دولت ايالات متحده حاضر بوده اند٠ يكى از آنها آمن هنسى بود كه همواره از او با نام «انقلاب يك نفره» ياد كرده‌اند؛ او اعتراضى فردى را برضد اميرياليسم ايالات متحده، از ساحل شرقى تا جنوب غربى، ادامه داد، و ديگرى دورتى دى از جنيش كارگران كاتوليک بود كه در دهه‌هاى بسيارى از قرن بيستم به عقيذه‌ى خود در ايجاد جمعيتهاى تعاونى خود سازمان ده استوار ماند، عقيده‌اى كه در واژگان سياسى آن را آنارشيسم مى‌خوانند.

بعدها، در دهه ى ۱۹۷۰، شمارى كتاب، كه نويسندگانش نه فعالان سياسى كه آكادميسين‌ها بودند، منتشر شد كه شيوهاى متفاوت از آزادیخواهى را نمايش مى‌داد٠ آن كتابها شامل دردفاع از آنارشیسم اثر رابرت پل وولف آنارشی، حكومت، واتوپیا اثر رابرت نازيك، .نظام آزاد اثر ديويذ فريدمن، و برای آزادی جدید:مانیفست آزادی خواهی اثر مارى راثبارد بود. اين دسته از نويسندگان «روبناى ايدوئولوژيک» براى جرخش به راست در سياستهاى فدرال و محلى در ايالات متحده، و نيز در سياست هاى بريتانيا به هدف «عقب كشيدن مرزهاى حكومت» كه در واقع سرپوشی بر افزايش سرسپردگى تصميم گيران اصلى بود فراهم آورند. رابرت پل وولف مدعى بود «آنارشيسم فلسفى به نظر مى‌رسد تنها عقيده‌ى منطقى براى انسان روشنفكر باشد٠» پیتر مارشال تاريخ نگار درباره‌ى رابرت نازيک گفته است، «او كمكى كرده تا نظريه‌هاى آزادى‌خواهى و آنارشيستى در محافل آكادميک پذيرفته شوند» و اين موفقيت كمى نيست؛ در حالى كه ديويد فريدمن بحث فردريك فون هایک را به خوانندگان آمريكايى معرفي كرد كه معتقد بود وضع قانون رفاه اجتماعى اولين قدم در راه بردگی است. پيتر مارشال در بين توجيه گران آنارکوکاپيتاليست اقتصاددانى به نام مارى راثبارد راآگاه‌ترين شخص به سنت واقعى آنارشيسم مى‌شناسد:

او اساسأ جمهورى خواهى دست راستى و افراطى به حساب مى‌آمد، اما زمانی اثر آزادیخواهانه ى لابوئسى به نام از خدمت داوطلبانه را ويرايش كرد و اكنون خود را آنارشيست مى‌خواند٠ او در برای آزادی جدید مى‌نويسد، «اگر بخواهيد بدانيد آزادى‌خواهان حكومت و هرگونه عملكرد آن را چگونه در نظر مى‌گيرند، بايد گفت آنها حكومث را صرفأ گروهى تبهكار مى‌دانند، و اينجاست كه همه‌ى نگرش‌هاى آزادى خواهانه منطقأ معنى پيدا مى‌كند» او عقيده ى آزادى‌خواهى را به اصلى اولیه تقليل مى دهد «كه هيج انسان يا گروهى از انسانها نبايد به انسان يا دارايى‌هاى انسان ديگر متعرض شود٠» بنابراين نه حكومت و نه هر حزب غير حكومتى نبايد بر ضد هيج انسانى به هر علت اعمال زور يا تهديد يه آن كند . انسانهاى آزاد بايد خود امور و دارايى‌هاى خويش را از طريق قراردادى داوطلبانه براساس تعهدى كه به آن قرارداد دارند اداره كنند و سامان ببخشند٠

راثبارد از برخی سنتها آگاه است، اما از اين ضرب المثلى قديمی هيج نمی داند كه آزادى يكى يعنى مرگ ديگرى٠ زيرا اين واقعيتى غم‌انگيز راجح به ايالت متحده است كه ده درصد از جمعيت صاحب هشتاد درصد ثروت خالص كشورند

و نيز اين اقليت آنهايى‌اند كه از هرگونه كاهشی در بودجه‌ی رفاه اجتماعی سود مى‌برند.


با اين وجود، آزادیخواهان راستگرا درحوزه‌ى بحثه های مربوط به آنارشیسم نقش داشته اند. همه ى تبلیغ‌گران آنارشیسم در می یابند که این عقیده که زندگی انسانى را مى‌شود بدون دولت سامان بخشید مخاطبان یا خوانندگان را سر درگم می سازد . برای همین است که کروپاتیکن، در مقام آزادی خواهی چپ ، چنانکه در فصل سوم ديديم، مصرانه می گوید که تبلیغ گران آنارشیم باید شکل های جدید سازماندهی را به جای آن وظایفی که حکومت اکنون از طریق دیوان سالاری انجام می دهد شناسایی کنند.

ماری راثبارد يكى از بنيانگزاران حزب آزادیخواه در ايالات متحده بود، و چنانکه پیتر مارشال توضیح می دهد،‌ درصدد الغاى «كل تمهيدات نظارتی فدرال و نیز امنیت و رفاه اجتماعى، آموزش دولتى، و ماليات دهى» است، و اصرار دارد که ایالت متحده از سازمان ملل متحد خارج شود و تعهدات خارجى خود را رها كند و نيروهاى نظامى‌اش را به آنهایی كه برای دفاع حداقلی لازم است کاهش دهد.»

به جز خواستی که برای لغو همه ی قوانین مربوط به « جرم های بدون قربانی » وجود دارد ، خبری در باب تعهدی برای تغییر در نظام جزایی ایالت متحده، که اکنون بزرگترین نسبت جمعیت زندانی را در بین کشورها داراست، به گوش نمی رسد. اما به هر حال ، به نظر می رسد سایر متفکرین آزادی‌خواه راست گرای نو هم برنامه ی جالب توجهی ارائه نمی کنند . مثلا رابرت پل وولف در چاپ مجدد کتاب خویش با نام در دفاع از آنارشیسم در ۱۹۹۸ ، پیشنهاد می کند که «سیستم ماشین های رای‌دهی در خانه ها ایجاد شود،» و همه ی آن ها « به دستگاه‌های تلویزیون متصل شوند » و با استفاده از آنها درباره ی موضوع های سیاسی و اجتماعی تصمیم گیری شود. او تاکید می کند که آن صورت «عدالت اجتماعی


به طرز بى سابقه اى رشد خواهد كرد٠»

بيشتر آنارشیست‌ها چنين چيزهايى را گريزى بيهوده از پاسخ به موضوعاتی مى دانند كه نقد آنارشیستى در جامعه ى آمریکا پيش كشيده است، و ترجيح مى دهند ميراثى غنى تر و قديمى‌تر از مبارزه در ايالات متحده را ارج گذارند كه تعداد بسيارى از تبليغ‌گران مشهور را در بر مى گيرد، از ثارو در نسل خود گرفته تا اما گلدمن در نسلى ديگر و تا برسد به پل گودمن كسى كه ميراثى ارزشمند برای جانشينان آنارشیست خود برجاى نهاد. در آخرين مقاله اى كه در مطبوعات آمریکا نوشت اشاره مى كند:

براى من مهمترين اصل آنارشيسم نه آزادى كه خودسامانى است، توانايى انجام دادن وظيفه آن گونه كه خود فرد مى خواهد. نقطه ى ضعف آنارشيسم «من» اين است كه ميل شديد به آزادى انگيزه اى نيرومند براى تغيير سياسى است، در حالى كه در خودسامانى چنين نیست. انسان‌هاى خودسامان با روش‌هايى كمتر توانفرسا، از آن جمله يا استفاده‌ى بسيار از مقاومت غيرفعال، از خود حفاظت مى‌كنند. ‌آن را، به هر حال به شيوه‌ی خود انجام مى‌دهند٠ گرچه، وضعيت تأثرآور مردم ستمدیده اين است كه اگر آزاد شوند نمی دانند چه كاركنند٠ چون هرگز خودسامان نبوده‌اند، نمى‌دانند كيقيت آن چگونه است، و پيش از اين كه بياموزند، صاحب مديرانى مى‌شوند كه عجله‌اى براى كناره‌گيرى ندارند...

فردگرايان قرن نوزدهم آمريكا مشغول ايجاد كمونها، تعاونى‌ها، مدارس آلترناتيو، پول محلى و طرح‌هايى براى بانكدارى مشترک بودند. آنها مبدعانى اجتماعى بودند كه توانايى‌هاى نهفته اى چون آزادى زنان و برابرى سياهان را جستجو مى‌كردند٠ تجربه‌هايشان را در شرايط اجتماعى آمریکا مى‌شود، چنانکه در فصل سوم نقل شد، با اصرار مارتين بوبر بر رابطه‌ى معكوس اصول اجتماعى و اصول سياسى توضيح داد. تمرين خودسامانى موجد تجربه‌اى مى‌شود كه


امكان موفقيت را بيشتر مى‌سازد٠ يا آن طور كه ديويد ويک، آنارشيست آمريكايى، بيان كرده است : «شايد با عادت به اقدام مستقيم كه شبيه عادت آزاد بودن است، براى زندگى مسئولانه در جامعه اى آزاد آماده شويم٠»

«آزادى‌خواهان» قرن بيستمی آمريكا نه فعالان اجتماعى كه استادان دانشگاه ها هستند، و نوآورى هايشان به نظر مى رسد محدود به ارائه ى ايدئولوژى درباره ى سرمايه‌دارى افسارگسیخته ی بازار باشد.

  • 1-Le Libertaire
  • 2-David Friedman
  • 3-Robert Nozick
  • 4-Murray Rothbard
  • 5-Robert Paul Wolff
  • 6-Johann Caspar Schmidt
  • 7-شاید بتوان آن را با این عنوان به فارسی ترجمه کرد:خود و خویشتن.(مترجم)
  • 8-Nietzsche
  • 9-Robert Michels
  • 10-Men Against the State
  • 11-David DeLe0n
  • 12-The American as Anarchist: Rqflections an Indigenous Radicalism
  • 13-David DeLeon
  • 14-Josiah Warren
  • 15-New Harmony
  • 16-Robert Owen
  • 17-Cincinatti
  • 18-Time Store
  • 19-Village of Equity
  • 20-Ohio
  • 21-Utopia
  • 22-Modern Times
  • 23- Long Island
  • 24-Lysander Spooner
  • 25-Stephen Pearl Andrews
  • 26-Benjamin R. Tucker
  • 40-Catholic Worker Movement
  • 41-In Defense 0fAnarclzism
  • 42-Anarchy, State and Utopia
  • 43-The Machinery of Freedom
  • 44-For a New Liberty
  • 45-Friedrich von Hayek
  • 46-The Road to Serjfdom
  • 47-La Boétie
  • 48-0f Voluntary Servitude
  • 49-For a New Liberty
  • 50-Libertarian Party
  • 51-David Wieck



















فصل هشتم؛ انقلاب‌های آرام

فاصله‌ى عميقى كه بين آرمانهاى آنارشيسم و تاريخ واقعى قرن بيستم وجود دارد، اگر با ناكامى ديگر ايدئولوژیهاى چپ همزمان نبود، چه بسا نشانه‌ی بيهودگی اميدهاى ناممكن تلقى مى‌شد. كدام يک از ما از فروپاشى كمونيسم شوروى عميقأ خشنود نشديم؟ گرچه رژيمهاى پس از آن به هيچ وجه در ما احساس شعفى برنيانگيخت. وقتى جان به دربردگان تبعيدگاهها را آهسته آهسته ترک مى كردند، معتقدان راستين مى‌بايست باورهاى خويش را به پرسش مى‌گرفتند.

سالها پيش، روزنامه نگارى اهل آمريكا به نام دوايت مك دانلد1 مقاله ای درباره ى «سياست پيشين» نوشت كه پانوشتی طولانى داشت كه آن گونه كه خودش بعدها به من گفت پاراگرافى است كه بيش از هر نوشته ى ديگر از او نقل شده است. اين پانوشت چنين مى‌گفت:

آلترناتيو انقلابی وضعيت موجود امروز مالكيت اشتراكى كه «حكومت كارگران» آن را اداره مى كند - هرگونه كه آن را معنى كنيم - نيست، بلکه نوعى تمركززدايى آنارشيستی است كه توده ى جامعه ى را به اجتماع هايى كوچک تقسيم مى كند كه در آن اشخاص بتوانند همچون انسانهايى گوناگون، نه واحدهايى فاقد جنبه هاى شخصى درون جمع، در كنار هم زندگى كنند. سطحى بودن «برنامه ی اصلاحات»1 و رژيم پس از جنگ حزب كارگر بريتانيا را مى‌توان در ناكامى آنان در بهبود شرايط حياتى زندگى مردم مشاهده كرد - روابط واقعى مشاغل، چگونگی گذراندن اوقات فراغت، پرورش كودكان، مسائل جنسى و هنر. زندگى توده‌اى است كه همه ى اين ها را تباه مى‌سازد، و حكومت است كه وضعیت موجود را حفظ مى‌كند٠ ماركسيسم «توده‌ها» را ستايش می‌كند و بر حكومت صحه مى‌گذارد٠ آنارشيسم به فرد و اجتماع برمى‌گردد كه «اجرا ناشدنى» اما اجتناب‌ ناپذير است، بدين معنى كه انقلابی است.


بسيارى از انقلاب هايى كه او درباره‌شان میگويد، گرچه محدود و نسبی، سطح زندگى را آشكارا دگرگون كرده‌اند. مثالی كه شايد بنا به تعريف سطحى به نظر آيد موردى كه به ندرت درباره ی آن بحث شده، انقلاب در لباس پوشيدن در نيمه ى دوم قرن بيستم است. پنجاه سال پیشتر در بريتانيا طبقه‌ى اجتماعى مردان، زنان، و كودكان را مى‌شد از لباس پوشيدن آنها تشخيص داد. امروز ديگر اين مسئله، جز درباره‌ى اقلیتی بسيار كوچكى كه مى‌توانند متوجه علائم پوشاک گرانقيمت و خاص شوند، صدق نمى‌كند. اين را معمولا ناشى از گسترش توليد انبوه می دانند و اين واقعيت كه صنعت پوشك اولین راه به سوى اقتصاد نيروى کار ارزان در کشور های «درحال توسعه» است. اما، اين مسئله بیشتر مربوط به آسانگیری قوانین لباس پوشیدن است كه هنجارشكنان راديكال با نپذيرفتن پیروی از مد در طول قرن بيستم پيشگام آن بوده‌اند.

ناديده گرفتن قوانين لباس پوشيدن مطابق شغل يا طبقه اجتماعى بي‌اعتنايى اى كوچک و شخصى به رسم و عرف به حساب مى‌ آمد٠ البته انقلاب بسیار مهمتر، كه در طول قرن به ثمر نشست، جنبش زنان بود كه اصل تسلط مردانه را رد می کرد. در میان پیشگامان آنارشیست این جنبش اما گلدمن قرار داشت كه درجزوه ى كوبنده اش درباره ى تراژدی رهایی زن استدلال مى‌كرد حق راى كه در آزاد كردن مردان ناكام بوده نخواهد توانست زنان را آزاد سازد٠ او معتقد بود رهايى زنان را بايد خود زنان به وجود آورند،

اول، با تاكيد بر اينكه صاحب شخصيت‌اند و كالاى جنسى نيستند، دوم، با امتناع از دادن حق به ديگرى كه بر تن آنها مسلط باشد؛ با سرباز زدن از بچه آوردن، مگر اينكه خود بخواهند؛ با سرپيجى از اينكه خادم خدا، حكومت، جامعه، شوهر، خانواده، و غيره باشند، با ساختن زندگى‌اى ساده‌تر، اما عميقتر و پربارتر. یعنی كه بايد معنا و جوهرزندگی را با همه‌ى دشوارى‌هايش آموخت، با رها ساختن خود از ترس از عقيده‌ى عمومى و سرزنش جامعه. اين است كه زنان را رهايى مى‌بخشد، و نه حق راى...

رسمى كه «پيوند آزاد»2 ناميده مى‌شود و مخالف ازدواج‌هايى است كه دولت يا كليسا به آنها مجوز مى دهد ميان آنارشیست ها آغاز شد. امروز آنها همچون ازدواجهاى رسمى متداول شده اند، نتيجه آنكه چيزى كه زمانى نامشروع بودن تلقى مى‌شد، در طول قرن، از ميان رفت. البته، اين تغيير با انقلاب داروين مربوط به قرص‌های ضد باردارى شتاب گرفت. آلكس كامفورت (۱۹۲۰-۲۰۰۰)3 پزشک، رمان نويس، شاعر و فعال آنارشيست بود. سخنرانى‌هاى او در گردهمايى‌هاى گروه آنارشيست لندن در اواخر دهه ى ۱۹۴۰ منجر به كتابى به نام بربریت و آزادی جنسی شد كه انتشارات فریدم در ۱۹۴۸ چاپ كرد، در زمانى كه هيج ناشر «محترمى» حاضر نبود چنين كتابی را منتشر كند. او تاكيد داشت كه:

كسب آگاهی و نگرشى كه از تجربه ى جنسى سالم برمی آيد موجب انزواطلبی خودخواهانه نمى‌شود؛ بلكه بيشتر باعث راديكاليزه شدن مردم مى شود. ضديت با آزادى روابط جنسى در جوامع خودكامه و آدمهايى كه آنها را اداره مى كنند از اعتقاد راسخ آن افراد برنمى خيزد (آنها خودشان هم روابط جنسى دارند)، بلكه از اين برداشت ناشى مى شود كه آزادى در اينجا ممكن است به آزادى مشابه در جایی ديگر منجر شود. آنهايى كه تجربه هاى خود و جهان را اروتيزه مى كنند، از يك طرف به گونه ای افراطى غيرجنگ طلبانه، و از طرف ديگر به گونه اى خشونت آميز ستيزه جويانه، در برابر نژادپرستان و سياست فروشانى مقاومت مى كنند كه درصددند آزادى‌هاى فردى اى را كه آنان بدست آورده اند و مى خواهند با ديگران در آن شريک باشند به خطر اندازند٠

كامفورت اميدوار بود كتابهایش هم رهایی بخش باشد و هم اطمينان خاطر ايجاد كند، و ياري گر انقلابی ديگر در قرن بيستم شوند: انقلاب در رابطه ى بين والدين و فرزندان. امروز در اروپاى غربى، تصور رفتار تنبيهى اى كه والدين در برابر فرزندان در حدود يك قرن پيش بديهی مى پنداشتند نيز دشوار است.

