کاربر:Blackrose

از آنارشیسم
پرش به: ناوبری، جستجو

محتویات

به نظرم

مناظره

به نظرم مناظره همیشه لازم نیست یعنی چی که بیاییم دو تا غیر موافق رو با هم بزاریم که بعدش همدیگر رو با کلمات بکوبند و ما تماشا کنیم (یعنی چه سودی و برای کی داره؟) من کاری که می کنم این هست که هرطور که بخواهم زندگی می کنم و فکر می کنم و حرف می زنم به کسی هم که دوست نداشته باشم هم گوش نمی دم دیگه مناظره کردن به چه دردی می خوره ؟ به نظرم به جای اینکه ما مثل تلویزیون ها مناظره برگزار کنیم باید آزادی رو در جامعه برفرار کنیم تا افراد به طور واقعی و با طرز زندگی کردنشون منظورشون رو برسونند نه اینکه بیاییند با آدم هایی که هیچ اشتراکی ندارند یکی به دو بی نتیجه کنند. من خیلی دوست دارم که وقت و نیروی تفکرم رو صرف رشد و پیشرفت نظرات و دیدگاهها و تاکتیک های خودم بکنم نه اینکه به زور و بدون علاقه به خودم فشار بیارم که منظور یک آدمی رو که اصلا قبولش ندارم رو بفهمم و بهش جواب بدم و نقد کنم . اصلا چرا نقد کردن و مناظره باید ضروری باشه ؟

پست انگاری دیگران یا افتادن توی چاهی که خودمون کندیم

... همون افرادی که حیوانات رو پست تر می شمارند همون افراد از اینکه اعتراف کنند یک حیوان(انسان) هستند بیشتر انزجار دارند. همونطوری که فقط افرادی که دختر بودن رو پست می دوند از اینکه حتی اشتباها دختر خطاب بشند خشمگین می شوند و همینطور این رابطه در سطوح دیگه ادامه پیدا می کنه. البته این از اونطرف هم درست هست یعنی اگر ما حیوانات رو پست ندونیم اونوقت راحت می تونیم اعتراف کنیم که حیوان هستیم!

نقش علم

به نظرم علم فقط باید نقش توجیح کنندگی داشته باشه نه هدایت گری/پیشنهاددهی چرا که علم برپایه اتفاق افتاده است یعنی عقب گرا است علم می تونه درباره ی گذشته نظر بده ولی درباره ی آینده فقط می تونه برپایه گذشته پیش بینی کنه پس من زندگی آینده ام رو برپایه ی علم بنا نمی کنم البته برای توجیه چرایی و چگونگی اتفاقاتی که تا حالا افتاده زندگی ام از علم استفاده می کنم چرا که علم برای همچین فهمی به وجود آمده .

البته مشخص هست که علم یک چیریه و تکنولوژی یک چیز دیگه علم فقط دانش تولید می کنه و تکنولوژی می گه این دانش به چه دردی می خوره

توهماتی به نام افراط و تفریط

به نظرم یک سری چیز ها هست که نمی دونم چرا خیلی ها فکر می کنند که وافعی اند ولی درواقع اگر نگیم توهم یک جور سایه ای از یک چیز وافعی دیگه هستند یکی از همین چیز های مقوله افراط و تفریط هست من تقریبا مطمئنم که عمل افراطی و یا تفریطی! وجود نداره افرادی که فکر می کنند رفتارافراطی و تفریطی وافعی اند سه تا نکته رو در نظر نمی گیرند یکی ساختار مغز هست و دیگری محیطی که مغز(و به طریقی خود انسان)در اون قرار داره البته دقیق تر بگیم محیط ارتباطی/اطلاعاتی مغز و نیز مطلق نبودن مفاهیم مربوط به ادراک.

مغز براین پایه عمل می کنه که اطلاعاتی که واردش می شه رو خودکار برآیند می گیره (هم با اطلاعات حافظه و هم دیگر حواس)و در نهایت برپایه همین برآیند دستور رفتاری می ده و خب محیط هم تعیین که چه کاری درسته! (مغز از پیش خودش نمی فهمه چه کاری درسته و چه کاری غلطه مگر یک سری رفتارهای پایه ای حیات که انسان رو همیشه نجات داده اند) پس مغز به خاطر اینکه اطلاعاتی رو که از محیط می گیره رو برآیند می گیره پس نمی تونه افراطی یا تفریطی عمل کنه البته ممکنه که عمل یک شخص برای دیگران افراطی باشه ولی به نظر مغز اون شخص عملش افراطی نخواهد بود نمی دونم شاید اشتباه بکنم ولی فعلا اینطوری فکر می کنم

تقابل با جامعه

یک سری از افراد هستند که آرزوهاشون هم راستا با جامعه است یعنی ممکن هست که این افراد بعضا با دولت محالف باشند ولی با جامعه(منظورم افکار عمومی جامعه است) هرگز! مثلا طرف با دولت مخالفه ولی با ازدواج موافقه ولی من اینطوری نیستم من هم با دولت مخالفم و هم با جامعه ! یعنی بیشتر آرزوهام و منطق رفتاری ام با دیگر آدمای جامعه جور در نمی یاد برای همین من و آدمای مثل من نسبت به دیگران فشار بیشتری رو تحمل می کنیم و به همین دلیل هم ممکن است واکنش های شدیدتری داشته باشیم

انواع آدم کشی!