چنين چيزى درباره ى روابط معلم و شاگردان هم صدق مى كند. خاطرات آنهايى كه در نخستين دهه هاى قرن بيستم به مدرسه مى رفته اند آكنده از روايتهايى است راجع به تنبيه هاى بدنى كه بر آنها اعمال مى شد يا دائما در ترس از آن قرار داشتند. ار آخرين دهه ى اين قرن قانونى در بريتانيا تنبيه بدنى را در مدارس ممنوع كرد. اين تصميم حقوقى ناگهانى نبود٠ اين نشانگر تاثيرى بود كه معدود مدارس «پيشرو» در باور عمومى آموزش بر جاى گذاشتند. بسيارى از ناظران ادعا مى كنند كه نظام مدرسه نتوانسته است خود را براى وضعيت دشوارى كه پس از كنار گذااشتن تنبيه بدنى پدید آمد مهيا سازد٠ معلم از سلاحى كه تنبيه اصلى در مدرسه به حساب مى آمد محروم شد. اين منجر به افزايش تعداد كودكانى شد كه از مدارس طرد مى شدند زيرا معلم آنها را به كلاس راه نمى داد. هر كس كه مشاهده كرده چگونه شاگرد مختل كننده آموزش را برای كل كلاس ناممكن مى سازد نمى تواند به آن معلم ها انتقاد كند (به ويژه كه كارفرمايان آنها را وا مى دارند آمار را به هم نريزند).

در دهه هاى ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ وضعيتى جالب توجه در بسيارى از شهرهاى بريتانيا - لندن، ليدز، ليورپول، و كلاسكو - پديد آمد. گروه هاى علاقه‌مند ساختمانهايى خالى يافتند و «مدارسى آزاد» برپا داشتند تا به كودكانى كه از مدارس طرد شده اند يا خود از مدارس گريخته اند آموزش غيررسمى ارائه كنند. (يكى از آنها، مدرسه ی آزاد وايت لاين1 در لندن، از ۱۹۷۲ تا ۱۹۹۰ برپا بود.) نظام اين مدارس آگاهانه از تجربه ى جنبش مدارس پيشرو الگوبردارى شده بود. از يكى از پیش كسوتان آن گونه تجربه ها پرسيدم چرا اين فكر در بين نسل جديد كودكان طرد شده از مدرسه در ابتداى قرن جديد جایی باز نكرده است. آن خانم به دو علت اشاره كرد: نخست، الزام قانونى همه ى مدارس بريتانيا در تدريس برنامه ى آموزشى دولتى كه در دوره ى رژيم تاچر معمول شد و در زمان جانشينان او هم حفظ شد؛ دوم دشوارى در يافتن ساختمانهايى كه امنيت و اصول بهداشتى اى را كه براى مدارس لازم است تأمين كند. با وجود اين، دشوار است تصور كنيم به شيوه ى وحشتناک حاكم بر مدارس در قرن گذشته بازگرديم٠ انقلاب آرام در آموزش به پيش مى رود٠

دو تغيير ديگر هم در بريتانيا از دهه ى ۱۹۶۰ بازگشت ناپذير به نظر مى رسد. يكى از ميان رفتن ترس ازتعقيب كيفرى همجنسگرایی بود. اين مسئله در گزارشى دولتى - به ماموريت جان وولفندن- در ۱۹۵۷ پيشنهاد و منتشر شده بود، اما سالها بحث و جار و جنجال لازم بود تا تغييرى در اين قانون صورت گيرد٠ ديگرى پايان دادن به حكم اعدام در ۱۹۶۵ بود. در آستانه ى مناظره اى كه منجر به اين تغيير شد، ناشران آنارشيست انتشارات فريدم به همه ى اعضاى پارلمان نسخه اى از كتاب كوبنده ى چارلز داف1 کتاب راهنمایی درباره ی اعدام2 هديه كردند كه كتابچه اى جالب توجه درباره ى اجراكنندگان حكم اعدام محسوب مى‌شد. تنها شايد ناظران جدى و خشك ممكن بود اعتراض كنند كه كمك در راه فعاليتهايى كه براى پايان دادن به قوانين غيرانسانى صورت مى گیرد با موضع ضد پارلمانى آنارشيسم در تناقض است.

همه ی اين تغييرات اجتماعى در بريتانيا كه من در بالا فهرست كردم نشانگر اين مطلب است كه گرچه آنارشيستها در ايجاد تغييرات گسترده در جامعه كه بدان اميدوار بودند پيشرفت چندانى حاصل نكردند، با اين حال، توانستند به تكوين تعداد بسيارى از آزادیهاى كوچك كه مقدار زيادى از رنج هاى انسان را كاهش داده است يارى رسانند.

چندين گروه آنارشيستی كوشيدند اين مبارزات برای آزادى انسان را به نبردى آگاهانه با ارتباطاتی گسترده تر تبديل كنند. از هلند، پرووها، با ارائه ى بازیها و آلترناتيوهايى به قصد شوخى، مقامهاى رسمى شهر را به سخره گرفتند. مشهورترين ترفندشان به هم ريختن شهر با دوچرخه هايى سفید برای استفاده‌ی عمومى بود تا نشان دهند اتومبيل نيازى ضرورى نيست٠ به دنبال آنها، كابوترها4 يا نومها5 پديدار شدند كه پيشگامان جنبش سبزها هستند٠ يكى از آنان، روئل ون دوين6 پيوندهاى مشابهی بين آنارشيسم و سيبرنتيک (دانش سیستمهاى كنترل و ارتباط) يافت؛ بنيانگذار سیبرنتيک، عصب‌شناسى به نام گرى والتر7، به اين ييوندها اشاره كرده بود. او خاطر نشان مى ساخت كه

ما در مغز رئيس، گره عصبی اليگارشيک، يا غده ى برادر بزرگ نداريم. درون سر ما زندگى مبتنى بر برابری فرصتها، تخصصى شذن همراه با چند كاره بودن، ارتباط آزاد و روادارى منصفانه، آزادى اى بدون دخالت است. اينجا نيزاقليتهاى محلى مى توانند كتنرل وسایل توليد خويش را در دست بگيرند و در بيان آزاد باشند و با همسايگان مبادله اى برابر برقرار سازند.

از ميان تلاشهايى كه در فرانسه براى شدت بخشيدن به گرایش هاى گسترده ى آزادى خواهانه صورت گرفت می شود به وضع باوران اشاره كرد، به ويژه رائول وانگم١ با بيانیه اش درباره ی انقلاب در زندگی روزانه2( ۱۹۶۷). چنانكه پيتر مارشال بيان می كند:

راه پیشروى وضع باوران آن نبود كه تا انقلابى در آينده اى دور صبر كنند، بلكه معتقد بودند بايد زندگى روزانه را اينجا و اكنون بازآفرینى كرد. تغيير برداشت خود از جهان و تغيير ساختار جامعه يكی اند٠ با رها ساختن خويش، انسان روابط قدرت را تغيير می دهد و بنابراين جامعه را دگرگون می سازد ٠ ٠ ٠


وضع باوران، همانند كابوترها، بی آنكه موفق به تغيير جامعه شوند به تاريخ پيوستند، اما فرانسه و هلند، مانند بريتانيا، شاهد چندين دست آورد مدنى بوده است.

سپس، انقلابهاى آرام، با كمك اينترنت، پرسر و صداتر شدند و آنارشيست ها در اعتراضات گوناگون خود بر ضد سرمايه دارى و در تعداد بسيارى از تظاهرات گسترده، هر زمان كه هيأت‌هاى جهانى براى پيشبرد منافع خويش ديدار داشتند، با يكديگر در ارتباط قرار می گرفتند. ژورژ مونوبيه٣ در كتاب خويش حکومت اجباری4 شرح می دهد كه چگونه در آوريل ۱۹۹۸، گروهى ناهماهنگ از تظاهركنندگان اولين سرى از شكست ها را به ائتلاف قدرتمندترين صاحبان منافع در جهان وارد آورند. بيست و نه كشور ثروتمند به نمايندگان بزرگترين شركت هاى چندمليتی پيوستند تا «قانون اقتصاد واحد جهانى» را بنويسند. قرارداد چندجانبه درباره ى سرمايه گذاری١، كه پيشنهاد و نوشته ى صاحبان شركتها بود، اگر موفق شده بودند، امكان داشت به شركتها اين حق را بدهد تا بتوانند هر كشورى را كه قوانينش محدودكننده ى قدرت آنها بود تعقيب قانونى كنند. مخالفان معتقد بودند اين معاهده مجوز اين شركتها براى تصاحب جهان بود. مونبيه توضيح می دهد چگونه فاش شدن اين معاهده ی پنهان در 1997 به اين انجاميد كه مخالفان جزئيات آن را در شبكه ی اینترنت منتشر كنند، و هر كجا مذاكره كنندگان دولتها با هم ملاقات مى كردند حتما تظاهرات برگزارشود. فشار افكار عمومى و اختلاف نظرهاى درونى رهبران جهان را واداشت از اين مذاكرات دست بردارند، و فقط آن را در سايه ى حمايت سازمان تجارت جهانى٢ احيا كنند مذاكره كنندگان نوامبر ۱۹۹۹ در سياتل٣ گردهم آمدند، اما گفتگوهاى آنجا به سبب حضور هزاران نفر از سراسر جهان كه در بيرون ساختمان، براى دفاع از كشورهاى فقير و محيط زيست كره زمين، تظاهرات مى كردند به هم خورد٠

در رشته تظاهراتى كه در سياتل آغاز شد، از رونى هاى پرووها و كابوترها براى دست انداختن نيروهای پليس استفاده شد. شان شيهان٣، در روايت خود از آنارشيسم معاصر وقايع پراگ را، جايي كه كه يك سال پس از سياتل شاهد تظاهرات بر ضد صندوق بين المللى پول بود، اين چنين شرح می دهد،

ارتش كوچک اعتراض كنندگان، با لباس پريان بر تن، وارد شدند. در حالى كه مسلح به چوب گردگيرى بودند تا پليس مسلح را كه لباس سنگين به تن داشتند قلقك بدهند. در چنين اعتراض هايى، راههاى رفت و آمد مسدود می شوند، نه به سبب موانع مشتعل و نبردهاى خيابانى، بلكه به علت چيزهاى عجيب و غريب و غول پيكرى نظير پيكره ى آزادى كه می توانند موجب گره خوردن ترافيك در بزرگراههاى اصلى شوند٠

‎‏‎اما، پس از پنج روز اعتراض، كه نزديك بود گردهمايى سازمان تجارت جهانى را تعطيل كند پليس به شدت مسلح وارد عمل شد. چنانكه شيهان گزارش می دهد:


اين واقعيت كه از 631 دستگيرشده تنها 14 نفر محاكمه شدند تاييدى است بر اينكه تعداد و سازماندهى معترضان پلیس را وحشت زده كرد و نيروهاى پليس رفتارى عنان گسيخته و آشكارا غيرقانونى بروز دادند٠

‎تظاهرات عظيم بين المللى ضد سرمايه دارى جهانى، كه با ملايمت و شوخى ‎آغاز شده بود، ديگر چندان انقلاب آرام باقى نماند. به نظر می رسد بين نيروهاى پلیس در دنيا بر سر افزودن به ميزان خشونتی كه در واكنش به تظاهر كنندگان به كار می برند توافقى وجود داشته باشد. شان شيهان همچنان به ضبط وقايع ادامه مى دهد:

خشونت «معمولى» پليس در سياتل اين بار در گوتنبرگ ١ ژوئن 2001- در اعتراض بر ضد سرمايه دارى شدت بیشترى يافت؛ پليس از سلاح گرم استفاده كرد و سه نفر هدف قرار گرفتند. اعتراض ضد سرمايه دارى ديگرى در شهر جنوا٢ در ماه ژوئيه ترتيب داده شد كه به معركه اى خشونت بار مبدل گشت، به طورى كه كاميونهاى زره پوش با سرعت زياد به جمعيت اعتراض كنندگان هجوم آوردند و پليس به حمله اى بسيار بی رحمانه و خشونت بار در آخر شب به ساختمان محل استقرار فعالان رسانه ها و تجهيزات آنان دست زد.

آنارشیست جوانی در جنوا کشته شد و مرگ او بحث دوباره اى را در باب برنامه های اعتراضی به راه انداخت. شايد راه های ملايمترى برای مبارزه با سرمایه داری جهانی وجود داشته باشد. انقلابى هاى آرام كه در قرن بيستم فرهنگ كشورهاى غربى را دگرگون ساختند، هنوز آنها را نيافته اند.

  • 1-Dwight Macdonald
  • 2-The Tragedy of Women’s Emancipation
  • 3-free union
  • 4-Alex Comfort
  • 5-Barbarism and Sexual Freedom
  • 6-White Lion Free School
  • 7-National Curriculum
  • 8-John Wolfenden
  • 9-Charles Duff
  • 10-A Handbook on Hanging
  • 11-Provos
  • 12-Kabouters
  • 13-gnomes
  • 14-Roel Van Duyn
  • 22-Seattle
  • 23-Sean Sheehan
  • 24-International Monetary Fund
  • 25-Gothenburg
  • 26-Genoa












فصل نهم؛ برنامه‌ی فدرالیستی

انتقاد هميشگى به آنارشيسم اين است كه اين ايدئولوژى براى دنيايى متشكل از روستاهاى مجزا مناسب است كه آن قدر كوچکند كه بتوانند داراى نظامى خودگردان باشند، و نه براى جامعه ى جهانى و چند مليتى كه همه ى ما در زندگى واقعى در آن به سر می بريم. اما، متفكران بزرگ آنارشيسم در گذشته- پرودون، باكونين، و كروپاتكين - برنامه اى فدراليستى ارائه كردند كه نمونه ى بحثهايى است كه امروزه راجع به اتحاد اروپا می شنويم.

آن اقليتى از دانش آموزان كشورهاى اروپايى كه اين بخت را دارند، كه علاوه بر مطالعه ى تاريخ كشور خود، با تاريخ اروپا آشنا شوند آموخته اند كه دو رويداد بزرگ در قرن بيستم وجود داشته است: اتحاد آلمان، كه بيسمارک1 و امپراتور ويلهلم اول٢ به دست آوردند، و وحدت ايتاليا كه كاوور٣، ماتسينی٣، گاريبالدى5، ويتوريو امانوئله ى دوم6 و آن را موجب شدند. از اين پيروزیها همه ی جهان - كه در آن زمان منظور دنياى اروپا بود - استقبال كردند، زيرا آلمان و ايتالیا تمام آن پادشاهی ها، جمهوریها، و ايالتهاى وابسته به دستگاه پاپ، و دولت شهرهاى كوچك و احمقانه را كنار گذاشته بودند تا مبدل به دولت - ملت، امپراتورى، و البته قدرتهايى كشورگشا شوند.

آنها همانند فرانسه شدند كه حكومت هاى مستبد محلى اش را سرانجام، ابتدا لویی چهاردهم 1 با شعار باشكوه من حکومت هستم، و آنگاه ناپلئون، وارث انقلاب کبیر، جبرا متحد ساختند، درست مثل استالين در قرن بيستم كه دستگاه وحشت دولتى اش را به راه انداخت تا اطمينان دهد كه اين شعار درست است، يا اينكه شبيه انگلستان شدند كه پادشاهانش (وتنها حاكم جمهورى خواهش اليور كرامول) ولز، اسكاتلند، و ايرلند را تسخير كردند، و كوشيدند تا بر بقيه ى جهان خارج از اروپا تسلط يابند٠ مشابه چنين چيزى در آنسوی اروپا در حال رخ دادن بود. ايوان چهارم٣، كه به درستی مخوف ناميده می شد، آسیاى ميانه را تا اقيانوس آرام تصرف كرد، و پیتر اول 5، كه كبير خوانده می شد، با سود جستن از شيوه هايى كه در فرانسه و بريتانيا آموخته بود، كشورهاى بالتيك ، بيشتر لهستان، و غرب اوكراين را تسخير كرد.

عقايد پيشرو در سرتاسر اروپا از افزون شدن آلمان و ایتالیابه جرگه ی نيروهاى ملى و پادشاهى استقبال كردند٠ عواقب بعدى اين مسئله در قرن بيستم كشورگشايى هايى هولناک، به اضافه ى مرگ خانمان برانداز جوانان روستاهاى اروپا در دو جنگ جهانى، ظهور عوام فريبانى پوپوليست مثل هيتلر و موسولينی همراه با تعداد زيادى از مقلدان آنها بود كه تا به امروز ادعاى من حکومت هستم را تكرار می كنند٠ در نتيجه، اگرچه تعداد بسيار كمى سياستمدار ظهور كرده اند كه

طرفدار از میان برداشتن مرز ميان كشورها بوده اند، تعداد بسيارى از آنان با اعتقاداتی گوناگون برای اتحاد اروپا در زمینه های اقتصادی، اجتماعی، اداری و البته سیاسی کوشیدند.


نيازى به يادآورى نيست كه در تلاش هايى كه سياستمداران براى اين يكى شدن انجام داده اند، به انبوهى از مديرانى بر مى خوريم كه در بروكسل درباره ى اينكه چه نوع دانه هاى گياهى، يا چه نوع همبرگر و يا بستنى با چه تركيباتى در مغازه هاى كشورهاى عضو فروخته شود حكم صادر می كنند. روزنامه ها با خوشحالى همه ى اين جزئيات بى اهميت را گزارش می كنند٠ مطبوعات توجهى بسيار كمتر به گرایش نهفته اى در انديشه ى اتحاد اروپا دارند كه برآمده از ديدگاههايى است كه افرادی با سليقه هاى گوناگون سياسى در استراسبورگ بيان می كنند؛ آنها از وجود «مناطق اروپايى١» سخن می رانند، و جرات می كنند بگويند كه دولت - ملت پديده اى متعلق به قرون شانزدهم تا نوزدهم بوده است و چشم اندازى روشن در قرن بيست يكم نخواهد داشت. الگوى آينده ى اداره ى اروپای متحد شده، كه آنها براى يافتنش كوشش مى كنند، پيوندى است ميان كالابریا٢، ولز، آندالوسيا٣، آکیتین4، گاليشا5، و يا ساكسونى 6، نه با مثابه ى كشور بلكه همچون منطقه اى كه در پی هويت محلى فرهنگى، و اقتصادى خويش اند؛ اين هويت با ادغام در دولت - ملت، كه در آن مركز ثقل جایی ديگر قرار مى گيرد، از ميان رفته است.