اول از همه باید بگم که کشتن ، کشتن هست
به نظرم ما سه مدل کلی کشتن داریم : مدل اول اعدام هست اعدام یعنی اینکه ما یک الگو و دستورالعمل داشته باشیم و همینطوری بکشیم که عموما به این دستور العمل می گند قانون! و معمولا جلادهای دولت می تونند اینکار رو بکنند .
دومین توع قتل هست یعنی یکی بیاد یکی دیگر رو بکشه ! دلایل مهم نیست و قاتل و مقتول هم ویژگی خاصی ندارند یعنی هرکی می تونه قاتل یا مقتول باشه .
آخرین مدل، ترور هست . در ترور یک آدم ستمدیده می ره یک از ٰرئیس ها یا بالایی ها رو که عامل بدبختی و فشار می دونه رو می کشه ! نکته ی مهم این است که کسی که ترور می کنه هیچ وقت مردم بدبخت مثل خودش رو نمی کشه ! درواقع به نظرم ترور فقط برای کشتن بالایی ها معنا داره (ترجیحا بالاترین و مستقیم ترین فرد)

اجبار

به نظرم تا زمانی که در یکجایی اجبار وجود داشته باشه کارها در مسیر منطقی و طبیعی پیش نمی ره یعنی نباید از یک آدم مجبور انتظار داشت منطقی رفتار کنه . لزوم آزادی همینجاست یعنی ما نمی تونیم بگیم مثلا بچه ها به خاطر اینکه والدین‌شان رو دوست دارند با اونها زندگی می کنند به این دلیل که مجبور هستند با اونها زندگی کنند و انتخاب دیگری ندارند (کلا یکی از چیزهای خیلی مسخره همین حرف هست که چون پدرومادر بچه رو دوست دارند پس بچه هم باید اون ها رو دوست داشته باشه)

کار طبیعی/غریزی به چی می گند؟

به نظرم یکی از خصوصیات یک عمل طبیعی این هست که نیاز به تبلیغات نداره یا به عبارت دیگه اگر برای انجام یک کاری تبلیغ می شد به احتمال زیاد اون کار طبیعی و غریزی نیست به این دلیل که اگر طبیعی بود نیازی به تبلیغ نداشت از همین دید اگر که نگاه کنیم هم قانون یک چیز غیر طبیعی هست مثلا رابطه ی جنسی یک کار غریزی هست ولی ازدواج یک کار غیرطبیعی هست برای همین هم بقای سنت ازدواج به تبلیغات و صرف انرژی وابسته است خلاصه کنم من فکر می کنم که همه ی اعمال طبیعت باید خودکار باشند و طبق قوانین طبیعی اگر چیزی خودبه‌خود انجام نمی شد برای انجام شدنش باید انرژی صرف کرد که این انرزی می تونه به شکل اجبار یا تبلیغات باشه

چرا سلسله مراتب وجود داره؟

بعضی از آدما که رفتارشناس هم هستند می گند که سلسله مراتب برای این وجود داره که وقتی یکی رئیس شد و دیگران هم قبول کردند همه خوش و خرم و شاد و شنگول می روند سر بردگی شان و آرامش برقرار می شه ! به نظرم این حرف چرت محضه ! حالا جدا از اینکه چطوری فهمیدند که حیوانات (مخصوصا میمون ها )سلسله مراتب دارند بماند (چون این خرده رفتارهایی که به عنوان نشانه ی سلسله مراتب درنظرگرفته می شه با رفتارهای دیگه ممکن هست که مشترک باشه مثلا اگر یکی ۶ تا زن داشته باشه و یکی دو تا این دلیل نمی شه که جایگاه اونی که چندتا زن بیشتر داره بالاتر باشه!) حالا اگر که این سلسله مراتب در طبیعت ما وجود داره پس چرا کسی دوست نداره در پایین سلسله مراتب قرار بگیره ؟ حتی در بین همون میمون ها

حمایت های اجتماعی

عقل من می گه که کسی که ضعیف تر هست منطقا نیاز به حمایت های بیشتری داره ولی در عمل نمی دونم چرا همیشه بر عکس این اتفاق می افته و هرکس که «قوی تر» هست حمایت بیشتری دریافت می کنه مثلا به جای اینکه دانش آموزان ضعیف تر رو بفرستند دانشگاه های «خوب» تا بتونند بهتر آموزش ببینند دانش آموزانی که «قوی» هستند رو می فرستند دانشگاه های «خوب»!!! ما الان از مفهوم دنیای وارونه دو کوچه اونطرف تریم !

انتخاب کردن یا انتخاب شدن(ضرورت حق انتخاب)

داشتم به این عبارت «انتخاب رشته» فکر می کردم ... چقدر عبارت پوچ و بی معنی هست هرکسی که یک بار کنکور داده باشه می دونه که فقط ۴۰-۵۰ نفر اول هستند که رشته و دانشگاه شون رو انتخاب می کنند و چند هزار نفر بعدی فقط انتخاب می شوند .
هرچند ما زمانی می تونیم بگیم «انتخاب» که آزادی خلاقیت داشته باشیم

حریم خصوصی یا مالکیت خصوصی؟

یکی از حرف های پوچی که می شنویم این هست که طرف می یاد چند هزار متر زمین رو دورش حصار می بنده بعد اسمش رو می زاره حریم حصوصی!
حریم خصوصی اسمش روشه یعنی یک موضوع شخصی هست و به دیگران(عموم) ربطی نداره مثلا دوست یابی یک موضوع حریم خصوصی هست چون اگر یکی ۱۰ تا دوست داشته باشه یا ۱۰۰ هزار تا به دیگران منطقا ربط نداره ولی وقتی یکی هزار متر زمین رو دورش حصار می بنذه قطعا به بقیه موجودات(گیاه و حیوانات و...) ربط داره
مالکیت چیزی هست که وقتی یکی داره به این معنا هست که از دیگری سلب شده ولی حریم خصوصی اینطوری نیست یکی می تونه ۱۰ هزارتا دوست داشته باشه واین چیزی رو از کسی کم نمی کنه.

اعتقاد شخصی، غریزه نیست

نمی دونم چرا آدما هروقت کم می یارند حرف های نامربوط می زنند !... ما دوتا موضوع داریم که هیچ ارتباطی با هم ندارند {یا شاید من نمی دونم) یکی اعتقاد شخصی و دیگری غریزه .
این کار درستی نیست که ما هر احساسی که نسبت به یک موضوع داریم و دلیلی هم برای توجیهش نداریم رو ببریم زیر مجموعه غریزه مثلا ما غریزه خداپرستی نداریم ! حالا یک عده احساس می کنند که باید خدارو بپرستند دلیلی نمی شه که به خداپرستی بگیم غریزی. غریزه چندتا ویژگی داره مثلا جهانشمول باید باشه یا اینکه در اکثر مواقع باید ردپای اش توی اجداد حیوانی مون داشته باشه (چون معمولا توسعه یک غریزه یک شبه اتفاق نمی افته) و... خلاصه بازم می گم هرچیزی رو که «احساس» می کنید غریزه نیستند.

ضرورت، ضرورت انقلابی یا نابودی انقلاب

موضوع ساده است . به نظرم نمی شه به خاطر ضرورت انقلابی خود انقلاب را نادیده گرفت مثلا ضرورت انقلابی می گه که فلان کتاب باید ترجمه بشه خب این تا اینجا که خوبه ولی اگر این کار باعث بشه که ما نتونیم یا وقت نداشته باشیم که شورش و خرابکاری کنیم، این ضرورت انقلاب نیست و یک انقلابی به نظرم نباید اینکار رو بکنه. یک انقلابی قبل از حیلی چیزهای دیگه باید یک انقلابی باشه.(یا بمونه-اگر که ادعاش رو داره)

ادعاهای عجیب:«من طرفدار حقوق حیواناتم!»

یکی از چیزهایی که خیلی عصبانی ام می کنه همینه طرف می گه من طرفدار حقوق حیوانات هستم بعد می گی چرا میگه چون اگر یک سوسک بیاد خونه ام من نمی کشمش بلکه بیرونش می کنم! لج من همینجا در می یاد! حقوق حیوانات یعنی ما باید با حیوانات زندگی کنیم نه اینکه اونا رو بیرون کنیم حقوق حیوانات یعنی ما باید فکر کنیم که این «خونه ای که داریم» چگونه بدست امده . حقوق حیوانات یعنی خونه ی ما فقط متعلق به ما نیست ما باید یادبگیریم که همه ی منابع زمین مال ما نیست و ما نمی تونیم از همه ی آنها استفاده کنیم.اگر ما از همه ی منابع استفاده کنیم اونوقت مازاد مصرف آلودگی و آشغال تولید می کنه


فمینیسم و حقوق زنان

من وقتی که با خودم و برای خودم فکر می کنم (یک عمل کاملا خصوصی!) بین دو مفهوم فمنیسم و حقوق زنان تفاوت قائل می شم به نظر من یک فرد حقوق زنان‌ ی (!) کسی هست که فقط به فکر زنان هست یعنی با اسمشون هم خودش هم اعتراف می کنه که فقط حقوق زنان و دیگر هیچ . در نگاه من این افراد معمولا دنبال این هستند که چجوری مزد مرد و با زن یکی کنند یا اینکه چجوری رئیس جمهورشون کنند یا اینکه چجوری توی خانواده به جای پدرها اون ها به فرزندان دستور بدهند. و یک ویژگی منطقی این افراد این هست که اینها اصولا باید زن باشند یعنی اگر نباشند کارشون بی معنی می شه چون معنی نداره که مثلا یک مرد برای حقوق زن ها کاری انجام بده (جنس با جنسیت تفاوت داره) چون حقوق زنها می خواهند از مردها (ودیگر جنسیت ها) حقوقشان را بگیرند پس مردها و دیگر جنسیت ها باید در طرف مقابل باشند که بشود ازشون حق رو گرفت ! (می دونم یک خورده احمقانه است ولی چاره ای ندارم مغزم اینطوری نتیچه گیری کرده:) )
اما فمنیست ها فکر کنم که عمومی تر باشند به نظرم هرکسی که از جنسیت و مسائل مربوط یه جنسیت عصبانی باشه! و دنبال راه حل بگرده می تونه خودش رو یک فمنیست بدونه البته به نظرم همه ی فمنیست ها باید از زنان متفکر و شجاع به خاطر توسعه ی فمنیسم ممنون باشند(دست شون دردنکنه :) )

ایمان غیرمذهبی

ایمان غیر مدهبی یعنی اینکه هیچی از دارو و مکانیسم اثرش ندونی ولی بگی چون دکتر گفته پس خوبه! ایمان غیرمذهبی یعنی حتی یک بار هم فانون اساسی رو نخونده باشی ولی بگی قانون خوبه چون رسانه ها و دولت ها و «بقیه»ی آدمای مثل خودت می گند که خوبه!... امروزه خیلی ها از ایمان مذهبی به سمت غیر مذهبی کوچ کردند و ایمان مذهبی دیگه مثل سابق به درد سرمایه داری نمی خوره به هرحال دنبال آدم های بی ایمان می گردم!