در موج عظيم ناسيوناليسم قرن نوزدهم، بودند انگشت شمار صداهاى پيامبرگونه و مخالفى كه بر آلترناتيو فدراليسم تأكيد مى كردند٠ حداقل ذكر اين نكته جالب توجه است كه آنها كه اسمشان هنوز باقى مانده است وهمه متفكر آنارشيست نامدار آن قرن بودند٠ چپ سياسی همزمان با رشد خود در قرن بيستم، ميراث آن سه را نامربوط مى دانست و رد مى كرد. براى جريان چپ بدتر از اين نمى شد تصور كرد، زيرا امروز اين بحث در انحصار راست سياسى است كه داراى برنامه اى خاص خود براى مخالفت با فدراليسم و منطقه گرايى است. اولين فرد در ميان اين پيشگامان پرودون بود كه دو كتاب خويش را به انديشه ى فدراليسم، در مخالفت با انديشه ى دولت - ملت، اختصاص داد. آن كتابها فدراسيون و اتحاد در ایتالیا1 در ۱۸۶۲ و اصول فدراسیون2 در سال بعد از آن بودند پرودون اهل فرانسه بوده شهروند دولت - ملت ی يكپارچه و متمركز، كه در نتيجه مجبور بود در بلژيك به صورت پناهنده زندگى كند. او از يكپارچگى ايتاليا، به چند علت متفاوت بيم داشت. در كتاب خويش با نام درباره ى عدالت٣ در ٨۵٨ا پیشبینی كرده بود كه ايجاد امپراتورى آلمان هم برای آلمان و هم برای بقيه ى اروپا دردسرساز خواهد بود، و در تاریخ سياسى ايتاليا نيز به اين بحث پرداخت.

در پايينترين سطح تاریخ قرار داشت، آنجا نيروهاى طبيعى مانند وضعيت زمين و آب وهوا در شكل گيرى آداب و رسوم محلى مؤثر بودند. پرودون معتقد بود:

ايتاليا به سبب ساختار سرزمينى اش، تنوع ساكنانش، طبيعت خاصش، آداب و رسومش، و تاريخش فدرال است؛ اين كشور با تمام وجود و از ازل فدرال بوده است ... و با تشكيل فدراسيون و ايجاد ايالتهاى مستقل این كشور را صدها بار آزادتر خواهيد ساخت.

بنابراين، تشكيل دولت - ملت ايتاليا نابهنجار بود.
او دريافت كه كاوور و ناپلئون سوم توافق كرده اند تا ايتاليايى فدرال ايجاد كنند، اما مى دانست كه آن دو به شاهزادگان متكبر عضو مجلس سلطنتی متكى خواهند بود كه به چيزى كمتر از قانون اساسى پادشاهى متمركز تن در نخواهند داد. و افزون بر اين، او عميقأ به نهضت ليبرال و ضد كليساسالارى ماتسينى بدگمان بود، نه به اين سبب كه علاقه اى به حكومت باب داشت بلكه به علت اينكه تشخيص داده بود عوامفريبان سياسى ممكن است از شعار «خدا و مردم١» ماتسينى سوء استفاده كنند و به دستگاه حكومت متمركز چنگ اندازند٠ او مى ديد كه وجود چنين دستگاه اداری اى تهديدى تمام عيار براى آزادیهاى شخصى و محلى محسوب مى شود٠ پرودون در ميان نظريه پردازان سياسى قرن نوزدهم در چنين برداشتى تنها بود:

فرد ليبرالى كه امروز در چهارچوب دولتى لييرال قرار دارد در آينده مى تواند ابزار هولناک ديكتاتورى غاصب شود. اين وسوسه اى دائم براى قدرت اجرایی و تهديدى همیشگی براى آزادى هاى مردمى است. از هيچ حق شخصى يا جمعى نمى توان براى هميشه مطمئن بود. تمركز ممكن است خلع سلاح ملت به سود حكومت نامگذارى شود ...

هر آنچه راجع به تاريخ اروپا، آسيا، آمريكاى لاتین ، و آفريقا مى دانيم مؤيد چنين برداشتى است. حتى الگوى فدراليسم آمريكاى شمالى كه تاماس جفرسن و دوستانش بى نظير مى پنداشتند، رفع چنين خطرى را تضمين نمى كند. ادوارد هايمس٢، يكى از زندگینامه نويسان انگليسى پرودون، بر اين نظر است كه

از زمان جنگ دوم جهانى آشكار شده است كه رئيس جمهورهاى آمريكا مى توانند - و چنين هم کرده اند - از دستگاه دولت فدرال به گونه اى استفاده كنند كه دموكراسی به چيزى بى ارزش بدل شود.

و ريچارد ورنون ، مترجم كانادايى آثار پرودون، نتيجه ى انديشه ى او را اين طور بازگو میکند:

اگر از اشخاص عقايدشان را در جمع بخواهيد، آنان پاسخ هایی احمقانه، متغیر و خشن مى دهند؛ اما اگر نظرات آنها را در غالب اعضاى گروههايى مشخص با شخصيتى متمايز و همبستگی اى حقيقى جويا شويد، پاسخهايشان عاقلانه و مسئولأنه خواهد بود. اگر آنها را در معرض «زبان» دموكراسى توده وار قرار دهيد كه «مردم» را يكدست و يكجور و اقليتها را خائن معرفي مى كند، به ظهور خودكامگى يارى مى رسانند؛ اما اگر آنها را با زبان سياسى فدراليسم آشنا سازيد كه در آن مردم همچون مجموعه اى متنوع از انجمنهای واقعی قلمداد میشوند.در برابر خودکامگی تا پای جان خواهند ایستاد.

اين اظهار نظر دركى عميق از روانشناسی سياست را آشكار مى سازد٠ پرودون از تحول كنفدراسيون سوئيس به چنين نتايجى مى رسيد اما اروپا الگوهاى ديگرى در تعداد بسيارى از زمينه هاى خاص دارد٠ هلند به رويه ی جزایی ملايم و آسانگیرش مشهور است. توضيح رسمى اين مسئله آمدن «قانون كيفرى حقيقى

در هلند1» که بر پایی ی سنتهای فرهنگی ای نظیر « رواداری مشهور در هلند» و پذیرش اقليتهاى غيرمعمول» شكل گرفته است، به جاى قانون ناپلئون 2 در ۱۸۸۶ است. از جرمشناس هلندى دكتر ويلم دهان٣ نقل قول مى كنم كه شرح مى دهد كه جامعه ی هلند سنتا براساس خط مشى مذهبی، سياسى، و ايدئولوژیک و نه طبقاتى شكل مى گيرد٠ دسته بندیهاى مهم فرقه اى نهادهاى اجتماعى خود را در همه ى حوزه هاى عمومي ايجاد كرده است. اين فرايند ... باعث دگرگونى نگرش عمومى اى روادارانه و عمل گرايانه به ضروريت اجتماع اى مطلق بوده است.

به سخن ديگر، گوناگونی و نه يكپارچگى بوده كه آن نوع جامعه را به وجود آورده است كه ما مى توانيم در آن بسيار آسوده زندگى كنيم٠ نگرشهاى مدرن در هلند از تنوع دولت-شهرهای هلند و زيلند١ درقرون وسطى نشات مى گيرد كه، چنانكه منطقه گرايى پرودون بيان مى كند، نشان مى دهد آينده ى دلخواه براى همه ى اروپايى ها در سازگارى، در عين تفاوتهاى منطقه اى، نهفته است.

بحثهاى راجع به يكپارچه شدن اروپا در دهه ى ۱۸۸۶ موجب واكنشى شكاكانه در پرودون شد:

در ميان دموكراتهاى فرانسوى، صحبتهاى بسيارى دربار٥ى اتحاد اروپا، يا ايالات متحده ى اروپا صورت گرفته است از اين صحبتها چنين بو می آيد كه درک اين اشخاص چيزى جز پيوند همه ى كشورهاى كوچك و بزرگ امروز اروپا زير نظر مجمعى دائم نيست. بديهى است كه هر كشور شكلی از حكومت را كه برايش مناسب است خواهد داشت. آن وقت، از آنجايى كه هر كشور در اين مجمع حق رایی متناسب با جمعيت و مساحتش دارا خواهد بود، كشورهاى كوچك در اين به اصطلاح كنفدراسيون به زودى در كشورهاى بزرگ تر ادغام خواهند شد...

بلعيدن كشورهاى همسايه ممكن است اين روزها متداول نباشد، اما مى توان بدگمانى هاى پرودون را با نگاه به بحثها و تصميم هاى اتحاديه اروپا درک كرد كه در آن كشورهاى بزرگتر بر كشورهاى كم جمعيت تر تفوق دارند.


دومين آموزگار ما در قرن نوزدهم، ميخائيل باكونين، توجهمان را با علل گوناگون به خود معطوف مى دارد٠ او در بين متفكران سياسى قرن، به سبب پيش بينى رويارويى هاى هولناک دولت - ملتهاى مدرن در جنگهاى اول و دوم جهانى، و نيز پیش گويى نتايج ماركسيسم تمركزگرا در امپراتورى روسيه تقريبأ بى همتاست٠ در ۱۸۶۷، به نظر مى آمد حكومتهاى پروس١ و فرانسه بر سر تسلط يافتن بر لوكزامبورگ١ آماده ى جنگ اند، و اين مسئله، به علت وجود منافع و پيوندها، «همه ى اروپا را تهديد مى كرد٠» مجمع صلح و آزادى٢ كنگره اى در ژنو برگزار كرد كه بسيارى از اشخاص سرشناس از كشورهاى گوناگون همچون جوزپه گاريبالدى، ويكتور هوگو٣، و جان استيوارت ميل از آن حمايت كردند٠ باكونين از فرصت استفاده كرد و به سخنرانى برای شركت كنندگان پرداخت، و عقايد خود را تحت نام فدرالیسم، سوسیالیسم و ضديت با الاهیات4 منتشر كرد. اين سند سيزده موضوع را بر مى شمرد كه اعضاى كنگره ى ژنو، چنانکه باكونين مى گفت، درباره ى آن هم عقيد٥ بودند٠

اولين اين موارد خاطر نشان مى كرد براى پيروزى و دستيابى به آزادى، عدالت و صلح در روابط بين الملل در اروپا، و نيز ناممكن ساختن جنگ بين ملتهاى گوناگونى كه خانواده ى اروپا را تشكيل مى دهند، تنها يك راه پیش روست: برپایی ایالات متحده ی اروپا٠

دومين نكته بيان مى داشت كه هدف ياد شده مستلزم اين است كه مناطق جانشين كشورها شوند، و مى گفت كه

شكلگيرى اين كشورهاى اروپايى نمى تواند شبيه شكلگيرى شان در گذشته باشد زيرا اختلافات عظيمى ميان قدرتهاى مختلف وجود دارد.

چهارمين نكته اشاره به اين داشت كه

حتی اگر نام خود را جمهوری بگذارد ممکن است حکومت مرکزی، دیوان سالاری و به همین منوال نظامی، حقیقتا و جدا، به صورت فدراسيونى بين المللى درآيد به موجب سرشت خود، كه همواره، صريحا يا تلويحا، آزادى داخلى را نمى پذيرد، ناگزير جنگ دائم اعلام خواهد كرد و حيات كشورهاى همسايه را تهديد خواهد نمود.

پنجمين مورد خواهان آن بود كه:

همه ى طرفداران اين مجمع بايد تمامى سعى خود را متوجه بازسازى كشورهاى خود كنند، به اين منظور كه سازمانهاى قديمی كه سراسر بر اصل سلطه و خشونت پايه گذارى شده اند جاى خود را به سازمانهاى جديدى بدهند كه منحصرا بر پايه ى منافع، نيازها، و خواسته هاى مردم باشند و هيچ اصلى جز تشكيل فدراسیونى آزاد از افراد درون كمونها، كمونها درون ولايات و ولايات درون ايالات متحده، ابتدا در اروپا، و سپس در كل جهان برقرار نباشد٠

اين بينش اين گونه بزرگ و بزرگتر مى شد، اما باكونين مراقب بود كه در آن حق جدايى را هم بگنجاند. هشتمين مورد بيان مى كرد كه:

تنها به اين علت كه يك منطقه بخشى از كشور را تشكيل مى دهد، حتى اگر داوطلبانه ملحق شده باشد، به هيج وجه بدان معنى نيست كه موجب الزامى براى هميشه ماندن با آن شود. هيج الزام دائمى در باب عدالت انسانى جايز نیست... حق اتحاد آزاد و جدايى برابر و آزاد مهمترين و ابتدايى ترين حق در ميان حقوق سياسى است؛ بدون آن، اتحاد چيزى جز مركزگرايى در لباس مبدل نخواهد بود.


باكونين از كنفدراسيون سوئيس با تحسين ياد مى كند، و چنانكه مى گويد، «امروز فدراسيون را بسيار موفق به كار مى گيرند،» و پرودون نيز برتری كمون ها را در سوئيس در نقش واحد نظام اجتماعى، كه کانتون 1ها آنها را از طريق شورایی اجرایی و تمامأ فدرال به هم پيوند مى دهند، صراحتأ مثال زدنى مى خواند اما هر دوى انها رويدادهاى ۱۸۴۸ را خوب به خاطر مى آوردند، زمانى كه جنگ زاندربونت1 كانتونهاى جدايى طلب را وادار كرده بود قانون اساسی اكثريت را بپذيرند٠ پرودون و باكونين در محكوم كردن اين اقدام وحدت گرايانه بر ضد فدراليسم هم داستان بودند. حق جدايى بايد وجود داشته باشد.

سوئيس، دقيقأ به سبب ساختار غيرمتمركز خود، مأمن بسيارى از پناهندگان از امپراتوریهاى اتريش- مجارستان، آلمان، و روسيه بود. يك آنارشیست روس بود كه حتى از سوئيس هم اخراج شد. شوراى فدرال سوئيس هم حتى او را نپذيرفت٠ او پتر كروپاتكين نام داشت كه عقايدش پلى بود ميان فدراليسم قرن نوزدهم با جغرافى منطقه اى قرن بيستم٠

كروپاتكين در جوانی افسر ارتش در ماموريت هاى زمينشناسى در ايالتهاى شرق دور امپراتورى روسيه بود. خود زندگی نامه ى كروپاتكين خشم و نفرتش را نشان مى دهد كه او با ديدن مديريت و سرمايه گذارى متمركز احساس مى كرد؛ اين وضع به علت بى اطلاعى، بى كفايتى، فساد گسترده، و نابودى نهادهاى اشتراكى قديمی كه به اشخاص امكان مى داد زندگى خویش را دگرگون سازند، مانع بهبود شرايط منطقه اى بود. ثروتمندان ثروتمندتر و مستمندان مستمندتر مى شدند، و اختلاس و حيف و ميل دستگاه اجرایی را از پا درآورده بود. چنين مطالب درباره ى هر امپراتورى يا دولت - ملت صدق مى كرد.

در ۱۸۷۲، كروپاتكين نخستين بار از اروپاى غربى ديدن كرد و در سوئيس، هواى دموكراسى، حتى از نوع بورژوازی اش، او را سرمست مى كرد٠ در تپه هاى ژورا٢، مدتى با ساعت سازان به سر برد كه جمعيتى از صنعتگران را كه برای خود كار مى كردند تشكيل مى دادند٠ زندگى نامه نويس او، مارتين ميلر١، واكنش هاى او را چنين شرح مى دهد:

ملاقات كروپاتكين با كارگران و گفتگو با آنان درباره ى كارشان نوعى آزادى خودانگيخته و بدون سلطه و هدايت از بالا را بر او نمايان ساخت كه به آن پيشتر فكر کرده بود. ساعت سازان ژورا كه مستقل وخود بسنده بودند دركروپاتكين تاثير گذاشتند؛ آنها مثالى بودند كه در صورتی كه مجال رشد و گسترش مى يافتند مى توانستند جامعه را دگرگون سازند٠ هیچ شكى نداشت كه اين جمعيت موفق خواهد بود زيرا اين ديگر تحميل «نظامى» جعلى همانند آنچه موراويف١ در سيبرى اجرا كرده بود به حساب نمى آمد، بلكه فعاليتى طبيعى بود كه كارگران مطابق منافع خويش بدان مى پرداختند.

اقامت كروپاتكين در تپه هاى ژورا نقطه ى عطفى برايش محسوب مى شد٠ به تعبيرى، باقى عمرش را به گردارى شاهد براى آنارشيسم، فدراليسم، و منطقه گریی صرف كرد.

رويكرد كروپاتكين صرفأ تاريخ دانشگاهى نبود٠ آنارشيست ايتاليايى كاميلو برنرى٢ در پژوهشی به نام پتر کروپاتکین : فدرالیست روس٣ (۱۹۲۲) از «نامه اى به كارگران اروپاى غربی" ياد مى كند كه كروپاتكين در ژوئن ۱۹۲۰ به دست ماری بانفيلد4، سياستمدار حزب كارگر بريتانيا، مى رساند٠ او در اين نامه مى نويسد:

پادشاهى روس مرده است و هيچگاه احيا نخواهد شد. در آينده، ايالتهاى گوناگونى كه امپراتورى را تشكيل مى دادند به وسمت فدراسيونى عظيم سوق خواهند يافت. قلمروهاى طبيعى بخشهاى متفاوت اين فدراسيون از آنچه ما درباره ى تاريخ روسيه و قوم نگارى و حيات اقتصادى آن مى دانيم به هيج روى متمايز نيست٠ همه ى كوشش هايى كه صرف مى شود تا بخشهاى تشكيل دهنده ى امپراتورى روسيه، نظير فنلاند، ايالتهاى بالتيک، ليتولى اوكراين، گرجستان، ارمنستان، صربستان، و ديگر مناطقة تحت سلطه ى مركزى قرار بگيرند محكوم به شكست است. آينده ى آنچه که امپراتورى روسيه خوانده مى شد به سوى فدراسيونى از واحدهاى مستقل سوق مى يابد.