شبهی به نام «آدمای دیگه»و«بقیه»

ادعای «آدمای دیگه » رو از دو جهت می شه بررسی کرد یکی از لحاظ کمی یعنی تعداد افراد و یکی از جهت کیفی یعنی «نوع افراد». مثلا یکی می یاد می گه که اگر از «آدمای دیگه و بقیه» بپرسی «همه» می گند که گوشت خواری انسان خوبه! ولی اصلا به این موضوع نگاه نمی کنند که «بقیه» گوشتخوارند! و این خیلی بدیهی هست که اگر از ده هزارتا گوشت خوار بپرسی خب همشون می گند که گوشت خواری خوبه .
چیزی که مهم هست اینه که «آدمای دیگه» باید به لحاظ کیفی و ایدئولوژيکی واعتقادی هم متفاوت باشند وگرنه اگر که هزار نفرهم باشند بازم یکی محسوب می شوند.
به عبارتی می خوام بگم که تفاوت افراد به عقایدشون هست پس اگر به عنوان شاهد بخواهیم از افراد دیگر استفاده کنیم باید این افراد اعتقادات مختلفی داشته باشند. و همچنین در این دیدگاه اکثریت با وجود کثرت ولی «یکدونه« محسوب می شوند

وسیله ای به نام بدن

به نظر من بدن یک جور ماشین است که باید کاری رو انجام بده که من (تصمیمم) می گم ! در واقع من راننده ی ماشین پیجیده ی بدن هستم یعنی سیستم های هورمونی و عصبی و ... برای من به وجود اومده یعنی برای خود خود خودمن!. در واقع ما با همین ماشین پیچیده و قوی می بایست به آرزوهایمان عینت ببخشیم.

حالت طبیعی

به نظرم حالت طبیعی همان حالت آزادانه است
وقتی می گن که در حالت طبیعی فلان چیز چطوریه. یعنی اینکه در حالتی که هیچ نیروی خارجی در کار نباشه و فقط تمایل درونی اون چیز موثر باشه

درباره ی انقلاب

از اولین کارها استقلال و جدا شدن از سیستم است

تعریف آزادی

به نظرم آزادی مفهومی نیست که بشه تعریفش کرد زیرا آزادی یک جور رابطه ی بین دو چیز است و فقط در بررسی آن وضعیت معنا می دهد به طور کلی همه ی چیزها یا شئی اند یا رابطه . شیئ چیزی است که می شود تعریف کرد ولی رابطه مفهومی است که تعریف ناپذیرست
ولی اگر خیلی اصرار داشته باشیم که به عنوان یک وضعیت تعریف اش کنیم به نظرم بهترین تعریف می تونه این باشه : وضعیتی که در آن هیچ نیروی بیرونی وجود نداشته باشد

آدمهای خاکستری

من اصلا دوست ندارم که یک آدم خاکستری باشم. آدم خاکستری یعنی کسی که می گه خشونت علیه حیوانات خوبه ولی علیه زنان بده! آدم خاکستری می گه تحقیر کردن کودکان (که تحت نام «تربیت» صورت می گیره)خوبه ولی تحقیر کردن پدر مادر ها بده! آدم خاکستری در سطوح میانی گیر کرده و مجبوره که رفتار دوگانه و در نتیجه غیر صادقانه و در نتیجه غیر انقلابی و غیر رادیکال داشته باشه .
البته این به این معنی نیست که من فکر می کنم فقط سیاه و سفید وجود داره ! من فکر می کنم که به غیر سیاه و سفید ما رنگهای شاد دیگری هم مثل سبز و بنفش و صورتی و... هم داریم!

درجه آزادی و میزان دوست داشتن

هرچه درجه آزادی ما در انتخاب بیشتر باشه ما بیشتر اون چیز را دوست داریم . البته باید توجه کزد که این رابطه ی یک طرفه درباره ی دوست داشتن هست نه دوست نداشتتن.

مثلا پدرومادر به بچه ها تحمیل می شوند (بعنی درجه آزادی انتخاب پدر و مادر صفر است) به همین خاطر اگر بچه ها از پدر و مادرشان خوششان نیايد وضعیت غیر منطقی نیست. و این حرف درباره ی همه ی افزاد فامیل نسبی درست هست ولی درمورد انتخاب دوست چون فرد دارای درجه ی آزادی بیشتری هست پس نتیجتا دوستانش را باید بیشتر دوست داشته باشد. اگر آزادی به بیشینه ی خودش برسه (مطلق) اونوقت آدما چیزهایی که دارند یا ندارند را دوست دارند پس دست به تخریب نخواهند زد

شرایط وقوع در انتخاب طبیعی

در انتخاب طبیعی ویژگی مورد آزمون قرار می گیره که شرایط ظهور داشته باشه به این معنی که هر ویژگی محتملی نمی تواند مورد آزمون قرار بگیرند زیرا باید علاوه بر بازدهی «وجود خارجی»یا دقیق تر واقعی باشد انتخاب طبیعی روی خیالات و احتمال کار نمی کند فقط از احتمالاتی آزمون می گیرد که شرایط وقوع وظهور داشته باشند.

درباره برده کشی از گیاهان

همان وضعیت و رابطه ای که کشتارگاه ها ، سیرکها ، دامداری ها و... با حیوانات دارند کشاورزی و «پرورش»گیاه هم با گیاهان دارند. کشاورزی هیچ تفاوت بنیادینی با کشتارگاه ها ندارد هم کشاورزی و هم دامداری ها و کشتارگاهها هر دو گروه بر پایه ی استثمار «موجود دیگر» بنا شده اند و می یایست نابود شوند.
من دنیایی را می خواهم که در آن گیاهان آزادانه در هرجایی که می خواهند رشد کنند و کسی آنها پرورش ندهد و اگر کسی گیاه مناطق استوایی را می خواهد پس باید به مناطق استوایی برود!

پرورش دادن

من نسبت به همه ی اشکال و انواع پرورش بدبین هستم . من از پرورش حیوان یا پرورش گیاه حالم بهم می خوره! من حتی از پرورش کودک هم انتقاد دارم. پرورش دادن اسم دیگر کنترل و برنامه ریزی کردن هست و کنترل و برنامه ریزی کردن با ایجاد تنوع مخالف هست و وجود یکرنگی همان دلیل وجود آتوریته است. فقط برده‌داران تمایل به تربیت یا پرورش دارند.

زایش دگر پنداری

اختلاف ها ، شکاف ها و درنهایت جنگ ها.
به نظرم این یک روندی هست که وجود داره وبعضی از چیزها رو شاید بشه باهاش توجیه کرد.

آزادی در ابتدا است یا در انتها

بعضی افراد معتقدند که آزادی و چیزهای خوب در پیش رو و در پیشرفت هست یعنی ما در اول خیلی بد بخت بودیم ولی همینطوری پیشرفت کردیم یعنی در اول آزادی هیچ بوده و کم کم آزادی به وجود اومده و آزادی مطلق در مثبت بی نهایت! هست. یعنی ما برای خوشبخت شدن باید به سمت جلو حرکت کنیم نه به سمت عقب چیز خوبی در گذشته وجود نداره و کلا از اینجور چیزها.
ولی من مخالفم من فکر می کنم که ما در گذشته خوشبخت و آزاد بودیم ولی هرچه فاصله می گیریم بدبخت تر می شیم. به همین خاطر گاهی فکر می کنم که من به سمت عقب گرایش دارم منتها وقتی که می گم که «گذشته»یا«عقب» منظورم هزار یا دو هزار سال پیش نیست بلکه قطعا بیشتر از ۱۱هزار سال پیش هست. قبل از اینکه کشاورزی و فرهنگ و دولت و ... به وجود اومده باشند.

استقلال از مکان و زمان

من فکر می کنم که ما باید از مکان و زمان مستقل باشیم . یعنی مهم نیست که درچه نقطه ی مکانی یا زمانی هستیم اگر تشنه می شویم باید آب بخوریم . یا مهم نبست که در چه نقطه ی مکانی یا زمانی هستیم و اگر رابطه ی عاشق و معشوق برقرار کردیم پس عشق بازی باید کرد. یا اینکه این مهم نیست که ما در چه نقطه ی مکانی یا زمانی هستیم اگر که خوابمون می یاد باید بخوابیم!

قدرت «نه» گفتن

قدرت «نه» گفتن یکی از رادیکال ترین کارهاست ودولت این حق را به هیچ کس نمی دهد.
قدرت «نه» گفتن زمانی کاربرد صلح آمیز دارد که قدرت «نه» شنیدن هم وجود داشته باشد. از یک طرف به کودک یاد می دهند که «نه» بگوید واز طرفی در سیستم های دولتی می بینیم که مثلا در خانواده کودک نمی تواند به پدر و مادر خود «نه» بگوید یا در مدرسه نمی تواند به معلم یا مدیر «نه» بگوید یا به پلیس و قانون حق ندارد که «نه» بگوید . ویا در سر کار به کارفرما نمی تواند «نه» بگوید. و... زیرا هیچ کدام از این نهادهای دولتی و سیستمی قدرت «نه» شنیدن ندارند. دولت فقط «نه» گفتن به دوستان را جایز می شمرد !! آن هم دوستانی که خودمان انتخابشان کردیم. این کار سیستم یورش و حمله ی آشکاری است به حق انتخابمان و دوستانمان و چه کار کثیفی

-

کتاب خوندن

من موضوعی برای تفکر و حرف زدن می خواهم.
من به سوالی برای تفکر نیاز دارم نه به یک کتاب پر از مطالب آماده!.
من می خواهم یک آدم فعال باشم و چیزی تولید کنم نه یک مصرف کننده ی منفعل.
کتاب مثل تلویزیون است. من از تلویزیون و کتاب ید ام می یاد. زنده باد اینرتت آزاد.
کسی که با سیستم می خواهد مبارزه کنه کتاب نمی نویسه یک وبلاگ راه می اندازه!