امروز مى توان پى برد كه اين عقايد، كه برای هفتاد سال ناديده گرفته شدند، چه قدر مناسب بودند. كروپاتكين كه در اروپاى غربى در تبعید بود با تعداد بسيارى از پيشگامان انديشه ى مطلق گرايى در ارتباط بود. جغرافى دانی به نام پيتر هال١، زمانى كه مدير موسسه ى توسعه ی شهرى و منطقه اى در بركلى كاليفرنيا٢ بود در كتاب خويش با عنوان شهرهاى آينده٣ (۱۹۸۸)، رابطه ى بين منطقه گرايى و آنارشيسم را به خوبى توضيح داده است. اليزه ركلو٣، آنارشيست و جغرافى دان همفكر كروپاتكين، از جوامع انسانى در مقياس كوچک برپايه ى بوم شناس مناطق آنان سخن می گفت. پل ويدال دلا بلاش5، ديگر بنيانگذار جغرافياى فرانسوى، استدلال مى كرد كه «ارزش منطقه بيش از موضوع بررسی مساحى است؛ منطقه زيربناى نوسازی زندگى سياسى و اجتماعى را ايجاد مى كند٠» آن گونه كه پروفسور هال شرح مى دهد، برای ويدل منطقه و نه ملت، بود كه نيروی حركت توسعه ی انسانى به حساب مى آمد؛ رابطه ی متقابل لذت بخش بين زن و مرد و محيط اطرافشان كانون آزادى همه جانبه و محرك اصلى تكامل فرهنگى اى بود كه دولت - ملت و صنايع ماشيی گسترده آن را تهديد مى كردند و مى فرسودند:

و بالأخره، پاتريك گديز١، زيست شناس برجسته ى اسكاتلندى، كه كوشيد همه ى اين عقايد منطقه گرايانه را، اعم از جغرافيايى، اجتماعى، تاريخى، سياسى، يا اقتصادى، به صورت ايدئولوژی اى از انديشه هاى منطقه اى درآورد؛ ما اين انديشه ها را از طريق آثار يكى از پيروانش به نام لوئيس مامفورد٢ مى شناسيم٠ پروفسور هال متذكر مى شود كه:

نه همگى، اما بسيارى از فكرهاى نخستين جريان برنامه ريزى از جنبش آنارشيستی اى ناشى مى شد كه در آخرين دهه هاى قرن نوزدهم و اولين سالهاى قرن بيستم رونق داشت ... نگرش اين آنارشيستهاى پيشرو صرفأ ارائه ى شكلى آلترناتيو نبود، بلكه جامعه اى آلترناتيو بود كه نه كاپيتاليست محسوب مى شد و نه سوسياليست ديوان سالار: جامعه اى برپايه همكارى داوطلبانه مردان و زنان كه در كمونته هاى خودگردان در كنار هم زندگي و كار مى كردند.

اين متفكران آنارشيست قرن نوزدهم، به سبب هشدار دادن به مردم اروپا درباره ى عواقب درپيش نگرفتن نگرشى فدراليستى و منطقه گرايانه، از هم عصران خود يك قرن جلوتر بودند. حاكمان دولت - ملتهاى اروپا، پس از انواع تجربه هاى فاجعه بار در قرن بيستم، سياست هایی مبتنى بر موجوديتى فراملى در پیش گرفتند٠ مهمترين موضوعى كه روياروى آنان قرار داشت اين بود كه اروپا را متشكل از ايالتها فرض كنند و يا مناطق.

طرفداران اروپاى متحد تمام كوشش خود را صرف كردند تا نظر «حق تصميم گيرى» را گسترش دهند تا از طريق آن به جاى دولتهاى ملى، اداره هایی در سطح محلى و منطقه اى تصميم هايى را بگيرند كه خارج از حيطه ى اختيار نهادهای فرا ملی اتحادیه اروپا ست. شورای اروپا1 قطعنامه ای را تصویب کرده است كه دولتهاى ملى را فرا مى خواند منشود خودگردانی های محلی2 را به اجرا گذارند تا الزام به اصلى را رسميا ببخشند كه برپايه ى آن نقش دولت در پايينترين سطح ممكن قرار بگيرد و تنها با موافقت همگانى افزايش يابد»

اين حكم اداى دينى بزرگی است به پرودون، باكونين، و كروپاتكين، و عقايدى كه آنها در بيانش تنها بودند (به جز چند متفكر جالب توجه اسپانيايى نظير پى واى مارگل٣ يا خواكين كاستا4) البته اين يكى از جنبه هاى ايدئولوژى اتحاد اروپااست كه دولتهاى ملى ناديده مى گيرند، اگرچه تفاوتهاى آشكارى در اين باره بين دولت - ملت ديده مى شود٠ در بسيارى از آنان، مثلا آلمان، ايتاليا، اسپانيا، و حتى فرانسه دستگاه دولت بيشتر از آنچه در پنجاه سال پیش وجود داشت مشمول واگذارى شده است. چنين چيزى درباره ى اتحاد شوروى پیشین هم صدق مى كند.

متفكرى آنارشيست اهل هلند به نام توم هولترمان 5 معيارهايى را بيان كرده است كه شرط لازم آنارشيستها برای اروپايى متحد و آزاد است. هشدار او دقيقا اين است كه وجود دولت - ملتها مانعى بر سر اروپایی متشكل از مناطق است. ديگر هشدار او اين است كه تفكر و برنامه ريزى درباره ى آينده ى اروپا در دست ديوان سالاری هاى دولتى است؛ آنها همگی براى اروپايى متشكل از ديوان سالاران آماده مى شوند٠

كروپاتكين همواره درباره ى سازمانهاى داوطلبانه و غيراجبارى آن گونه كه آنارشيست ها در نظر دارند ازموسسه ى قايق هاى نجات مثال مى زد؛اين گونه سازمانها مى توانند بدون دخالت نهاد مرجع در سراسر جهان خدمت كنند. دو نمونه ى ديگرى كه در آن گروهها و انجمنهاى محلی مى توانند به هم بپيوندند تا شبكه اى از وظايف پيچيده را بدون هيچ قدرت مركزى ارائه كنند ادارات پست و راه آهن اند. شما قادريد نامه اى را به شيلى يا چين پست كنيد، در حالى كه در نتيجه ى توافقاتى كه آزادانه بين ادارات پست مناطق گوناگون منعقد شده است، بى آنكه هيج مرجع مركزى براى پست در جهان وجود داشته باشد. خاطر جمعيد كه نامه تان به آنجا خواهد رسيد٠ يا اينكه مى توانيد سراسر اروپا و آسيا روی خطوط دهها سيستم راه آهن، دولتى و خصوصى، سفر كنيد، بدون آنكه هيج گونه مرجع مركزى براى راه آهن وجود داشته باشد. همكارى نه نياز به يكپارچكى دارد و نه ديوان سالارى٠


  • 1-Bismarck
  • 2-Emperor Wilhelm I
  • 3-Cavour,
  • 4-Mazzini
  • 5-Garibaldi
  • 6-Vittorio Emanuale II.
  • 7-Louis XIV
  • 8-LEtatc’est moi
  • 9-Grarzde Revolution
  • 10-Ivan IV
  • 11-Peterl
  • 12-the Baltic
  • 13-Europe of the Regions
  • 14-Ca]abria، منظقه ای در جنوب ایتالیا (مترجم)
  • ۱۵-Andalusia، منطقه ای در جنوب اسپانیا
  • ۱۶-Aquitaine، منطقه ای در جنوب غربی فرانسه (مترجم)
  • ۱۷-Ga1icia، منطقه ای در شرق اروپا
  • ۱۸-Saxony،منطقه ای آلمان(مترجم(
  • 19-La Fédération e! I ’Um'té en Italie
  • 20-Du Principe F édératzf
  • 21-De la Justice
  • 22-Dio e popolo
  • 23-Edward Hyams
  • 24-Richard Vernon
  • 25-genuine Dutch criminal code
  • 26-Code Napoleon
  • 40-Un federalista Russo, Pietro Kroporkine
  • 41-Margaret Bondfield
  • 42-Peter Hall
  • 43-Institute of Urban and Regional Development at Berkeley, California
  • 44-Cities of Tomorrow
  • 45-Elisée Reclus
  • 45-Paul Vidal de la Blache
  • 46-Patrick Geddes
  • 47-Lewis Mumford
  • 48-Council of Europe
  • 49-Charter for Local Self-Government
  • 50-Pi y Margall
  • 51-Joaquin Costa
  • 52-Thom Holterman





















فصل دهم؛آٰرمان های سبز و آینده ی آنارشیسم

زمانی كه اثر كروپاتكين به نام مزرعه،كارخانه، و كارگاه اولين بار در سال ۱۸۹۹ منتشر شد، پيشگامان جنبش سبز (حفظ محيط زيست) آن را مطابق آرمانهاى خویش يافتند، زيرا مؤلف آن بر صنايع كوچك نامتمركز، و شيوه ى «باغبانى» براى توليد مواد غذايى، به سبب ميزان توليد وسيع آن، تأكيد مى كرد٠ وقتى كتاب او در پايان جنگ اول جهانى دوباره انتشار يافت در مقدمه ى افزوده شدى به آن چنين آمده بود: «اين كتاب در مورد منابع انرژى كه براى برآورده كردن نيازهاى انسانها مصرف مى شود از نظام اقتصادى جديدى پشتييانى مى كند، چرا كه اين نيازها رو به افزايش است و منابع انرژى پايان پذيرند٠»

از آن روزها، اين اظهار نظر از معدود مواردى بود كه در آن محدوديتهاى رشد و توسعه تشخيص داده شده بود. امروزه، درباره ى مشكلات كاهش منابع و تخريب محيط زيست مطالب و آثار بسيارى در دست داريم٠ يكى از اولويتها مشكلى است كه فعالان محيط زيست در جلب حمايت ديگر شهروندان با آن مواجه اند: كدام مبارزه است كه نياز مبرم ترى به كمك دارد؟ سرمايه دارى در جهان تركتازى مى كند، و در پى محيط طبيعى و بازار كارى است كه از حداقل حمايت بهره مند باشد تا بتواند بازارى رو به رشد برای كالاهاى خود بيافريند٠ سرمايه دارى اين فرايند را «استقلال مصرف كننده» مى خواند و بدين طريق از يذيرش هرگونه مسئوليتی درباره ى بهره کشی بيرحمانه از مردم فقير و اقتصادهای ضعيف شانه خالى مى كند هرچه مرفه تر باشيم، تمايل داريم نسبت به سهم خود در اين مسئوليت بى تفاوت تر باشيم٠

سالهاى بسيارى است كه ما در اقتصادهاى غنى خود شاهد جنبش ها و مبارزاتى بوده ايم كه با واژگانى چون «محيط زيستى»، «طرفدار حفظ محيط زيست»، يا «سبز» و يا حتى «بومشناختى» نام گذارى شده اند؛ اين جريانات توجه ما را به بحرانهاى محيط زيستى، افزايش دمای زمين، و كاهش منابع پايان پذير جلب كرده اند. خرده گيران اين مبارزات در جهان متنعم خاطر نشان مى سازند كه اين جريانات از وضعيت بغرنج فقراى جهان متنعم آگاه نيستند. آمارتيا سن1 به اين تناقض اشاره مى كند كه در «دنياى فقر مستمندان نحيف و ثروتمندان فربه اند، اما، در جهان تنعم ثروتمندان نازک اندام و مستمندان چاق اند» او مولف پژوهشى مشهور درباره ى كسانى است كه غذايى براى خوردن دارند و كسانى كه گرسنگى مى كشند؛ با سود جستن از نظريه ى «سزاوارى»، اين چيزها را مجموعه اى از «نيازمندیهايى كه فرد مستحق است در اختيار داشته باشد» مى نامد. نظر او يادآور اين نكته است كه هر جامعه اى همزمان داراى عادات غذايى متعددى است كه اساسا سطح تمكن و مسكنت انسانها آن را تعيين مى كند. در دنياى فقر صاحبان قدرت و ثروت و سرآمدان نظامى مجلل زندگی مى كنند، در حالى كه فقرا تغذيه مناسب ندارند يا گاهى وقتها گرسنگی مى كشند در جهان تنعم، اقليتى فقير وجود دارد كه با خوردن «غذاهاى بى كيفيت» زنده هستند، غذاهايى كه ثروتمندان بى ارزش مى شمرند٠ در بريتانيا، تعداد کودكانی كه در فقر رشد میکنند بین سالهای ۱۹۶۸ و ۱۹۹۸ سه برابر شد.

هر بحثى راجع به مسائل محيط زيستى را بايد با واقعيت سوع تغذيه در جهانى كه وفور نعمت است آغاز كرد، و در ادامه به بررسی قيمت گران غذاى «بى ارزش» در جهان ثروتمند پرداخت. از جمله بحثهاى كروپاتكين يكى اين ادعا بود كه كشور كوچك و پرجمعيتی همانند بريتانيا مى تواند نيازهاى غذايى خود را از زمينهاى خود تامين كند؛ گرچه اين عقيده را، كه بر پایه ی تجربه ى اروپا بود، نامعقول دانستند. يك قرن بعد از آن، اين شانس نصيبم شد تا با ژاک اسميت١ ملاقات كنم؛ او رئيس شبكه ى كشاورزى شهرى٢ و يكى از دو نويسنده ى گزارش سازمان ملل درباره ی كشاورزى شهری2: تغديه، شغل و شهر پایدار3 بود كه شرح مى داد چگونه در شهرهاى چين ۹۰% سبزیجات در محل پرورش مى يابند، و اينكه:

هنك كنگ، كه متراكم ترين شهر بزرگ دنياست، درون مرزهاى خود، دو سوم گوشت مرغ يك ششم گوشت خوک و نزديك به نيمى از سبزيجاتى را كه شهروندان و بازديدكنندگانش مصرف مى كنند خود توليد مى كند٠

بهترين مثال درباره ى توليد انبوه مواد غذايى شهرى كلان شهرهاى جنوب شرق آسيا هستند٠ «زمينهاى كشاورزى صنعتى» سنگاپور به مساحت ۱۵۰۰ هکتار معروفند. چنانکه جف ویلسون4، از ستایش کنندگان این پدیده، خاطر نشان میسازد،

این منطقی اجتناب ناپذیر است، در حالی که کشاورزی روستایی براى توليد يك واحد انرژى غذايى كه در فروشگاههاى مواد غذايى به فروش مى رسد نيازمند تا هشت واحد انرژى سوخت فسيلى است، كشاورزى شهرى مى تواند از هر يك واحد انرژى سوخت فسيلى تا هشت واحد انرژى غذايى فراهم بياورد.

تيم لنگ ، كه استاد سياست هاى غذايى و كسى است كه سالها به بررسى اين يافته ها پرداخته است، يادآورى مى كند كه نظام پخش فروشگاههاى مواد غذايى كاملا متكى به انرژی ارزان است. خرید از فروشگاههای بزرگ نه تنها راحتتر نیست که باعث میشود که بیرون رفتنهای ما بیشتر شود و نه کمتر. میانگین این بیرون رفتن ها از ۱۹۷۸ تا ۱۹۹۱ بیست و هشت درصد افزایش یافته است. خريدكنندگان، همچنين، مجبورند مسافت بيشترى بپيمايند: اين فاصله از ۱۹۷۸ تا ۱۹۹۱ شصت درصد زيادتر شده است. عامل مشترک همه ى اينها به استفاده ى خرده فروشان مواد غذایی از نظام پخش مركزى بر مى گردد٠ هر شركت مراكز پخش منطقه (RDC) مخصوص به خود دارد. همه ى مواد غذايى به اين محل ها می رود و از اين طريق به فروشگاهها راه میابد. در نتيجه، مواد غذايى مسافت بيشترى را طى مى كند ...

اين مسئله به «مسافت مواد غذايى» معروف شده است. سياست اين شبکه های عظيم خرده فروشى موجب شده كه آنان سراسر جهان را براى يافتن تامين كننده گانى ارزان تر بپيمايند، بى توجه به اين نكته كه تامين كنندگان محلى حتى از برآورده ساختن نيازهاى سنتى منطقه ى خود بازمانده اند؛ اين مسئله حتى كار را به مسافتهايى بسيار باورنكردنى تر كشانده است. در نزديكترين شهر به محل اقامت من در ايست انگنيا١، مى توانم هويج مكزيكى، پياز استراليايى، نخود شيرين آفريقايى، و مارچوبه ى پرويى بخرم. اين مسئله بيشتر از استفاده ى نسنجيده از برق در افزايش دماى زمين نقش دارد. پروفسور جان هوتون٢، دبير كميسيون سلطنتى درباره ى آلودگی محيط زيست و عضو هيئت مشورتى سازمان ملل متحد درباره ى تغيير آب و هوا، معتقد بود اينكه او سيب زمينى هاى خوشمزه اى براى ناهار خورده است واقعيتی مسخره بود. ابتدا سيب زمينى ها را ابرجتى به انگلستان برده و سپس كاميونى ۴۰تنى به فروشگاه بزرگ محلى حمل كرده بود. درحالى كه، چنانكه او مى گفت، «خود مى توانستم آنها را در باغچه ى حيات پشتى پرورش دهم٠»

اين اظهار نظر او از اين جهت مهم است كه اختلاف ميان آرمانهاى سبز و رفتار واقعى ما را بازتاب مى دهد٠ براى تحقيق راجع به اين اختلاف توجه به كارهاى مارى بوكچين١، آنارشيست آمريكايى، بسيار مهم و تاثيرگذار است. او مانند ريچل كارسون٢ در دهه هاى ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ تبليغ گر موضوعات محيط زيستى بود و اين موجب مى شود كه در ظهور جنبش سبز آمريكا جايگاه پيشگامى برايش قائل شويم٠ بوكچين اين مسئله را با سنت آنارشيستى پرورش خانگى مرتبط ساخت٠ او شرح مى دهد:

آنچه كوشش مى كنيم انجام دهيم نجات جنبه هايى مشخص از روياى آمريكا ست. البته چندين روياى آمريكايى وجود دارند: يكى سنت جان وين٣ است كه گاوچرانى به غرب مى رود، و كل تصور فرد گرایی كاوشگر؛ ديگرى روياى مهاجر آمريكايى است، اين سرزمين فرصتهاست، جایی كه خيابانها از جنس طلااند. اما، روياى آمريكايى سومي هم وجود دارد كه قديمى تر است و به دوران پيوريتانها۴ باز مى گردد و بر اشتراك، تمركززدايى، خود بسندگى، كمك متقابل، و دموكرسی مستقيم تاكيد مى ورزد٠

اين جایی است كه روياى بوكچين با ديگر روياى آمريكايى در تضاد قرار مى گيرد٠ نوعى آگاهى بومشناختى در ميان كودكان طبقه ى مرفه وجود دارد؛ گناه ملى كشتار جمعى مردمان بومى به ستايش از «نامتمدن باشكوه» و بيزارى از انسان فانى مععولى كه اين پيام را درک نكرده است انجاميد. آنچه «بوم شناسى ژرف» ناميده مى شد در ميان مرفه هان رواج يافت آن قدر كه تلاش مى كردند، مادامى كه چكها مرتب به حسابشان واريز شود، «از خود بگريزند» و به باورهاى شهودى، از هر نوع پناه برند. بسيارى از هم قطاران بوكچين از شركت

در مسائل اجتماعى به آرمانگرايى اى رفاه طلب و احساساتى درباره ى «طبيعت» تغيير موضع دادند كه نتیجه اش مردم گريزى و دورى از هم نوع بود.