تفاوت هدف با نتیجه یا آنارشیسم و دولت ستیزی

ما یک چیزی داریم به اسم «هدف» و یک چیز دیگه ای داریم به اسم «نتیجه» که این دو تا با هم تفاوت زیادی دارند. هدف چیزی است که برای رسیدن به آن تلاش می کنند و روی آن موضوع فوکوس(تمرکز) می کنند ولی نتیجه یک اثر جانبی از راه رسیدن به هدف است. نتیجه یک چیز فرعی و خاشیه ای و غیر مهم است(البته در مقایسه با هدف)مثلا:
چند جا من دیدم که می گن آنارشیسم همون دولت ستیزی یا بی دولتی هست که به نظرم اصلا چیز درستی نیست چون در آنارشیسم (لا اقل در آنارشیسم من) نابودی دولت یک نتیجه است نه یک هدف! یعنی هدف ما رسیدن به آنارشی هست حالا رسیدن به آنارشی باعث می شود که دولت هم از بین برود این دیگه یک اثر جانبی هست.
و من برای نابودی دولت تلاش نمی کنم بلکه من برای آزادی تلاش می کنم حالا در راه رسیدن به آزادی باید دولت ها هم نابود شوند دلیل نمی شه که من فقط دولت ستیز باشم.
یک دولت ستیز هدفش فقط نابودی دولت هست و نه چیز دیگه ای. ولی هدف من آزادی هست.یا دقیق تر نابودی سرکوب

تفاوت تشابه و برابری

یکی دیگه از چیزهایی که با هم قاطی می کنند این دو تا مفهوم هست:برابری و تشابه.
برابری در حقوق معنا دارد و یک حقی به فرد داده می شه . ولی تشابه در ظاهرهست.و یک حفی هم از فرد گرفته می شه.(حق ناهمگون و متفاوت بودن)و سیستم به شدت طرفدار تشابه هست.
تشابه یعنی اینکه همه لباس آبی بپوشند ولی برابری یعنی اگر تو حق داری که لباسی رو که دوست داری رو بپوشی من هم حق دارم که لباسی رو که دوست دارم بپوشم
من طرفدار برابری (مطلق)ام و دولت ها طرفدار تشابه و سرمایه دار ها طرفدار عدالت(قانونی)!


کشاورزی بدون استثمارگیاه:مبارزه با سرمایه داری با غذا خوردن

خب در اینکه ما نباید به معنای درست کلمه کشاورزی کنیم که مشخص هست یعنی اگر ما یک گیاهی کاشتیم و بعد در کنارش یک گیاه دیگه در اومد ما حق نداریم که اون گیاه دیگه رو «هرزه» بنامیم و بعد با نفرت و کینه اون رو از بین اش ببریم!.
بحث دیگه این هست که در سرمایه داری چیزی که برایش تقاضا وجود داشته باشه، سرمایه داری اون رو تبدیل به کالا می کنه. یعنی اینکه اگر شما یک مزرعه ی گندم داشته باشید که توش هم گندم باشه و هم یک علف «هرز» سرمایه داری به اون علف هرز به چشم هوس و طمع نگاه نمی کنه! بلکه فقط به گندم کار داره یعنی فقط گندم رو مثلا تغییرژنتیک می ده.
خب از این دوتا یک نتیجه ای می شه گرفت و اونم این هست که علف های هرز بسیار بسیار اورگانیک و دست نخورده و وحشی و باحال هستند! و از همه مهمتر اینکه اینها خودشون رشد می کنند (نیازی به کار و کاشتن نیست)و تنوع بسیار بالایی هم دارند که می تونند انواع مواد معدنی و حتی مواد دارویی مورد نیاز بدن رو تامین کنند.
همه ی ما می دونیم که غذاها و گیاهانی که مصرف می کنیم روز به روز توسط سرمایه داری بی کیفیت تر می شوند. خب چه اشکالی داره که اجازه بدهیم گیاهان «هرزه» خودشون در کنار ما زندگی کنند. البته «هرزه» بودن این گیاهان به این هست که توسط کسی نباید کاشته بشوند! اگر علف هرز رو بکاریم اونوقت دیگه علف هرز محسوب نمی شه بلکه «محصول زراعی» می شه!
سرمایه داری هیچ وفت نمی تونه روی علف هرز سرمایه گذاری بکنه! خود علف هرز تخم شورش رو در درون خودش داره!
خلاصه: ما عذا می خوریم. ما کار نمی کنیم. ودر عین حال با سرمایه داری هم مبارزه می کنیم. راه حلی بهتر از این وجود داره؟

اولویت بندی

اولویت بندی یک کار سیستمی هست. اولویت بندی یعنی اول مردها بعد زنها بعد اگر چیزی موند برای بقیه جنسیت ها یعنی اول انسان ها بعد حیوانات. یعنی اول پدر و مادر بعد فرزندان یعنی شاگرد زرنگ ها بعد بقیه شاگردها یعنی اول پولدارها بعد اقشار کم درآمد(و گدا ها هم که بروند بمیرند) یعنی اول شهروندان بعد خارجی ها... ما نباید هیچ وقت اولویت بندی کنیم.

تفاوت شیوه ی تولید با بازتولید

این یک موضوع جالبی هست یعنی نتیجه جالبی داره. شیوه‌ تولید یک چیز هیچ ارتباطی با شیوه بازتولید اون نداره. یعنی شما نمی تونید که برید و ببینید که مثلا سرمایه داری ۶۰۰ سال پیش چطوری به وجود اومده بعد بخواهید که با این اطلاعات سرمایه داری را از بین ببرید. زیرا سرمایه داری بنا به دلایل متفاوتی (از تولید آن) امروزه وجود داره. ماست از شیروباکتری به وجود می یاد ولی برای «ماندگاری» و «بودن اش» به شیر و باکتری نیاز نداره بلکه به این دلیل ماست می مونه که چون توی یخچال هست.
خودتون هم فکر کنید :) قرار نیست که همه چیز ها رو من بگم.