بوكچين، با رد قاطعانه ى چنين رويكردهايى، كوشش كرد با عقيده ى كناره گيرى از وظايف اجتماعى، در آمريكايى كه بيش از پیش دچار اختلاف مى شد، مقابله كند، و چناچه می گفت، دوباره برخواست «بومشناسى اجتماعی» تاكيد كند و «مبارزه اى جدى را در جامعه اى به شدت سلسله مراتبی، زن ستيز، و داراى حاكميت طبقاتى، دستگاه حكومتی، و تاريخ ارتش سالار» به پیش ببرد.

بيشتر آنارشيستها اين امر را بديهى مى پندارند كه نظام سومايه دارى، كه خواهان گسترش روزافزون بازار از طريق ايجاد نياز كاذب و عمر برنامه ريزى شده ى كالاهاست، با جامعه اى كه از نظر بومشناختى زيستا باشد ناسازگارخواهد بود. در عين حال، بيشتر ما ميدانیم كه براى رسيدن به روشهايى كه از نظر بوم شناختى پذيرفتنی باشد نمى توان تا سقوط نظام سرمايه دارى منتظر ماند. جنبش سبز آن قدر عمر داشته است تا هواخواهانش بياموزند چه رويكردهايى بيشتر به دردآنها مى خورد٠

در دهه ى۱۹۷۰، من اين بخت را يافتم تا برای راه اندازى نشريه اى براى معلمان و دانش آموزان به نام بولتن آموزش محیط زیست1 به كار فراخوانده شوم. يكى از مشاوران با انگيزه ى آن پروژه جوانی خلاق به نام پيتر هارپر2 بود؛ او در ۱۹۷۵ به ولز رفت تا به گروهى علاقه مند بپيوندد كه در ميچينلث3 ، در معدن سنگى قديمى در چشم انداز ويرانه ى صنعتى، در حال راه اندازى مركزى براى فن آورى نوين بودند. در پايان قرن، سالانه ۸۰۰۰۰ نفر، كه ۲۰۰۰۰ نفر از آنها كودك اند، از اين پروژه (كه تعاونى اى متشكل از ۲۸ كارگر آن را اداره مى كرد) بازديد مى كنند،٠ اين مكان نمونه به سبب توليد نيروى برق سازگار با محيط زيست، ساختمان سازى، و سيستم دفع فاضلاب در جهان مشهور است. به من گفتند كه اين مكان ۹۰ درصد نيازهاى انرژى خود را از شكل هاى تجديدپذير يعنى نورخورشيد، باد، و آب تأمين مى كند. از آنجايى كه پيتر هارپر تجربه ى طولانى مفيدى در اين زمينه كسب كرده است نتيجه گيریهاى او را جدى مى گيرم٠ او، در ۱۹۹۸، به مصاحبه كنندگان گفت:

ميل شديدى كه براى خودبسندگى و چيزهاى كوچك و زيبا وجود داشت تمام شده است. كوشش نكنيد كه همه ى كار را خودتان انجام دهيد٠ كارى را شروع کنيد كه در آن توانايى داريد نه كارى كه در آن ناتوانيد٠ تلاش نكنيد انرژى خود را بسازيد؛ تلاش كنيد آن را حفظ كنيد. بيشتر كارها بايد در شهرها صورت بگيرد، جایی كه بيشتر انسانها به زودى در آنجا زندگى خواهند كرد و جایی كه، برخلاف باورهاى ساده ى ما، شيوه هاى زندگى مدرن پايدار آسانتر تحقق مى يابد.

جستجوى مدام او در باب آگاهى محيط زيستى شهروندان او را تا آنجا پيش برد كه تمايزى جديد- متفاوت با آنچه بين ژرف بومشناسان و بومشناسان اجتماعى وجود دارد - قائل شود. پيتر هارپر ما را به دو دسته ى سبزهاى ملايم (با پول بيشتر و زمان كمتر) و سبزهاى ژرف (با زمان بيشتر و پول كمتر) تقسيم كرد. به نظر او سبزهاى ملايم به توليد فناورى جديد گرما رسانی خورشيدى، اتومبيلهاى سبك وزن و كم مصرف مشغول اند، در حالى كه سبزهاى ژرف به خانه هاى كوچك و عايقكارى شده، دوچرخه و وسيله ى حمل و نقل عمومى، مواد غذايى، توليد خانه، تعمير و بازيافت، طرح هايى براى پول محلى و داد و ستد پاياپاى معتقدند.

در اين حين بقيه ى جامعه كماكان به فرهنگ بيشتر متعلق خواهند بود. زيرا، چنانكه او خاطر نشان مى سازد،

مردم به راحتى و آسايش بیشتر، فضاى شخصى بزرگتر، جابه جايى آسانتر، و گسترش امكانات اشتياق نشان میدهند٠ اين پروژه ى مصرف گرايى مدرن است: آنچه در همه ى جوامع مدرن وجود دارد. اين ويژگی اصلى جريان غالب سياست و اقتصاد به حساب مى آيد كه ارزش هاى مصرف گرايى آن خيلى جدى به پرسش گرفته نمی شود. بر عكس، پيام رسمى تلويحی آن اين است «كمى صبر كنيد: آن را به دستتان مى رسانيم»٠ شعار محورى آن بسيار بسيار ساده است: بيشتر!

پيتر هارپر در سخنرانى شوماخر١ در بريستول۲ در ۲۰۰۱، اشاره مى كند كه برخی از ما از فاجعه هاى مهارناشدنى كه در آينده به سبب فعاليتهاى اقتصادى حساب نشده رخ مى دهد تصورى آخرالزمانى در ذهن داريم٠ اما او آدم اميدوارى است و، به علت تجربه شخصی اش در مقام فعال محيط زيست، آينده ى متفاوتي را پیشبينى مى كند. به گمان هارپر از آنجا كه زندگى براى همه به تدريج بد و بدتر مى شود، سبزهاى ژرف (كسانى كه او آنها را ژن هاى نهفته ى جنبش پايدارى مى نامد) پيدايشان مى شود تا آنچه را او معماى بزرگ آشتى مدرنيته و پايدارى مى نامد حل كنند: «كاملا آشكار است كه زندگی بر وفق مراد خواهد بود: آسوده، همراه با تنوع در زندگی و تنش كمتر، سلامتى و تندرستى، و بازيابى فضيلتهاى اساسى يعنى خويشتندارى و ميانه روى٠»

بيست و پنج سال پيشنهاد گزينه هاى محيط زيستى به همشهريانى كه با انگيزه هاى گوناگون به مركز فن آورى نوين مى آمدند پيتر هارپر را به آنجا رهنمون ساخت كه رويكردى آرام در پیش بگيرد تا وظيفه ى خود را كه همانا متقاعد ساختن ما به تغيير شيوه ى زندگى بود به انجام رساند. اين امكان وجود داشت كه واكنش مارى بوكچين متفاوت باشد، اما سالها پيش در بحث درباره ى ماهيت فناورى آزادى بخش، كه مى تواند به جاى آنكه ما را برده خويش كندآزاد سازد، پرسش هاى مشابهى مطرح كرد. او پرسيد، آيا مى توان تصور كرد كه اقتصادى كه از نظر بوم‌شناختى زيستا باشد بر پايه ملت - دولتى متمركز و دستگاه ديوان سالار آن شكل بگیرد؟ او تاكيد مى كرد، كه از ديدگاه زيستايى كره ى زمين و موجودات زنده ى روى آن، مفاهيم آنارشيستى نه صرفا مطلوب، كه ضرورى اند:

آنچه روزگارى ناممكن و رويايى تلقى مى شد اكنون بسيار عملى به نظر مى رسد... اگر اجتماعى با دموكراسی رودررو، و فناورى انسان‌گرا و آزادى بخش، و تمركززدايى، صرفا، واكنش به وضعيت حاكم به حساب آيد - «نه» اى شديد به «آرى» موجود امروز- شرايطى الزام آور و عينى مى تواند ايجاد جامعه اى آنارشيستى را عملى سازد٠

از فعاليتهاى محيط زيستى و بوم‌شناختى در اين سالها حمايتهایى صورت گرفته است، آن قدر كه بتوان فراز و نشيبی را كه در كمك مردم عادى و غيرمتعهد به اين فعاليتها وجود داشته است باز شناخت٠ در ميزان آگاهى از بحران، مثل ديگر جنبشهاى زندگی اجتماعى، تفاوتهايى ديده مى شود٠ تسلى بخش آنارشيستها اين فكر بوده است كه جامعه ى پيشرفته اى كه ضرورتهاى محيط زيستى قرن بيست و يكم را بپذيرد خواه ناخواه آنارشيسم را در پاسخ به آن بازآفرينى خواهد كرد.

نويسندگانی چون مارى بوكچين و آلن كارتر١ به دفاع از اين قضيه برخاسته اند كه آنارشيسم تنها ايدئولوژى سیاسى اى است كه مى تواند به پرسشهايى پاسخ گويد كه آگاهى محيط زيستى جديد ما در برابر عقايد سياسى پذيرفته شده ى گوناگون مطرح ساخته است. آنارشيسم بيشتر و بيشتر براى قرن جديد مناسب به نظر می آيد.

باغ های اشتراکی ، آن‌گونه که کلیفورد هارپر تجسم کرده است.

  • 1-Amartya Sen
  • 2-Jae Smit
  • 3-Urban Agriculture Network
  • 4-Urban Agriculture: Food, Jobs and Sustainable Citiex
  • 5-Geoff Wilson
  • 6-Tim Lang
  • 7-East Anglia
  • 8-John Houghton
  • 9-Murray Bookchin
  • 10-Rachel Carson
  • 16-Schumacher Lecture
  • 17-Bristol
  • 18-Alan Carter









کتاب‌نامه

Chapter 1

Peter Marshall (ed.), the Anarchist Writings of William Godwin (London: Freedom Press, 1986)

Stewart Edwards (ed.), Selected Writings of Pierre—Joseph Proudhon (London: Macmillan, 1969)

K. J. Kenafick (ed.), Marxism, Freedom and the State (London: Freedom Press, 1984)

Paul Avrich (ed.), the Conquest of Bread (London: Allen Lane, 1972 [1892])

Colin Ward (ed.), Fields, Factories and Workshops (London: Allen and Unwin, 1974; London: Freedom Press, 1985 [l899]) John Hewetson (ed.), Mutual Aid: A Factor of Evolution (London: Freedom Press, 1987 [1902])

The passage quoted from Landauer is from Martin Buber, Paths in Utopia (London: Routledge and Kegan Paul, 1949).

F. G. Notehelfer, Kotuku Shusui: Portrait of a Japanese Radical (Cambridge: Cambridge University Press, 1971) Robert A. Scalapino and George T. Yu, the Chinese Anarchist Movement (Bristol: Drowned Rat Publications, 1985)


Hai Ki—Rak, History of the Korean Anarchist Movement (Tuega, Korea: Anarchist Publishing Committee, 1986)

Adi Doctor, Anarchist Thought in India (Bombay: Asia Publishing House, 1964)

Geoffrey Ostergaard and M. Currell, the Gentle Anarchists (Oxford: Clarendon Press, 1971)

Sam Mbah and I. E. Igarewey, African Anarchism: The History of a Movement (Tucson, Arizona: See Sharp Press, 1997)

For the extent of anarchist involvement in assassinations, see Charles Townshend, Terrorism.‘ a Very Short Introduction (Oxford: Oxford University Press, 2002)

Kropotkin’s article on anarchism for the llth edition of the Encyclopaedia Britannica is reprinted in Peter Kropotkin, Anarchism and Anarchist Communism (London: Freedom Press, 1987)

Chapter 2

Thomas Paine, Common Sense (Harmondsworth: Penguin, 1971 [1776])

J. Varlet, quoted in George Woodcock, Anarchism (Harmondsworth: Penguin, 1963)

Paris Commune, cited in Woodcock op. cit.

John Womack, Zapata and the Mexican Revolution (London: Thames and Hudson, 1972)

John Ross, the War against Oblivion: The Zapatista Chronicles (Monroe, Maine: Common Courage Press, 2000)


Sue Branford and Jan Rocha, Cutting the Wire: The Story of the Landless Movement in Brazil (London: Latin American Bureau, 2002)

Paul Avrich, the Russian Anarchists (New Jersey: Princeton University Press, 1967)

Carl Levy, ‘Italian anarchism 1870-1926’, in For Anarchism: History, Theory and Practice, ed. David Goodway (London: Routledge, 1989)

Gerald Brenan, the Spanish Labyrinth (Cambridge: Cambridge University Press, 1943)

Pierre Broué and Emile Témjne, the Revolution and the Civil War in Spain (London: Faber, 1970)

Burnett Bolloten, the Spanish Revolution (Chapel Hill: University of North Carolina Press, 1979)

Noam Chomsky, American Power and the New Mandarins (New York: Random House, 1967)

S. Faure, cited in Vernon Richards, Lessons of the Spanish Revolution (London: Freedom Press, 1953; 3rd edn. 1983)

Chapter 3

M. Buber, ‘Society and the State’, in World Review, July 1951, reprinted in M. Buber, Pointing the Way (London: Routledge and Kegan Paul, 1957)

Colin Ward, Social Policy: An Anarchist Response (London: London School of Economics, 1996; Freedom Press, 2000)

James Burnham, the Managerial Revolution (Harmondsworth:


Penguin, 1944)

Richard Koch and Ian Godden, Managing Without Management (London: Nicholas Brealey, 1996)

Pierre Guillet de Monthoux, Action and Existence: Anarchism for Business Administration (Chichester: John Wiley, 1983)

A. Herzen, From the Other Shore (London: Weidenfeld and Nicholson, 1956; Oxford: Oxford University Press, 1979)

Chapter 4

Avi Schlaim, in the Guardian, 29 March 2003

M. Buber, Israel and Palestine (London: East and West Library, 1952)

M. Bakunin, God and the State, in Bakunin on Anarchy, ed. Sam Dogloff (London: Allen and Unwin, 1973)

N. Walter, cited in Colin Ward, ‘Fundamentalism’, in The Raven, 27, Vol. 7, No. 3 (London: Freedom Press, 1994)

Malise Ruthven ‘Phantoms of ideology’ in Times Literary Supplement, 19 August 1994

R. Rocker, cited in W. J. Fishman, East End Jewish Radicals 1875-1914 (London: Duckworth, 1975)

E. W. Said, Culture and Imperialism (London: Chatto and Windus, 1993)

Fatima Memissi, Women and Islam: An Historical and Theological Enquiry (Oxford: Basil Blackwell, 1991)


Chapter 5

Peter Kropotkin, In Russian and French Prisons (New York: Schocken Books, 1971 [1887])

Alexander Berkman, Prison Memoirs of an Anarchist (New York: Schocken Books, 1970 [l9l2])

David Cayley, the Expanding Prison: The Crisis in Crime and Punishment and the Search for Alternatives (Toronto: Anansi, 1998)

David Downes, ‘the Macho Penal Economy: Mass Incarceration in the United States. A European Perspective’, Lecture at New York

University, February 2000.

Errico Malatesta, in Umanita Nova, 2 September 1920, reprinted in V. Richards (ed.), Errico Malatesta: His Life and Ideas (London: Freedom Press, 1965)

David Waddington, on BBC Radio 4, 19 February 2003 Geoffrey Ostergaard, the Tradition of Workers’ Control, ed. Brian Bamford (London: Freedom Press, 1997)

Paul Thompson, Why William Morris Matters Today: Human Creativity and the Future World Environment (London:

William Morris Society, 1991)

Chapter 6

William Godwin, An Enquiry Concerning Political Justice (Harmondsworth: Penguin, 1976 [1793]); Uncollected Writings (1785-1822), Eds J. W. Marken and B. R. Pollin (Gainsville,


Florida: Scholars’ Facsimiles, 1968)

Paul Goodman, Compulsory Miseducation, 2nd (Harmondsworth: Penguin, 1971)

edn

National Union of Teachers, the Struggle for Education (London: NUT, 1970)

Stephen Humphries, Hooligans or Rebels? An Oral History of

Working— Class Childhood and Youth 1889-1939 (Oxford: Basil Blackwell, 1981)

Philip Gardner, the Lost Elementary Schools of Victorian England (London: Croom Helm, 1984)

Paul Thompson, ‘Basic Skills’, in New Society, 6 December

1984 Francesco Ferrer, see Paul Avrich, The Modern School

Movement: Anarchism and Education in the United States

(New Jersey: Princeton University Press, 1980)

Michael Bakunin, God and the State (London: Freedom Press, 1910; New York: Dover, 1970)

Harry Rée, reported in The Teacher, 8 April 1972

H. M. Chief Inspector of Schools, interviewed in The Times, 1

February 1995, and reported in The Times Educational

Supplement, 27 January 1995

Michael Smith, the Libertarians and Education (London: Allen and Unwin, 1983)

John Shotton, No Master High or Low: Libertarian Education and Schooling 1890-1990 (Bristol: 1993)

Libertarian Education,

Jonathan Croall, Neill of Summerhill: The Permanent Rebel


(London: Routledge and Kegan Paul, 1983) Jonathan Croall (ed.), All the Best, Neill: Letters from Sammerhill (London: Andre Deutsch, 1974)

Chapter 7

Max Stirner, the Ego and His Own, tr. Steven Byington (New York: Libertarian Book Club, 1963 [ 1907])

James J. Martin, Men against the State (Colorado Springs: Ralph Myles, 1970)

David DeLeon, the American as Anarchist: Reflections on Indigenous Radicalism (Baltimore: Johns Hopkins University Press, 1978)

Henry David Thoreau, in Carl Bode (ed.), the Portable Thoreau (Harmondsworth: Penguin, 1979)

Randolph Boume, War and the Intellectuals: Collected Essays 1915- 1919 (New York: The Resistance Press, 1964)

Ammon Hennacy, the Autobiography of a Catholic Anarchist (New York: Catholic Worker Books, 1954)

Dorothy Day, the Long Loneliness (New York: Harper and Row, 1952)

Robert Paul Wolff, In Defence of Anarchism (New York: Harper Colophon, 1976)

Robert Nozick, Anarchy, State and Utopia (Oxford: Blackwell, 1974)

David Friedman, the Machinery of Freedom (New York: Harper, 1975)


Murray Rothbard, For a New Liberty: The Libertarian Manifesto (New York: Collier, 1978)

F. Von Hayek, The Road to Serfdom (London: Routledge, 1944) 103 References Paul Goodman, ‘Politics within Limits’, reprinted in Taylor Stoehr (ed.),

Crazy Hope and Finite Experience: Final Essays of Paul Goodman (San Francisco: Jossey-Bass, 1994)

Chapter 8

Dwight Macdonald, ‘Politics Past’, in Encounter, April 1957 Emma Goldman, ‘The Tragedy of Women’s Emancipation’, in Anarchism and Other Essays (New York: Dover, 1969 [191 1])

Alex Comfort, More Joy: A Lovemaking Companion to the Joy of Sex (London: Quartet, 1973)

Charles Duff, a Handbook on Hanging (London: Freedom Press, 1965)

Rudolf de Jong, Provos and Kabouters (Buffalo, NY: Friends of Malatesta, no date)

Raoul Vaneigem, The Revolution of Everyday Life, rev. edn (London: Rebel Press, 1983)

George Monbiot, Captive State (London: Macmillan, 2000) Sean M. Sheehan, Anarchism (London: Reaktion Books, 2003)

Chapter 9

Pierre—Joseph Proudhon, the Principle of Federation, tr. Richard Vernon (Toronto: University of Toronto Press, 1979)


Edward Hyams, Pierre—Joseph Proudhon (London: John Murray, 1979)

Willem de Haan, The Politics of Redress (London: Unwin Hyman, 1990)

Arthur Lehning (ed.), Bakunin: Selected Writings (London: Jonathan Cape, 1973)

Martin Miller, Kropotkin (Chicago: University of Chicago Press, 1976)

Camillo Bemeri, Peter Kropotkin: His Federalist Ideas (London: Freedom Press, 1942 [l922])

Peter Hall, Cities of Tomorrow (Oxford: Basil Blackwell, 1988) Council of Europe, ‘The Impact of the Completion of the Internal

Market on Local and Regional Autonomy’ (Council of Europe Studies and Texts, Series No.12, 1990)

Thom Holterman, ‘A Free United Europe’, in the Raven, 31, Vol. 8, No. 3 (London: Freedom Press, 1995)

Chapter 10

Amartya Sen, Poverty and Famine (Oxford: Oxford University Press, 1981)

Jac Smit et al., Urban Agriculture.‘ Food, Jobs and Sustainable Cities (New York: United Nations Development Programme, 1996)

Tim Lang, in Ken Worpole (ed.), Richer Futures: Fashioning a New Politics (London: Earthscan, 1999)


John Houghton cited in The Raven, 43, Vol. 11, No. 3 (London:

Freedom Press, 2001)

Murray Bookchin, Post- House 1974)

Scarcity Anarchism London: Wildwood

Peter Harper, interviewed in W. & D. Schwartz Living Lightly: Travelsin Post—Consumer Society (Oxford: Jon Carpenter 1998), and ‘Natural

Technology’, lecture to the Schumacher Society, Bristol 2001

Alan Carter, A Radical Green Political Theory (London: Routledge, 1999)

مطالعات بیشتر

Further reading

An earlier interpreter of anarchism remarked that ‘anarchism is Like blotting-paper: it soaks up everything’, and, like most political ideologies, it can be given a variety of emphases. Beyond the general histories described in the Foreword, there are several books I should mention, providing alternative or additional interpretations extending those explored in this volume.

Max Blechman (ed.), Drunken Boat: Art, Rebellion, Anarchy (Brooklyn, NY: Automedia; and Seattle, WA: Left Bank Books, 1984)

Murray Bookchin, P0st—Scarcity Anarchism (London: Wildwood House, 1974)

Alan Carter, a Radical Green Political Theory (London: Routledge, 1999)

Howard J. Ehrlich (ed.), Reinventing Anarchy, Again (Edinburgh and San Francisco: AK Press, 1996)

Clifford Harper, Anarchy: A Graphic Guide (London: Camden Press, 1987)

George McKay (ed.), DIY Culture: Party and Protest in Nineties Britain (London: Verso, 1998)

Jon Purkis and James Bowen (Eds), Twenty—First Century

Anarchism: Unorthodox Ideas for a New Millennium (London: Cassell, 1997)

Sean M. Sheehan, Anarchism (London: Reaktion Books, 2003)

پیوست ها

اشاره: از آنجايى كه رويكرد اين كتاب بر خلاصه گویی و تاكيد آن بيشتر بر جنبه هاى اجتماعى آنارشيسم بوده است، مترجم لازم ديد چند پيوست به كتاب بيافزايد تا خوانندگانى كه كمتر با موضوع كتاب آشنا هستند تصويرى تاريخى نيز از آنارشيسم پیش رو داشته باشند. بنابراين، زندگی نامه ى چهار چهره ى برجسته ى آنارشيسم و نيز گاهشمار رويدادهاى مهم این مكتب فكرى و جنبش سياسى به كتاب اصلى افزوده شد. منبع اصلى در نگارش اين پيوستها در درجه ى اول دانش نامه ی بریتانیکا بوده است اگرچه مترجم از دانش نامه ی الکترونیکی ویکی پدیا1 نيز بسيار بهره گرفت.

م. ر. ع.

ژوزف پی یر پرودون

ژوزف پی یر پرودون( 1865-1809) در خانواده اى فقير در بيزانسان١ در شرق فرانسه به دنيا آمد. شغل پدرش بشكه سازى بود. او در كودكى مجبور شد مدتى به شغل گاوجرانى بپردازد٠ كودكى اش در روستا و اجداد دهقانش در شكلگيرى تصويرى كه از جامعه ی مطلوب در ذهن داشت تاثير، گذار بودند؛ جامعه ای كه در ‏آن دهقانان و صنعتگران در صلح، آزادى، و تهيدستى بزرگ منشانه در كنار هم زندگى مى كنند. او از تجملات بيزار بود و هيچگاه آن را، نه براى خود و نه براى ديگران، نمى خواست. در كودكى از خود هوش و استعدادى بينظير نشان داد و ‏گرچه نتوانست به تحصيل در مدرسه ادامه دهد، خود به آموختن پرداخت٠ به سبب مشكلات مالى خانواده شاگرد چايخانه و بعدها حروفچين شد همزمان با كار در چاپخانه، زبانهاى لاتين، يونانى، و عبرى آموخت و در مغازه ى اين چاپخانه با بسيارى از آزادیخواهان و سوسياليستهاى معروف آشنا شد؛ يكى از اينها شارل فوريه٢ سوسياليست آرمانگراى مشهور بود كه پرودون بسيار از او تاثير پذيرفت٠ سعى كرد با ديگر كارگران چاپخانه اى راه اندازی كند، اما اين طرح شكست خورد٠ سرانجام، در 1838، توانست بورس تحصيلي به دست آورد و در پاريس به تحصيل بپردازد٠ براى او فراغتى حاصل شد تا بتواند بنويسد و انديشه هاى خود را صورتبندى كند. نثر او دشوار بود اما نويسندگانى چون فلوبر٣، سنت

بوو١، و بولدر2 آن را تحسين مى كردند. ‏ در1840، نخستين اثر خويش رابا نام مالکیت چیست؟ منتشر ساخت٠ اين كتاب هياهوى بسيارى به پا كرد، زيرا پرودون نه تنها اعلام كرده بود «من آنارشيست هستم» بلكه گفته بود «مالكيت دزدى است.» البته منظور او مالكيتى بود كه با آن از نيروى كار ديگران بهره كشى مى كنند. با اين وجود، پرودون اين شيوه را دوست داشت كه با شعارها و عبارتهايش توجه مردم را به سوى انديشه هاى خويش جلب كند. اثر بعدى او با نام اخطار به مالکان3، در1842، ادامه اثر قبلى بود. ولى، در حاليكه نوشتن كتاب قبلى منجر به پى گرد قانونى او نشد، اين بار او را به دادگاه كشاندند، اما از محكوميت گريخت، زيرا اعضاى هيئت منصفه معتقد بودند از بحثهاى كتاب چيزى درنيافته اند و بنابراين او را مستوجب کیفر نشناختند. در 1843، به ليون رفت. در آنجا با انجمن مخفى كارگران بافنده آشنا شد كه اشتراک گرايان٣ ناميده مى شدند. آنها آموزه هاى آنارشيسم نخستين را بسط مى دادند. اين گروه بر اين باور بودند كه انجمنهاى كارگرى بايد كارخانه هاى صنعتى را اداره كنند و اين كارگران، با فعاليت اقتصادى و نه انقلابى خشونت بار جامعه را دگرگون سازند٠ اين ديدگاهها با سنت انقلابى ژاكوبنهاى فرانسه، كه بر تمركزگرایی سياسى تاكيد مى كردند، در تضاد بود. پرودون ديدگاههاى اين كارگران را پذيرفت و با انتخاب نام اشتراک گرايى برای برداشت خود از آنارشيسم به آنها اداى دين كرد.

در ليون، او علاوه بر آشنايى با اين نظريه پردازان گمنام طبقه ى كارگر، با فلورا

تريستان- سوسياليست فمينيست ملاقات كرد، و در سفرهايش به پاريس با كارل ماركس، ميخائيل باكونين، و الكساندر هرزن آشنا شد در 1846، با ماركس بر سر سازماندهى جنبش سوسياليستى به بحث و جدل پرداخت و به عقايد تمركزگرا و قدرت باور ماركس اعتراض كرد. زمانى كوتاهى پس از آن پرودون فلسفه ى فقر2 را منتشر ساخت كه ماركس نقدى كوبنده به نام فقرفلسفه3 در پاسخ به آن منتشر كرد. اين آغاز اختلاقى تاريخى بين سوسياليستهاى آزادى خواه و قدرت گرا - يا آنارشيستها و ماركسيستها- بود كه پس از مرگ پرودون با نزاع ماركس و باكونين ( يار پرودون) در انترناسيونال اول ادامه يافت و تا امروز همچنان ادامه دارد.

در 1848 پرودون ليون را ترک و در پاريس اقامت كرد. در اين دوران نشرياتى را منتشر ساخت كه با سانسور مواجه شدند٠ همچنين نقش كوچكى در انقلاب 1848، كه او فاقد زيربناى تئوريك مى دانست، ايفا كرد. گرچه به عضويت مجلس قانونگذارى جمهورى دوم4 انتخاب شد، از گرایش هاى قدرت گرايانه اى كه در انقلاب ظاهر مى شد و سرانجام منجر به ديكتاتوری ناپلئون سوم شد به شدت انتقاد مى كرد٠ همچنين، برای ايجاد بانكى مردمى تلاش كرد كه ناكام ماند.

لویی ناپلئون5، كه رئيس جمهورى فرانسه بودو مدتى بعد خود را امپراتور ناپلئون سوم ناميد، پرودون به سبب انتقاد از او در 1849 زندانى شد و تا ٢ه٨ا در حبس ماند، اما شرايط زندان چندان سخت نبود. در ٨ه٨ا، پس از توقيف كتابهايش به بلژيك گريخت و غيابا دوباره به حبس محكوم شد تا 1862 مجددا در تبعيد به سر برد. او در اين سالها به نقد ناسیوناليسم و بسط انديشه هايش درباب

تشكيل فدراسيون جهانى پرداخت٠ پرودون، پس از بازگشت به پاريس در بين كارگران نفوذ بيشترى يافت. صنعتگران پاريس كه عقايد اشتراک گرايانه اتخاذ كرده بودند، در ميان بنيان گذاران انترناسيونال اول قرار داشتند.

پرودون متفكرى يكه بود، هرگز نمى پذيرفت كه نظام فكرى جديدى ايجاد كرده است و از فكر پايه گذارى حزب سياسى بسيار تنفر داشت. گرچه او نخستين فردى نبود كه عقايد آنارشيستى را مطرح كرد، آراى او پايه گذار نظريه ى آنارشيسم محسوب مى شود كه بعدها باكونين و كروپاتكين توسعه بخشيدند. نفوذ عقايد او به اين محدود نماند و بر گروههاى گوناگونى نظير مردمگرايان روس ناسیوناليستهاى راديكال ايتاليايى در دهه ى1860، فدراليستهاى اسپانيايى در دهه ى 1870و جنبشهاى سنديكاليستى فرانسه، اسپانيا، و ايتاليا تاثير گذاشت٠ تا قبل از دهه ى 1870، راديكاليسم طبقه كارگر فرانسه از او تاثير مى پذيرفت٠ انديشه هاى پرودون درباره ى تمركززدايى و نقد به دولت در اواخر قرن بيستم دوباره احيا شد، گر چه اغلب به سرچشمه ی اين انديشه ها اشاره اى نمى شود٠


  • 1-Besangon
  • 2-Charles Fourier
  • 3-Flaubert
  • 4-Sainte-Beuve
  • 5-Baudelaire
  • 6-Avertissement aux propriétaires
  • 10-Philosophie de la misére
  • 11-La misére de la philosophie
  • 12-Constituent Assembly of the Republic Second
  • 13-Louis-Napoleon










ميخائيل الكساندرويچ باكونين

ميخائيل باكونين (1876-1814) فرزند بزرگ زميندارى كوچك در ايالت تور١ در روسيه بود. در سن چهارده سالگى او را به مدرسه اى نظامى در سن پترزبوگ فرستادند. پس از اتمام تحصيلات به واحدى نظامى در جبهه ى لهستان اعزام شد در 1835، اولين شورش زندگى خود را با ترک محل خدمت بدون اجازه انجام داد و مأموريت خويش را رها كرد. پنج سال پس از آن را به مطالعه ى جدى آثار فيلسوفان آلماني فيخته٢ و هگل٣، پرداخت و در مسكو به محفل ادبى ويساريون بلينسكى٢ ، ايوان تورگينيف5 و الكساندر هرزن راه يافت. ‏ در 1840، به برلين رفت تا تحصيلات خويش را تكميل كند. آنجا بود كه شيفته ى پيروان راديكال هگل، معروف با هگلى هاى جوان، شد. در 1842، نخستين اصول اعتقادى انقلابي خويش را در نشريه اى راديكال به چاپ رساند، اثرى كه با اين جمله كه امروز بسيار مشهور است به پايان مى رسيد: «اشتياق به نابود كردن در عين حال اشتياق به سازندگى است.» اين موجب شد كه فرمان به اخراج او از آلمان و بازگشت به روسيه صادر شود. باكونين ناچار براى مدتى به سوئيس و بلژيك رفت تا اينكه در پاريس سكنى گزيد. در پاريس، با سوسياليستهاى فرانسوى و آلمالى از جمله پرودون و ماركس، همنشين بود.

آشنايى اش با شمارى از مهاجران لهستانى او را به اين فكر كشاند كه آرمان رهايى ملى خلقهاى اسلاو را به انقلابى اجتماعى پیوند بزند٠ باكونين در انقلاب فوريه ۱۸۴۸ پاريس مشاركت كرد و تجربه ى نبردهاى خيابانى به دست آورد. سپس، به سمت شرق اروپا رفت به اين اميد كه آتش انقلاب را در آلمان و لهستان روشن سازد٠ در پراگ در كنگره ى اسلاوها حضور يافت، اما اين كنگره وقتى ارتش اتريش شهر را به توپ بست تعطيل شد. در همين سال، اولين بيانيه ى مهم خود را با نام درخواست از مردم اسلاو1منتشر كرد كه در آن، ضمن محكوم كردن نيروى ضد انقلاب و ازكارافتاده گى بورژوازى، خواستار سرنگونى امپراتورى هاپسبورگ٢ و ايجاد فدراسیون آزاد خلقهاى اسلاو در اروپاى مركزى شده بود. او به دهقانان روس، به سبب سنت انقلابى شان، بسيار اميد داشت. باكونين، كه از بى عملى خسته شده بوده بار ديگر به فعاليتهاى انقلابى مشغول شد و در شورش ۱۸۴۹ درسدن شركت جست كه فرجامش دستگيرى و فرستادنش به اتريش بود؛ در اتريش ابتدا زندانى اش كردند و سپس او را به روسيه بازپس فرستادند. در ۱۸۵۱ هنگامى كه در دژ پتروپل در سنت پترزبورگ محبوس بود، به درخواست رئيس پليس، دست به اعترافاتي اسرارآميز زد كه تا سال ۱۹۲۱ كسى از آن خبر نداشت اين اعترافات شامل پشيمانى از كرده هاى خويش و درخواست عاجزانه براى بخشش بود، اما حالتهايى از مقاومت هم در آن ديده مى شود؛ جنبه ى دلبستگى او به آرمان اسلاوها و نفرتش از آلمانها خوشایند حكومت تزار بود. اين اعترافات منجر به آزادى او نشد و تا ۱۸۵۷، با وجود وضع بد سلامتى، در زندان باقى ماند. در اين سال بود كه به سيبرى تبعيد شد. در ۱۸۶۱، اجازه يافت به جنوب رودخانه ى امور1 مسافرت كند.

باكونين از آنجا و از طريق كشتی ابتدا به ژاپن گريخت و سپس به ايالات متحده

رفت و از آنجا به بريتانيا وارد شد. در لندن به آلکساندر هرزن دوست قدیمش پیوست که حالا چهره برجسته ای در میان مهاجران روس محسوب میشد. اما عقاید هرزن تغییر کرده بود و نظر خوشى به نسل جديد راديكالهاى انقلابى روس نداشت. باكونين با دوست سابقس اختلافي حل ناشدنى پيدا كرد و پس از ۱۴ ماه اقامت لندن را ترک كرد. با آغاز شورش لهستان در ۱۸۶۳ قصد آنجا كرد، ولى نتوانست تا سوئد پيشتر برود. در اوايل ۱۸۶۴ ، در ايتاليا اقامت گزيد و در آنجا بود كه توانست ‏خطوط كلى اصول عقايد آنارشيستی خود را طرح ريزى كند و بقيه ى عمر را با شدت و بى وققه به اشاعه ى آن بپردازد٠ در ايتاليا، شبکه اى از انجمنهاى انقلابى مخفى و درهم تنيده، بعضى واقعى و بعضى موهوم، پدید آورد.

مهمترين رخداد سالهاى بعد زندگى باكونين دعوايش با ماركس بود. در ۱۸۶۸، به انترناسيونال اول پيوست كه اتحاديه اى از احزاب طبقه ى كارگر بود كه قصد داشتند جوامع سرمايه دارى را به صورت جمهوریهاى سوسيالیستی در آورند و، سرانجام، به شكل اتحاديه اى جهانى متحد سازند٠ همزمان، پيروان خود را در اتحاد سوسيال دموكراتيک١ گردآورد كه به اعتقاد او انقلابى هاى پيشرو درون انترناسيونال بودند. امكان اينكه انترناسيونال اول دو شخصيت قدرتمند و ناسازگار را در خود جاى دهد تحقق پيدا نكرد٠ در كنگره ی ۱۸۷۲ لاهه٢، ماركس دست به توطئه زد و باكونين و يارانش را از انترناسيونال اخراج كرد. اين دو دستگى در جنبش انقلابی سالها در اروپا و ايالات متحده برجاى ماند.

دو اثر باكونين مستقيما جدال او را با ماركس بازتاب مى دهد: امپراتوری تازیانه ی آلمانی و انقلاب اجتماعی1(۱۸۷۱)و دولتسالاری و آنارشی 2 (۱۸۷۳).