اهمیت تاریخ فردی

من تاثیر تاریخ فردی رو قبول دارم ولی تاریخ رسمی رو کم اهمیت تر می دونم. مثلا اینکه امروزه توی اینجا آدم ها همدیگر رو می کشند هیچ ربطی داره به اینکه ۱۰۰ سال پیش فلان اتفاق افتاده؟! قطعا ربطی نداره اینکه الان آدمها همدیگر را می کشند به خاطر تاریخ فردی است. یعنی در همین دوران حاظر آدمها محبت و توجه نمی بینند بعد رشد نمی کنند و بعد می روند همدیگر رو می کشند.
تولید یک چیز می تونه در یک مکان/زمان دیگر اتفاق بیفته ولی باز تولید آن در همان محل مصرف/استفاده است. برای همین سالها پیش ممکن است که کشتن به یک دلایلی به وجود آمده باشه. که ممکنه اگر در خال خاضر رخ می داد این کشتن به وجود نمی یومد. این که امروزه کشتن وجود داره به خاطر بازتولیداش در همین زمان/مکان است.

درباب:واویلا! ، طبیعت نمی تونه پلاستیک را تجزیه کند»

خیلی از محیط زیستی های نادان بدون اینکه معنی این حرف سیستم رو بفهمند فقط تکرارش می کنند. در اینکه پلاستیک چیز بدی هست اشکالی نیست و در اینکه طبیعت نمی تونه پلاستیک را تجزیه کنه هم شکی نیست. اما چیزی که سانسور می شه،حذف می شه ونکته ی کلیدی هم هست اینکه آیا اساسا انسان مدرن در طبیعت زندگی می کنه؟ آیا در دوران حاظر اصلا ما چیزی به عنوان محیط زیست طبیعی داریم؟ واقعیت این هست که باید دید که پلاستیک به وسیله مواد شیمیایی(که ما را احاطه کرده اند و درمواقع محیط زیست ما را این مواد تشکیل می دهند) آیا تجزیه می شود یا نه؟ و اگر دقیق به اطراف نگاه کنید می بینید که واقعا پلاستیک ها درحال تجزیه شدن اند. مثلا فقط کافی است که به زمین های اطراف شهر بروید و پلاستیک های پاره شده و پوسیده را ببنید
البته این توجیحی برای استفاده از پلاستیک نیست. ولی وقتی مثل نقل و نبات اسید سولفوریک داره وارد طبیعت می شه این مدل حرف زدن فقط باعث گمراهی و منحرف کردن مخاطب می شه و به فرد القا می کنه که ما هنوزم چیزی به نام طبیعت هم داریم

فردوسی خائن یا قضیه فردوسی

فردوسی اصلا آدم خوبی نبوده. حالا قضیه چی بوده؟ قضیه از این قرار بوده که فردوسی اومده داستان‌هایی رو که متعلق به ‍``جامعه`` و ‍‍‍``مردم`` بوده رو برداشته نوشته بعد برده پیش حاکم خواسته داستان هایی که مال جامعه بوده را به حاکم بفروشه.
فردوسی مثل همه سرمایه دارهای طرفدار خصوصی سازی خواسته یک چیزی رو که متعلق به همه ی جامعه بوده را تبدیل به کالا کنه و بعد به حاکم بفروشه و پول دار بشه!.
حالم بهم می خوره ازش!

خودکشی:زندگی؛حق یا وظیفه

به نظرم خودکشی (یا بهتر حق خودکشی) ارتباط تنگاتنگی با حق زندگی داره. چنانچه اگر کسی طرفدار و معتقد به حق زندگی کردن باشه به ناچار باید طرفدار حق خودکشی هم باشه.
به چه دلیل ؟ به این دلیل که وقتی صحبت از حق می کنیم یعنی ما می تونیم از آن چیز استفاده بکنیم یا نه مثلا وقتی می گیم که حق خوردن یعنی ما مختار هستیم که بخوریم یا نخوریم. ولی زمانی که صحبت از وظیقه می شه یعنی ما مجبوریم (چه بخواهیم و چه نخواهیم) مثلا وقتی می گوییم وظیفه زندگی کردن یعنی ما مجبوریم که زندگی کنیم (حتی اگر خودمان نخواسته باشیم) که یک دیدگاه فوق ارتجاعی هست.
پس یا دست از شعار دادن بردارید یا حق خودکشی را برای افراد قائل بشید.

تقلید کورکورانه از گذشتگان یا درس گرفتن از تاریخ و تجربه ی دیگران

به نظرم هر نسلی باید هرچیزی را که برای مبارزه لازم دارد را خودش بدست بیاره.(مثلا استراتژی یا ایدئولوژی یا...) به نظرم اینکه چیزی ( مثلا یک راه حل) در گذشته درست یا غلط بوده دلیلی نمی شود که الان هم درست یا غلط باشه. البته منظورم مفاهیم حیوانی نیستند زیرا ما قبل از اینکه به دنیا بیاییم این مفاهیم به ما تحمیل می شوند. مثلا مفهوم آزادی، ما قبل از اینکه به دنیا بیاییم مفهوم آزادی در ما وجود داشته.