باكونين مانند ماركس انقلابى اى قاطع و طرفدار سرنگونى نظم موجود با روش هاى خشونت آميز بود، اما كنترل سياسى، مركزمدارى، و فرمانبردارى از قدرت را مردود مى دانست٠ آنچه شيوههاى فكرى و سازماندهى آلمانى مى ناميد محكوم مى كرد، و به جاى آن، روحيه ى شورشگرى خودساخته اى را كه در ميان دهقانان روس دين مى شد می ستود. آنارشیسم باكونين آنتى تز كمونيسم ماركس بود. شخص او و نظريه هايش تهديدى برای ماركسيستها به حساب مى آمدند. اعتقاد او كه نخستين اقدام جنبش انقلابى بايد براندازى دولت باشد برای كادرهاى ساده ی انقلابى جذابيت داشت و انتقاد او به اشتياق ماركس به حفظ دولت تا زمان دستيابى به سوسیاليسم - تا اينك دولت بدل به ديكتاتوری اى ديوان سالار گردد و دگرگونى انقلابى را موجب شود- پيشگويى بسيار درستى از آب درامد.

سالهاى آخر عمر باكونين با تنگدستى در سوئيس سپری شد. توجه او در اين ‏سالها بيشتر به مسائل اروپاى شرقى و مركزى معطوف بود و با مهاجران روس، لهستانى، صرب، و رومانيايى، كه در بينشان مريدانى علاقدمند مى يافت، همنشين بود و به سازماندهى انقلابى و نشر اعلاميه مى پرداخت٠

پرودون و باكونين دو پايه گذار اصلى آنارشيسم قرن نوزدهم شناخته مى شوند٠ باكونين مجموعه ى فكرى منسجمى پايه گذارى نكرد و بيشتر نوشته هاى پر حجم و پر شور و حرارت او ناتمام باقى ماند. با وجود اين، شهرت و شخصيت او الهام بخش بسيارى از گروههاى كوچك آنارشيست در بريتانيا، سوئيس، و آلمان شد. جنبش آناركوسنديكاليستى اتحاديه هاى كارگرى فرانسه بيشتر وامدار پرودون بود، اما در ايتاليا، و اسپانياى دهه ى ۱۹۳۰ كه آنارشيستها قویترين نيروى انقلابی به حساب مى آمدند، جنبشهای آنارشيستى مرهون باكونين بودند.


  • 1-Tver
  • 2-Fichte
  • 3-Hegel
  • 4-Belinsky Vissarion,منتقد ادبی روس
  • 5-Ivan Turgenev،رمان نویس مشهور روس
  • 6-An Appeal to the Slavs
  • 10-The Hague
  • 11-The Knowto~Germanic Empire and the Social Revolution
  • 12-Statism and Anarchy











پتر آلکسیویچ کروپاتکین

پتر کروپاتکین (۱۹۲۱-۱۸۴۲) فرزند شاهزاده‌ى روس الكسى پتروویچ کروپاتکین بود كه در همه ايالت زمينهايى وسيع و ۱۲۰۰ رعيت داشث كروپاتكين در سنت پترزبورگ در مدرسه‌اى وابسته به دربار تزار آموزش ديد او به وضعيت دهقانان كشورش روسيه توجهی خاص داشت و به مطالعه‌ى جدى آثار اصحاب دايرة المعارف فرانسه پرداخت. بين سالهاى ۱۸۵۷ تا ۱۸۶۱ روسيه شاهد رشد نيروهای روشنقكرى نوینی درون خود بود و كروباتكين نيز تحت تأثير جريان انقلايى ليبرال، كه آرمانهای شخصى او را بازناب مى داد، قرار گرفت.

به مدت يك سال در مقام آجودان مخصوص تزار الكساندر دوم خدمت كرد. بين سالهاى ۱۸۶۲ تا ۱۸۶۷ در سيبری افسر ارتش بوده اما علاوه بر خدمت در ارتش، به مطالعه ى زندگى جانوران و اكتشافات جغرافيايى يرداخث٠ بر پایه اين مشاهدات بود كه او نظریه اى در باب نقشه ى ساختارى رشنه كوهها ارائه داد كه به تجديد نظر در نقشه‌نگارى آسياى شرقى انجاميد٠ همجنين، درباره ى عصر يخبندان در اروبا و اسيا دانش وسيعى قراهم آورد. در ۱۸۷۱ به مقام رياست انجمن جغرافيايى روسيه برگزیده شد، اما نه تنها آن را نپذیرفت بلكه ميراث اشرافي خود را محكوم كرد و بقيه‌ى عمر خويش را در راه آرمان عدالت اجتماعى گذاشت

در زمان خدمت در سيبرى، كاملا به مكتب آنارشيسم گرويد، و به اين باور رسيد كه همه‌ی اشكال حكومت بايد ملغى شود. در سفر به سونيس، با مشاهده ى انجمنهاى داوطلبانه ى ساعث سازان و كمكهاى متقابلى كه بين اعضاى ان رواج داشث بيش از پیش بر درستى باورهاى خويش اطمينان يافت.

در بازگشت به روسيه، به گروهی انقلابى پيوسث كه بين دهقانان و كارگران مسكو و سنت پیترزبورگ تبليغ می‌گردند در اين زمان، او اثر مهمى به نام آیا ما باید خود را با بررسی نظام آرمانی آینده مشغول سازیم؟ نگاشت كه تحليل آنارشيستى درباره‌ى نظام اجتماعى در دوره‌ى پس از انقلاب بود كه در آن سازمانهاى اشتراكى غيرمتمركز وظايفى كه معمولأ دولتها انجاح مى‌دهند به عهده مى گيرند.

در ۱۸۷۴ پس از جستجوى گسترده‌ى پليس، دستگير و زندانى شد، اما دو سال بعد موفق شد از زندان بگريزد و به اروياى غربى برود، جایی كه خيل زود بين محافل راديكال جايگاهى يافث جند سالى در سونيس ساكن بود تا اينكه بس از ترور تزار الكساندر دوم، به درخواست حكومت روسيه، از ان كشور بيرون رانده شد كروباتكين به فرانسه رفت، ولى در فرانسه بازداشت شد و سه سال را در زندان گذراند بعد از ازادى در ۱۸۸۶ به انگلستان رفت و تا ۱۹۱۷ زمان وقوع انقلاب روسیه كه اجازه يافت به كشورش باز گردد. در آنجا اقامت گزيد.

در سالهاى تيعيد، آثار بسيار ممهمى نوشت كه از جمله مى‌توان به اينها اشاره كرد: گفته های یک عصیانگر (۱۸۸۵)، در زندان های روسیه و فرانسه(۱۸۸۷)، غلبه برنان (۱۸۹۲)، مزرعه،کارخانه و کارگاه (۱۸۹۲)، یادداشت‌های یک انقلابی (۱۸۹۹)، یاری به یکدیگر(۱۹۰۲)، ادبیات روسیه(۱۹۰۵)، و انقلاب کبیر فرانسه (۱۹۰۹). همچنین دانش نامه بریتانیکا، به علت شخصيت علمى‌اش از او درخواسث كرد تا براى ویرایش يازدهم آن مقاله‌اى

درباره‌ى آنارشیسم بنويسد٠

هدف كروپاتكين، جنانكه خود همواره بر می‌شمرد، يافتن مبنای علمى براى آنارشیسم بود. در یاری به یکدیگر، كه همگان بزرگترين اثرش مى‌شناسند، بحث مى كند كه، يرخلاف مفهوم داروينی بقاى قوىترين‌ها، همكارى مهمترين عامل تكامل انواع بوده است. او با ارائه‌ى شاهدهاى بسيار نشان مى‌دهد كه جامعه پذيرى در همه ی سطوح از زندگى جانوران وجود دارد٠ در مورد انسان‌ها درمى‌يابد كه كمك متقايل قاعده است و نه استثناء. كروياتكين همكارى داوطلبانه را از قبایل اولیه روستاهاى كشاورزى، كمونهاى قرون وسطى گرفته تا انجمنهاى گوناگون دوره‌ى مدرن، همانند اتحاديه‌هاى كاركرى وصليب سرخ باز شناسی مى‌كرد٠ او معتقد بود روند تاريخ مدرن در حال برگشت به انجمنهاى ‏‎ اشتراكى، غيرسياسى، و نامتمركز است كه در آنها استعدادهای انسان بدون دخالث دولت و نهادهاى مذهبی و نظامى رشد مى‌يايد٠

كروياتكين نظريه پرداز اناركوكمونيسم٢ به حساب مى‌أيد او معتقد يود توزيع رايگان كالا و خدمات بايد جانشین مالكيت خصوصی و درامد نابراير شود. كروپاتكين همجنين در پیشبرد انديشه‌هاى اقتصادى انارشهسم سهم عمده داشت. او اصل نيازمندى را به جاى اصل دستمزد ييشنهاد مى‌كرد٠ بربايه آن، هر فرد بنا بر نيازهاى خود از منابع مشترک برداشت مى‌كند، جه در انجام دادن كار سهمى داشته باشد و يا نداشته باشد او جامعه‌اى را در نظر داشت كه در آن

‎ ‏‎ انسانها به هر دو كار فكرى و بدنى در محيط صنعتى و كشاورزى ‌مى‌پردازند٠

‏اعضاى جامعه اشتراكى، درسنين بين ۲۰ تا ۴۰ سالگی، روزى ۴ یا ۵ ساعت براى زندگى‌اى راحت كار مى‌كنند و تقسيم كار تعداد زيادى شغل دلپذير پديد مى‌اورد كه موجب حياتى منسجم و يكپارچه مى‌شود، همانگونه كه در شهرهاى

‎ ‏‎ قرون وسطى متداول بود. براى دستيابى به زندگى‌اى شادتر، كروپاتكين اميد به

آموزش نوجوانان داشت. او می گفت جامعه‌اى نظام ياقته بدون آموزش مهارت هاى فكرى و يدى به جوانان محقق نخواهد شد كروباتكين ويژگى‌هاى شخصیتی دانشمند، معلم اخلاق، سازمانده انقلابى، و تيلیغ‌گر سیاسی همه را در خود داشث٠ به سبب شخصیت نيك خواهش، از استفاده‌ى خشونث در مبارزه براى دستيابى به برابری و آزادى چشم پوشی مى‌كرد٠ در سالهاى ميارزه ، كروباتكين در ميان آن دسته از فعالان آنارشیستی قرار داشت كه طرفدار پرشور شعار «تبلیغ از طريق عمل » بود-اقدام های انقلابى كه مكمل تبلیغات گفتاری و نوشتاری باشد و طبيعت نافرمان و طغیان‌گر مردم را بیدار سازد. او پايه گذار اصلى جنبشهاى آنارشیستی در انگلستان و روسيه بود و تاثير بسيارى در جنيشهاى آنارشيستى فرانسه، سونيس و بلٰژیک گذاشث. او با حمايت از متفقين در جنگ اول جهانى بسيارى از دوستان خود را رنجاند كروپاتكين ديكتاتورى آلمان را دشمن پيشرفت اجتماعى مى‌دانسث و،بنابراين، از سنت انارشيستى ضد- نظامى گرى عدول كرد. مجادلات بسيارى أغار شد كه نزديثک بود جنبشى را كه او سالها برايس كوشش کرده بود از ميان بيرد. با شروع قيام روسيه در ۱۹۱۷ ، كروباتكين پس از جهل سال، در هقتاد و جهار سالگى، مشتاقانه به كشورش بازگشت،٠ به گرمى از او استقبال شد و به او پيشنهاد پذيرش وزارت اموزش را در دولت موقت دادنذ كه با تندى آن را نيذيرفت٠ به اينده بسيار خوشبين شد زيرا سازمانهايى كه او مىانديشيد مى‌توانند پايه‌ى جامعه‌اى بدون دولت باشند ظاهر شده بودند: سوويتها٢ و كمونها، شوراهاى كاركران و سربازان٠ اما وقتى بلشويكها، در اكتير ۱۹۱۷، قدرت را قبضه كردند، اميدهايش از ميان رفت به يكى از دوستانش نوشت، «اين روند انقلاب را به خاک می سپارد٠»

دو نامه اى كه يه لنین نوشث سندهايى گويا از وضعيت قدرت گرفتن و آغاز ديكتاتورى حزب بلشويك و انحراف در سوسياليسم است. حكومت تازه آنارشیست‌ها را به شدت سركوب كرد. سالهاى آحر عمر كروپاتكين با نوشتن كتابى درباره‌ى تاریخ اخلاق يرداخث كه تنها موفق شد جلد اول ان را به بايان ببرد. مراسم خاكسپارى او در ۱۹۲۱، كه با حضور دهها هزار نفر از دوستدارانش برگزار شد، اخرين بار در اتحاد شوروى بود كه يرچمهاى سياه آنارشيستها به اهتزاز درآمد.

زندگى كروباتكين مثالى است از معيار بالاى اخلاقى، همراه با تفكر و كنش اجتماعى، و اين جيزى است كه در سراسر نوشته هاى او به چشم مى خورد٠ او از خودبسندى، تزوير و عطش به قدرت، كه تصوير بسيار از ديكر شنخصيثهاى انقلاب را مخدوش كرده است مبرى بود. بدين سبب، ستايش‌كنندگان او تنها به رفقای أنارشيستش محدود نبوده اند،٠ رومن رولأن١، نويسنده‌ى يزرگ فرانسوى، درباره‌ى او گفته اسث، كروباتكين آن گونه زيست كه تولستوى تنها آرزويش را داشت و اسكار وايلد٢ او را يكى از دو انسان سعادتمندى مى‌دانست كه در زندگى شناخته بود.


  • 1-Must We Occupy Ourselves with an Examination of the [deal of a Future System?
  • 2-Words of a Rebel
  • 3-In Russian and French Prisons
  • 4-Menmirs of a Revolutimzist
  • 5-Rumiarz Literature
  • 6-The Great French Revolution 1789-1793
  • 10-soviet
  • 11-Romain Rolland
  • 12-Oscar Wilde








اماگلدمن

اما گلدمن (۱۸۶۹-۱۹۴۰) در سرزمين مادرى‌اش ليتوانى١ و نیز سنت پیترزبورگ بزرگ شد. تحصيلات رسمی‌اش محدود بود، با وجود اين، بسيار مطالعه مى‌كرد و با محفلى راديكال در ارتباط بود. در ۱۸۸۵، به آمريكا مهاجرت كرد و در راچستر٢ واقع در ايالت نيويورك سكونت گزيد در آن‌جا و، بعدها، در نيو هيون٣ و كنكتيكت به كار در كارخانه‌هاى پوشاک پرداخت و همراه با كارگران همكارش با گروههاى سوسياليست و آنارشيسث آشنا شد در ۱۸۸۹، به شهر نيويورك رفت و با الكساندر بركمن دوست و همراه شد؛ در ۱۸۹۲، بركمن به جرم ترور نافرجام هنرى ديويد فريك، كارخانه‌دار بزرگ و صاحب صنايع فولأدسازى، زندانى شد سال بعد گلدمن خود به سبب سخنرانى و برانگيختن کارگران بيكار شده به شورش به زندان افتاد در دوران محاكمه نلى بلاى٧، روزنامه نگار مشهور ، مصاحبه‌اى دو ساعته با او انجام داد و مقاله‌اى در ستايش او نگاشت، و او را ژاندارک دوران مدرن خواند. گلدمن به يك سال زندان محكوم شد و در زندان بيشتر وقت خود را صرف مطالعه‌ى جدى كرد. در زندان، با پزشكى نيز آشنا شد و نزد او دانش پزشكى آموخت و بعدها، مدتى به شغل مامایی تجربى پرداخث٠


۱۸۸۵، از زندان آزاد شد و به اروپا سفر كرد. در آنجا، علاوه بر دیدار با آنارشیست‌های بزرگ اروپا مثل كروپاتكين و اريكو مالاتستا، در شهرهاى گوناگون يك رشته سخنرانى در تبلیغ آنارشيسم ايراد كرد و ، پس از بازگشث، به همين كار در امريكا مشغول شد.


در شش سپتامبر۱۹۹۱ لنون چولگوش، كارگر بيكار شده‌اى كه سابقه‌ی بيمارى روانى هم داشت، ويليام مكى كينلى٢، رئيس جمهور امريكا، را ترور كرد. ضارب دستگير شد و رئيس جمهور چند روز بعد درگذشت٠ چولگوش گفت كه اما گلدمن الهام‌بخش او بوده است، گرچه گلدمن هيج رابطه‌اى با او نداشت ( در آن زمان، كاربرد خشونت را برای دستيابي به اهداف اجتماعى مردود مى‌دانسث گلدمن بازداشث شد اما چون پليس نشانه‌اى دال بر ارتباط ضارب با او پيدا نكرد، آزاد گشت با وجود اين، او، برخلاف يارانش، هيچ‌گاه چولگوش را محكوم نكرد بلكه او را «ادمى بسيار حساس» خواند٠ گرچه شواهد زيادى نشان مى‌داد كه ضارب تعادل روانى ندارد، او را سرانجام اعدام كردند٠ بسيارى در اين ترور انگشت اتهام را متوجه آنارشیست‌ها كردند و رئيس جمهور بعدى، تئودور روزولت٣، آنارشيسثها و هواداران انها را سركوب كرد.


در ۱۹۰۶ برکمن از زندان آزاد شد و آن دو فعاليت‌هاى مشترک خويش را از سر گرفتند همان سال، گلدمن انتشار نشريه‌ى مادر زمین آغاز كرد كه انتشار آن تا سال ۱۹۱۷ كه توقيف شد ادامه يافث نويسندكان اين نشریه جمعى از راديكالترين فعالأن آن زمان بودند٠ موضوع مطالب مجله را آنارشيسم، مسائل كارگرى، آتنيسم، و مسائل زنان (فمينيسم) تشكيل می‌داد. علاوه بر آن، بسياری از آثار بيشگامانى چون پرودون، باكونين، و مرى وولستونكرافت را در اين نشريه دوباره چاپ مى‌كردند٠ در ۱۹۰۸ دولت با نيرنگى قانونى تابعيت امريكايى او را لغو كرد. دو سال بعد كتاب او به نام آنارشیسم و دیگر مقالات منتشر شد كه موضوعاتی چون ميهن‌پرستى، ازدواج، زندان، و حق راى زنان را در برمى‌گرفت٠ گلدمن، به جز فعاليت سياسى و اجتماعى، به أثار نمایشی نمايشنامه نويسانى جون هنريك ايبسن٢، آگوست استريندبرگ، و جرج برنارد شاو٢ علاقه‌مند بود و درباره‌ى آنها مى‌نوشت و سخنرانى مى‌كرد٠ مجموعه مقالاتش در اين باره را، در ۱۹۱۴، با نام اهمیت اجتماعی نمایش مدرن منتشر ساخت٠ او همچنین درباره‌ى «رابطه‌ى آزاد» زن و مرد كه يه دور از دخالت دولت يا كليسا باشد سخنرانى مى‌كرد و در سال ۱۹۱۶، به سبب نطقى درباره‌ى كنترل زاد و ولد به زندان افتاد٠


با شروع جنگ اول جهانى، گلدمن به مخالقت با دخالت امريكا در جنگ يرداخت و مردم را بر ضد نام‌نويسى سربازان تحريك مى‌كرد٠ در ۱۹۱۷ به علت اين فعاليتها به دو سال حبس محكوم شد. وقتی او در سپتامبر ۱۹۱۹ آزاد شد مبارزه‌اى جنون‌آميز بر ضد شبکه‌ای موهوم از عوامل كمونيسث أغاز شده بود. اعلام كردند گلدمن، كه «امای سرخ» خطاب مى شد، خرابكارى خارجى است و بايد خاک امريكا را ترک كند دولت به قانون طرد انارشيستها استناد كرد و گلدمن، بركمن، و ۲۴۷ نقر ديگر به اتحاد شوروى تبعيد شدند.