تابه حال اسم ALF رو شنیدی؟

تا حالا اسم ALF رو شنیدی؟ ما همین اطراف هستیم. ما در قلب هرکسی که آزادی را فراموش نکرده قرار داریم. یک روز،یک شب وقتی شما خوابید ما بیدار می شویم؛ ما بیدار می شویم تا نگذاریم آزادی از بین برود.


برتری نادانی بر دانایی!!

گاهی وقت ها ما سر یک مسئله ای نمی دونیم که کار درست چیه؟ ولی می دونیم که این کاری که داریم انجام می دیم اشتباه هست. حالا اگر در این وضعیت همون کار اشتباه رو انجام بدید با این توجیه که نمی دونید چکاری درسته. شما مشمول همین موضوع می شوید.
خب دقیق تر بررسی کنیم. شما می دونید که یک کاری غلط هست. و شما نمی دونید که چه کاری درست هست. و وقتی که دارید کار نادرست رو انجام می دید یعنی دانستن(دانایی) خودتون رو نادیده گرفتید و به نادانی خودتان اهمیت بیشتری می دهید. البته پیش فرض این قضیه این هست که شما بخواهید که کار عاقلانه رو انجام بدید.
پس اگر می خواهید کار منطقی را انجام دهید نباید به خاطر نبود راه حل کار اشتباه رو انجام بدید.
مثلا نباید به خاطر اینکه نمی دونید چطوری جفت یابی کنید بروید ازدواج سنتی کنید!

تفاوت دزدی با مردم آزاری

من از طرفداران دزدی هستم!
یکی از موضوعاتی که مخالفان غیر سرمایه دار قاطی می کنند موضوع مردم آزاری هست. من طرفدار دزدی هستم ولی طرفدار مردم آزاری نیستم. به نظرم دزدی فقط از مغازه ها و انبارها چیز خوبی هست و مثلا دزدیدن غروسک یک دختر بچه به نظر من اسمش مردم آزاری هست نه دزدی!

سوالاتم!!؟؟؟

عشق مادری

منظورم از عشق مادری فقط شامل «مادر»نمی شه بیشتر منظورم خویشاوندی است که در اوج خودش (در بین اعتفادات مردم)در عشق مادری نمود پیدا می کنه که به نظرم اعتقاد غلطی است و این رفتار بیشتر شبیه «محافظت از چیزی هست که فرد براش زحمت کشیده» چون مثلا یک پسر بچه هم مثل یک «مادر»از کاردستی هاش یا دفتر نقاشی اش محافظت می کنه. به طورکلی معتقدم می شه خیلی از ارزش های جنسیتی رو به یک موضوع خنثی و جامع تر(جهان شمول تر) دیگری مربوط کرد هرچند نباید دگماتیک رفتارکرد

سوال این است که اگر من (به عنوان فرزند) کس دیگری بودم آیا بازم مادرم من رو دوست داشت؟ به عبارتی آیا مادرها جایگاهفرزند رو دوست دارند یا مثلا من! رو دوست دارند؟ من که خودم فکر می کنم که مادرها ما رو دوست ندارند، مادر ها فقط فرزندانشون رو دوست دارند حالا هرکسی که می خواد باشه. البته من هیچ وقت مطمئن نیستم


راه درست

معمولا آدما می دونند که اکثر کارهایی که الان درست هست در آینده اشتباه بوندش مشخص می شه حالا نمی دونم چرا آدما اینقدر بخث می کنند که چه کاری درست هست و چه کاری غلط ؟ همه ی کارها غلط هست فقط چیز جالب این هست که آدما چرا دوست دارند همون اشتباهات قدیمی رو(که معمولا مال دیگران هم هست) تکرار کنند.

پوشاندن کیر و کس

اگر که آلت تناسلی و دفع ادرار باهم یکی نبود آیا باز هم کسی اون رو می پوشاند؟ منظورم این هست که چیزی را که افراد می پوشانند آیا آلت تناسلی هست یا خروجی ادرار؟ با توجه به اینکه در زنها پستان ها هم پوشیده می شه احتمالا هدف از پوشاندن کیر یا کس دروافع پوشاندن آلت تناسلی هست ولی کی می دونه جواب چیه؟

چرا ما چاق می شویم؟

خب بدن ما سه تا مکانیسم جالب داره که اجازه نمی ده ما چاق بشیم! اول اینکه وقتی سلول های چربی از چربی پر شوند دو کار می کنند یک اینکه سیگنال «سیر ی » تولید می کنند و اشتها را مهار می کنند. و دوم اینکه ماهیچه های داخل شکم را به سرعت به حرکت در می آورند(ما نمی تونیم حس کنیم چون اعصاب حسی ندارند!) تا انرژی اضافی به گرما تبدیل شود و از بین بروند. و سومین مکانیسم این هست که وقتی انرژی زیادی در اختیار سلول قرار بگیرد سلول به طور خودکاز بازدهی واکنش ها را پایین می آورد تا انرژی اضافی از بین برود. حالا با این همه مکانیسم چرا ما باز هم چاق می شویم؟ معلوم هست که چیزی مکانیسم های طبیعی ما را مختل می کند. حالا آیا واقعا لاغر شدن طبیعی است؟