در ابتدا، گلدمن به انقلاب روسيه نظرى مثبت داشت و آن را ستايش مى‌كرد٠ اما، وقتى به اروپا رسيدند، نگرانى‌ها آغاز شد، دولت ، حتى اكر ضد سرمايه‌دارى باشد خطرى به حساب می‌آید، اين نگرانى ها درست بود، زيرا وقتب به سنت

پترزبورگ كه آن زمان پتروگراد نام گرفته بود، واردشدند، با شنيدن سخن مقامى حكومتى كه آزادى بيان را «خرافات بورژوازى» توصيف كرد منقلب شد. گلدمن و برکمن به سراسر كشور سفر كردند و آنجه ديدند سوء مديريث و فساد بود،٠ كسانى كه به دولت انتقاد مى‌كردند به نام ضد انقلاب سركوب مى‌شدند كارگران در وضعيت بسيار بدى زندگى مى‌كردند٠ آنها با لنین هم ملاقات كردند؛ رهبر حزب بلشويک كوشيد انها را متقاعد كند كه سركوب آزادى بيان در اين دوره موجه است و به آنها گفت كه آزادى در مرحله‌ى انقلاب ممكن نيست.

بركمن بيشتر راغب بود كه از اقدامات حكومت شوراها به بهانه‌ى «ضرورث تاريخى» چشم‌پوشی كند، اما سرانجام به گلدمن ٠پيوست و هر دو با خودكامگى رژيم شوروى مخالفت كردند٠ در مارس ۱۹۲۱، كارگران پتروگراد در اعتراض به مشكلات و براى استقلال اتحاديه‌هاى كارگرى اعتصاب كردند٠ گلدمن و بركمن نيز به اين نتيجه رسيدند كه «سكوت جايز كه نيسث هيچ، بلكه جنايت است.» ناآرامى‌ها به شهر بندری كرونشتاد٢ رسيد دستور به مقابله‌ى نظامى با اين اعتراضات داده شد؛ در نتيجه‌ى اين سركوب خونین،۶۰۰ ملوان كشته و دو هزار نفر بازداشت شدند آن دو دريافتند كه شوروى ديگر جایی براى ماندنشان نيسث و در دسامبر ۱۹۲۱، شوروى را ترک كردند٠ گلدمن يك رشته مقاله درباره‌ى دوران اقامت خود در شوروى برای روزنامه‌ى نيويورك ورلد٣، متعلق به ژوزف پوليتزر، نوشث٠ اين مقالات بعدأ، در ۱۹۲۴، در كتابى با عنوان سرخوردگی‌های من در روسیه به چاپ رسيد.

بس از تجربه‌ى شوروى، در كشورهاى ارويايى چون سوئد، آلمان فرانسه، و انگلستان به فعاليتها و سخنرانیهاى خود ادامه داد. در ۱۹۲۷، به كانادا سفر كرد، و اين درست زمانى بود كه دو آنارشيست ايتاليايى به نام‌هاى نيكولا ساكو١ و بارتولوميو ونزاتى٢، پس از محاكمه‌اى ناعادلانه در بوستون إعدام شذند تظاهرات گسترده‌اى سراسر أمريكا و بسيارى از كشورهاى اروبايى را فرا گرفت. گلدمن مشتاق بود در بوستون حضور يابد و براى جععيت سخنرانى كند، اما، اين امر برايس ممكن نبود. در ۱۹۳۱، خود زندگى نامه‌اش را با عنوان زندگی من منتشر كرد. در ۱۹۳۶، جنگ داخلى اسپانیا آغاز گشت. آنارشيستها نيز به نبرد با فاشيسم مشغول شدند گلدمن به بارسلونا دعوت و در انجا با استقبال گرمى مواجه شد در آنجا انقلاب آنارشيستى رغ داده بود و او براى اولين بار کمونته‌هایی را كه با اصول آنارشیستی اداره مى‌شد مشاهده كرد و به وجد آمد. خطاب به كارگران گفت، «انقلاب شما اين تلقى اشتباه را كه آنارشيسم برابر هرج و مرج است از ميان مى‌برد٠» گلدمن، با حرارت، از آناركوسنديكاليستهاى اسپانيا حمايت مى‌كرد و آنها او را «مادر معنوى» خود خطاب مى‌كردند٠ اما، او از اينكه آنارشیست‌ها در دولت ائتلافى همراه با كمونيسثهاى طرفدار شوروى شركت داشتند نگران بود. گلدمن معتقد بود اين ناديده گرفتن كشتار رفقايى است كه در اردوگاههاى كار اجبارى استالين گرفتارند .شوروى از دادن سلاح به نيروهاى أنارشيست خوددارى مى‌كرد و جنگ روانى شديدى از طريق احزاب كمونيست در سراسر اروپا ضدآنها به راه انداخته بود. سرانجام، نيروهاى تحت هدايت كمونيستها به ٠پايكاههاى آنارشيستها حمله كردند و تعاونى‌هاى كشاورزى آنان را از ميان بردند. گلدمن نااميد به لندن بازگشت٠

او در ۱۷ فوریه ۱۹۴۰ در تورنتوی کانادا درگذشت؛ مقامات ایالات متحده اجازه دادند جسدش به امريكا انتقال يابد و در گورستانى در شيكاگو در كنار آرامگاه کارگران و مبارزانی كه در واقعه ى هى ماركت١ اعدام شده بودند به خاک سپرده شود.

Emma Goldman seated.jpg

  • 1-Lithuania
  • 2-Rochester
  • 3-New Haven
  • 4-Connecticut
  • 5-Alexander Berkman
  • 6-Henry Clay Frick
  • 7-by Nellie Bly,
  • 8-Joan of Arc
  • 9-Leon Czolgosz
  • 10-William McKinley
  • 11-Theodore Roosevelt
  • 12-Mother Earth
  • 13-Anarchism and Other Essays
  • 14-Henrik Ibsen,
  • 22-My Disillusionmem‘ in Russia
  • 23-Nicola Sacco
  • 24- Bartolomeo Vanzetti
  • 25-Boston
  • 26-Living My Life
  • 27-our spiritual mother
  • 28-Haymarket














گاه‌شمار آنارشیسم

قرن ششم پیش از ميلاد-نخستين انديشه هاى آنارشیستی در آموزه‌هادانوئيسم در چين باسنان ظاهر مى‌شود٠ لانو تسه١ تفكر «حكومث نكردن٢» را مطرح مى‌سازد و دائوئيستها شيوه‌ى زندگی آنارشیستی را پى مى گيرند٠

سال ۲۷۰پیش از ميلاد - زنون فيلسوف يونان باستان و بنيانگذار فلسفه ى رواقى ، در مخالف‌ت با انديشه‌ى حكومت آرمان شهر افلاطون، از جامعه‌ى آزاد، بدون وجود دولت طرفدارى مى‌كند.

۱۶۴۹- ديگرها درانگلستان ظهور مى‌كنند٠ انها طرفدار لغو مالكيت خصوصى‌اند و تصميم مى‌گيرند روى زمينهاى عمومى كشاورزى كنند.

۱۷۹۳- ویليام گادوین كتاب پرسش‌هایی راجع به عدالت سیاسی را منتشر مى کند و تلويحا مبانى فكرى نظريه ى انارشيسم را پایه‌گذاری مى‌كند.

۱۸۲۷- جوسايا وارن، در سينسيناتی آمریکا فروشگاه تايم استور را، براساس اقتصاد اشتراك‌گرايانه، ايجاد مى كند.

۱۸۴۰- برودون مالکیت چیست؟ را منتشر مى‌سازد و يراى اولين بار در تاريح كسى خود را آنارشيسم مى‌نامد٠

۱۸۶۴- مجمع بين المللى کارگران پایه‌گذاری می‌شود و نخستين نشانه هاى اختلاف و تضاد بين آنارشیست‌ها و ييروان ماركس پدید مى آيد.

۱۸۷۲- به دنيال بروز اختلاف نظر شديد ماركس و طرفدارانش آنارشیست‌ها را از كنكره ى مجمع بين اللملى کارگران در لأهه اخراج مى كنند و تعارض بين آنها آغاز می‌گردد.

۱۸۸۶- پليس به روى کارگران اعتصاب كننده در شيكاگو آتش مى‌گشايد و در پى آن، اعتراضات و حوادث ميدان هى ماركت شكل می گیرد. فعالان آنارشیست دستگیر و به اعدام محكوم مى شوند بعدها، به احترام كشته شدگان اين واقعد اول ماه مه روز جهانی کارگر نام گذاری مى شود٠

۱۸۷۱- كمون باريس با شركت فعال انارشيستها (اشتراک‌گرايان) شكل مى گيرد٠

۱۸۸۴- اتحاديه هاى كارگرى در أمريكا خواستار به رسمت شناخته شدن هشت ساعت كار روزانه براى كارگران و قانون شدن آن مى شوند.

۱۸۹۲- كروپاتكين كتاب غلبه برنان را منتشر می‌سازد و آناركوكمونيسم را پایه‌گذاری مى كند٠

۱۹۱۱- حكومث ژاپن دوازده تن از فعالان آنارشیست ژاينى را به جرم خيانت اعدام و جنبش آنارشیستی را در اين كشور كاملأ قلع و قمع مى كند٠

۱۹۱۹ تا ۱۹۲۱ - اراضى ازاد٢، اولين انقلاب مهم آنارشیستی در اوكراين، پديد مى آيد جامعه اى آنارشيستى بدون حكومت در بخشى از خاک اكراين، در سالهاى انقلاب اين كشور، ايجاد مى شود٠ سرانجام، ارتش سرخ ان را از ميان می‌برد.

۱۹۱۹ تا ۱۹۲۱- اقداماتى كه به حملات پالمر٣ معروف شدنذ منجر به سركوب و خاموشی جنبش آنارشيستى در امریکا می‌شود.

۱۹۲۱ - حزب كمونيست جين تاسیس می‌شود و با سركوب جنبش آنارشیستی ،أن را متزلزل و ضعيف مى گرداند.

۱۹۲۹ تا ۱۹۳۱ - منطقه ى خود سامان شيمنين١، دومين انقلاب مهم آنارشیستی، در منچوری پدید مى آید شوراهاى محلى و روستايى جامعه را به شيوه ى اشتراكى و بدون وجود دولت مركزى اداره مى‌كنند سرانجام، حكومت شوروى به رهبرى استالین و امپرياليسم ژاپن آن را از پای در می‌آورند.

۱۹۳۶ تا ۱۹۳۹- سومین و بزرگترين انقلاب آنارشيستى در اسبانيا-در كاتالونيا و نواحى اطراف آن- صورت مى پذيرد٠ کارگران خود اداره ى كارخانه ها را به عهده مى گيرند و زمينهاى كشاورزى اشتراکی مى شوند اصول برابرى طليانه كاملا اجرا مى شود و مردم عادى خود درباره ى همه ى امور تصميم گیری مى كنند، در حالى كه هيچ‌گونه ديوان سالارى وجود ندارد٠

۱۹۵۶- در انقلاب مجارستان، براى مدت بسيار كوتاهى، شوراهاى آزاد كاركران تشكيل مى شود٠ اين شوراها و انجمنهاى داوطليانه امور جامعه و اقتصاد را اداره مى كنند٠

۱۹۶۵ - پس از انقلاب كوبا، حكومت كاسترو كه به ماركسيسم - لنينيسم گرایش بيدا کرده است جنبش انارشيستى را در اين كشور کاملا سركوب مى كند كاسترو دستور مىدهد اناركو-سنديكاليسثها از اتحادية کارگری كوبا٣ اخراج شوند٠ رهبران انها دستگیر و نشريه ى أنان توقيف مى شود٠

۱۹۹۴- مردم بومى جنوب مكزيك قيام مى كنند و جنبش زاپاتيستا٣ شكل مى گيرد٠ آنها موفق مى شوند مناطقى را خارج از حيطه ى دولت مركزى مكزيك اداره كنند در اين مناطق خودسامان، شوراها از مردم عادى تشكيل مىشود و نه سياستمداران حرفه اى و رهيران زاياتيسثها خود راآنارشيست نمى خوانند، اما، اعمال و گفته هايشان دقیقا مشابه آرمانهای آنارشيستهاست.

٩٩٩١ - انارشيستها در شورشهاى سياتل امريكا بر ضد سازمان تجارت جهانی نقش اصلى ايفا مى كنند و مانع از برقرارى كنفرانس ان مى شوند.

۲۰۰۱ - در آرژانتین پس ازسقوط دولت کارگران کارخانه ها را اشغال می‌کنند و شوراهاى مردمى به وجود می‌آورند تا شكلى از اقدام مستقيما يا دموكراس بىواسطه٢ را به نمایش بگذارند کارگران بيش از دويست كارخانه را، كه بسيارى از انها ورشكسث شده بودند، احیا و به صورت اشتراكى اداره می‌کنند.، همه کارگران دستمزدى برابر دارند و مازاد درامذ صرف كمك به مردم می‌شود.


  • 1-Lao Tzu
  • 2-non-rule
  • 3-Zeno
  • 4-Stoic
  • 5-state-utopia
  • 6-International Workingmen's Association
  • 7-Free Territory
  • 8-Palmer Raids
  • 13-direct action
  • 14-direct democracy







واژه‌نامه انگلیسی به فارسی

  • Artisan پیشه‌ور
  • Atheism آتئیسم
  • Authoritarian خودکامه
  • Authoritarian مستبد
  • Authoritarian قدرت‌مدار
  • Authority سلطه
  • Authority قدرت
  • Authority مرجع
  • Authority مرجعیت
  • Autobiography خودزندگی نامه
  • Autonomous خودگردان
  • Autonomous خودسامان
  • Autonomy استقلال
  • Autonomy خودسامانی
  • Autonomy خودگردان
  • Bi-nationalism دو ملت گرایی
  • Bureaucracy بوروکراسی
  • Bureaucracy دیوان سالاری
  • Bureaucratic بروکراتیک
  • Bureaucratize بروکراتیزه‌کردن
  • Bureaucrat دیوان سالار
  • Capital punishmeمجازات اعدام
  • Capitalismسرمایه داری ، کاپیتالیسم
  • Abolitionist طرفدار الغای برده داری
  • Administration اداره
  • Agreement توافق
  • Alternative آلترناتیو
  • Altruistic نوع دوستانه
  • Anarcha—feminism آنارکوفمنیسم
  • Anarchism آنارشیسم
  • Anarchist-communism آنارکوکمونیسم
  • Anarchocapitalist آنارکوکاپیتالیست
  • Anarcho—syndica1isrn آنارکوسندیکالیسم
  • Anti—capitalist ضدسرمایه داری
  • Anti—clericalism ضد کلیسا سالاری
  • Anti—militarist ضدنظامی گری
  • Anti—sexualism
  • Antisocial خلاف اجتماع
  • Apocalyptic آخرالزمانی
  • Apologist توجیه گر
  • Approach رویکرد
  • Arcadian ساده
  • Capitalistکاپیتالیستی
  • Centralization تمرکز
  • Centralization مرکزگرایی
  • Chronicler رویدادنگار
  • Chronology رویدادنگاری
  • Civil disobedience نافرمانی مدنی
  • Civil society جامعه مدنی
  • Class-ruled دارای حاکمیت طبقاتی
  • Co—education آموزش مختلط
  • Collective اشتراکی
  • Collective جمعی
  • Collectivist anarchism آنارکوکولکتیویسم
  • Collectivization اشتراکی کردن
  • Collectivized property مالکیت اشتراکی
  • Collectivized اشتراکی
  • Colony کلونی
  • Communal اشتراکی
  • Communalism جماعت گرایی
  • Commune کمون
  • Community کمونته
  • Community اجتماع،جمعیت
  • Confederation کنفدراسیون
  • Congress مجمع
  • Conscious egoism خودمداری آگاهانه
  • Conservationist طرفدار حفظ محیط زیست
  • Consumer sovereignty استقلال مصرف کننده
  • Consumerist مصرف گرا
  • Cooperation همکاری
  • Cooperative تعاونی
  • Coordination همکاری
  • Corporation شرکت
  • Counter-revolutionary ضد انقلابی
  • Darwinism داروینیسم
  • decentralisation تمرکز زدایی
  • Decentralized غیرمتمرکز
  • Decriminalization مجازات زدایی
  • Deep ecologist ژرف بوم‌شناس
  • Deep greens سبز های ژرف
  • De—Islamification اسلام‌زدایی
  • Despot دیکتاتور
  • Despotism دیکتاتوری
  • Direct Action عمل مستقیم
  • Dispossessed سلب مالکیت شده
  • Diversity گوناگونی
  • Dominion سلطه
  • Ecological بوم‌شناختی
  • Ecology بوم شناسی
  • Emancipation رهایی
  • Enlightenment روشنگری
  • Environmental activists فعالان محیط زیست
  • Environmental محیط رستی
  • Episode رویداد
  • Eroticise اروتیزه کردن
  • Exploitation بهره کشی
  • Expropriate سلب مالکیت کردن
  • Extremism افراط گرایی
  • Face—to—face democracy دموکراسی
  • Federalism فدرالیسم
  • Federation فدراسیون
  • Federation اتحادیه
  • Fundamentalism بنیادگرایی
  • Globalization جهانی سازی
  • Government دولت
  • Green anarchism آنارشیسم سبز
  • Green movement جنبش سبز
  • Hierarchy سلسله مراتب
  • Humanistic انسانگرا
  • Humanization انسانی ساختن
  • Ideological ایدئولوژیک
  • Imperative ضرورت
  • Imperialism امپریالیسم
  • Independence استقلال